کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
دوشنبه, 23 فروردین 1400   Monday 12 April 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 06 تیر 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

احسان بحری نویسنده -شب سوم- دیشب مثل همه آدمای متمدن زدم بیرون. چون آشغالهایی که چند روز تو خونه مونده بود رو با خودم بردم. نمی دونم ساعت چند بود ولی دیگه با وجود این همه سطل بزرگ در سطح شهر نیازی نیست مثل قبل تو یه ساعت خاص آشغال بذاری بیرون. آشغالها حسابی بو گرفته البته نه به اندازه خودم که یه هفته می شد که حموم نرفته بودم. تصمیم داشتم یه فلافل بخورم و بعدش مثل شب های دیگه سوار اتوبوس بشم و یه گشتی تو شهر بزنم. خب می دونستم همه آدمایی که تو اتوبوس تو اون ساعت شب باهاشون برخورد می کنم سیر نیستن ولی نیاز
به غذا داشتم. باید انرژی داشته باشم خب و این رو هم
می دونستم برای نزدیک شدن به اونها باید حاشیه یا دیوار امنیت رو پایین کشید. تا کجا می تونستم؟ نمی دونم. شب قبل هیچ قدمی برای نزدیک شدن برنداشته بودم. به نظر می رسید خود سفر، تو اون ساعت در سطح شهر می تونه یه قدم باشه. ولی امشب اون رو کافی نمی دونستم. وقتی فلافل سفارش دادم واسه دو تا بچه هم فلافل خریدم. البته یادم رفت براشون نوشابه بخرم ولی فروشنده بهشون آب داد. به نظرم آب براشون بهتره. درسته اونا نوشابه رو ترجیح می دادن ولی بچه چه می فهمه. بگذریم، سوار اتوبوس شدم بدون اینکه پول بدم. اون ساعت شب کسی پول نمی ده که. منم باید یاد می گرفتم. این یکی دیگه از کارایی بود که برای نزدیک شدن به اونها باید انجام می دادم. یه ایستگاه بعد یه مردی سوار شد. معطل نکردم. بهش اشاره کردم بیاد کنار من بشینه. تشکر کرد نشست. بغل دستی همون سوالی که از من پرسیده بود رو با همین مرد مطرح کرد. اینکه "باتری این موبایلو نداری؟" مرد اشاره کرد که نه و از اون پرسید که اگه باتری داشته باشه چقد می ارزه. و اون یکی جواب داد "ده تومن" مرد کنار من شروع کرد به شمردن پول هاش. من سرم رو برگردوندم تا راحت باشه که البته حرکت ناشیانه ای به نظر
می رسید. حالا که بهش نزدیک شده بودم این حرکتم می تونست
معنی فاصله گرفتن داشته باشه. وقتی شمردن پول هاش تموم شد بهم آب تعارف کرد و من دست به سینه با لحنی خاص چاکرم مخلصم بهش تحویل دادم و در دم فهمیدم که گند زدم. به نظرم رسید فقط گفتن "نه" کافی بود. ازش پرسیدم: "چرا با اینها این ور اون ور می ری؟" دو تا گونی دستی ده کیلویی برنج داشت که چیزهاش رو توشون می ریخت. گفتم: "چرا تو کوله نمی ریزی؟ پیدا نکردی؟" اول با سر اشاره کرده که "نه" ولی بعد توضیح داد که با کوله بیشتر بهش گیر می دن. می گفت یه بار
شیک و پیک کرده جلوش را گرفته اند. "هر چی درب و داغون تر راحت تر" وقت پیاده شدن اش از من خداحافظی کرد و من باز هم با همان حالت مضحک و مسخره دست ها روی سینه و با آن لحن ناشناخته چاکرم مخلصم تحویلش دادم و او رفت. فک نکنم خیلی به این حالت های من توجه کرده باشه ولی باعث شد تا من باز هم جرات تعارف کردن به مرد بعدی که تازه سوار شده بود رو نداشته باشم. این یکی جوون تر بود. رفت کمی اون طرف تر نشست. قد بلندی داشت. بلافاصله سرش رو به شیشه تکیه داد و خوابش برد. حتی صدای شدید باز و بسته شدن در
اتوبوس که گاهی بین من و اون قرار می گرفت هم بیدارش نمی کرد. جوانکی در نزدیکی من روبروی اون مرد نشسته بود و کتاب می خوند. احتمالا می خواست روزی مرد بزرگی بشه. دوست داشت زندگی رو بفهمه. شاید دارم شعار می دم
ولی کافی بود کمی سرش رو بلند کنه تا زندگی رو روبروی خودش ببینه. وقتی نزدیکای آخر خط بودیم هیچ مسافری تو
اتوبوس نبود. شب زیبا بود. شهر هم. راننده تو سکوت
مرگ آوری فرو رفته بود. تقریبا یه ایستگاه قبل یه ماشینی جلو
یه اتوبوس دیگه رو گرفته بود و داشت به خاطر رانندگی بد
بهش اعتراض می کرد. درگیری بالا گرفته بود. اون مرد یه به راننده اتوبوس یه فحش زشت داد. خیلی زشت. همه مون با شنیدن اون فحش ساکت شدیم. حتی توان اعتراض کردن نداشتیم. وقتی به ته خط رسیدیم من فقط داشتم به یه چیز فک می کردم. اینکه ما آدما در طول روز چه ساده به
هم زخم می زنیم و حتی این کافی نیست که شب ها
هم ول کن همدیگه نیستیم. شب من خراب شده بود. بعدا
می گم چرا.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام