کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
یکشنبه, 10 اسفند 1399   Sunday 28 February 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 16 تیر 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

‌ احسان بحری نویسنده -شب دوازدهم- نامه رو خونده بود. وقتی رسیدم به ایستگاه بازم خواب بود. ولی با صدای اتوبوس بیدار شد. یه نگاهی به اطراف انداخت و دوباره خواست سرش رو بذاره و بره. ولی تو یه لحظه چشمش به من برخورد. بگی نگی با بی میلی بلند شد. من یه لبخند ضایع بهش تحویل دادم که مثلا سلام. اونم مشغول کرایه گرفتن از بقیه شد. رفتم کنارش نشستم باهاش دست دادم. خبر احوال کردم باهاش. یه دستی به صورت پف کرده‌ا ش کشید که یعنی الان ساعت دو شب من خوابم اومدی کنار من نشستی بعد میگی چه خبر؟ حسابی خودم رو باختم. بهش گفتم پریشب اومدم خواب بودی برات نامه گذاشتم. سر تکون که یعنی بله آقاجان دیدم. نمی خواد خیلی نزدیک بشی. یک کم فاصله بگیر دهنتم بو میده.
بهش گفتم دیشب حالم خیلی بد بود. تا ایستگاه دم در خونه اومدم ولی دیگه نتونستم بیام پیشت. سوالی نپرسید که چرا حالت بد بوده. ولی من ادامه دادم که به نظرم من آدم خودخواهی هستم. باز براش جای سوال نبود ولی واسه اینکه اون وسط تو ایستگاه که اتوبوس تر تر می‌کرد و از دودش داشتیم خفه می شدیم ساکت نشستیم ادامه دادم که زندگی آدما رو قصه کردن و ازش پول درآوردن خودخواهیه. اگر چه ما پولی این وسط در نمیاریم. برگشت گفت خب چی بگم؟ من همه چیو گفتم. یک کم حالم جا اومد. چرخیدم سمتش گفتم خب تعریف کن دیگه. چی شد طلبه شدی؟ از کی؟ اصلا چند
سالته؟ چرا اینجا ایستگاچی هستی؟ چند وقته؟
از اینجور چیزا. خیلی سریع جواب داد که سه
سال مسجد می رفته علاقمند شده. شش
سال که طلبه ست. الان بیست و چهار سالشه و واسه اینکه بتونه پول دربیاره شش ماهه که شبا ایستگاچی شده. همین و دوباره ساکت شد. نمی دونستم چی بگم. بخصوص که همین وسط یه آدم شب اومد داشت توضیح می داد که اون ایستگاه کارت زده و بعد فهمیده که اتوبوساش یه جای دیگه میرن. ایستگاچی اون‌ور گفته اشکالی نداره برو اونجا. همه اینا رو داشت می‌گفت که مثلا پول نده. طلبه
ایستگاچی هم سرش رو انداخت پایین که یعنی فهمیدم نمی خواد توضیح بدی. خب آدم حوصله نداره دیگه اون وقت شب. بخصوص که روزا هم با دهن روزه سر کلاس درس باشی
و این مسائل. واسه اینکه باز بحث رو از سر بگیرم گفتم سحری کجا می خوری؟ گفت یه دکه هست همین جا یه چیزی ازش
می گیرم. البته بیشتر وقتا نمی خورم. با یه حالت شماتت گفتم یعنی روزه نمی گیری؟ مگه می شه؟ گفت نه ساعت یک شام برامون میارن. با همون سر می کنم. گفتم ولی تیتر جذابی می شه ها، طلبه ای که روزه نمی گیرد.
یه لبخندی تحویلم داد. گفتم شبیه پسر داییم هستی. قیافه‌ات، حرکاتت، حتی فرم دستات. گفت اونم مذهبیه؟ گفتم به خودش ربط داره. لبخند این دفعه‌اش بهتر بود. حس نزدیکی بیشتری به آدم می داد. احساس کردم الان دیگه باید تیر آخرو زد. باید بهش نزدیک تر شد. گفتم از دیده های این شش
ماهت بگو. احساسم غلط کرده بود. گفت چیز زیادی نیست. همونایی که اون شب گفتم. یه جانباز دیدم که هر شب سفر می کنه. به قول تو آدم شب شده. یا یه قهرمان پرورش اندام هم همینطور. همین. دوباره ساکت شد. وقت رفتن بود. باید بلند می‌شدم. گفتم استراحت کن من همین جاها یه چرخی می زنم. یک کم تعارف کرد که بشینم تا موقعی که اتوبوس می خواد حرکت کنه. ولی پا شدم. دور شدم ازش. برگشتم نگاش کردم. بهش اشاره کردم که سرش رو بذاره و استراحت کنه. رفتم یه گوشه‌ای نشستم و از چلمنی و بی‌دست و پایی خودم نالیدم. یه رفتگری رد شد. بهش
سلام کردم. با خودم گفتم اگه یه شب با
یکی شون همراه بشم بد نیست. یه آدم شب یه گوشه ای داشت با یه چیزی کلنجار می رفت. رفتم نزدیکش گفتم کمک نمی خوای؟ داشت یه تیکه از یه موکت رو پاره می کرد. گفت چاقو نداری؟ گفتم نه چاقو اگه بود که خیلی
راحت می شد. داشت با فندک تیکه تیکه
می سوزوند و جلو می رفت. من یه طرف موکت رو گرفتم و می کشیدم و اون فندک می زد. گفت دمت گرم داداش خیلی مردی. با هر بدبختی بود تیکه رو جدا کردیم. واسه خوابیدنش می خواست. گفتم خوبه؟ گفت عالی قالیچه حضرت سلیمان. باهام دست داد و تشکر کرد. خوشحال بود. رفتم به سمت اتوبوس که برم. از دور دیدمش سوار قالیچه‌اش شده...


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام