عزت نفس

صفحه آخر - تاریخ: ۱۲-۰۶-۱۳۹۶, ۰۲:۰۱
خسته و گرسنه بود. از صبح زباله‌گردی کرده بود و کیسه بزرگی را به دوش می‌کشید. همینطور که داشت راه می‌رفت چشمش به نانوایی بربری افتاد. خیلی دلش می‌خواست می‌توانست یک بربری داغ بخرد و بخورد اما پولی در جیب نداشت. از گدایی هم متنفر بود.
با خودش گفت: می‌رم یه نون می‌گیرم و به شاطر می‌گم پول‌شو فردا می‌آرم.
رفت به سمت در نانوایی، تردید داشت. چند بار سعی کرد بگوید اما هر بار نتوانست. خواست برگردد که شاطر گفت:
=آقا پسر چند تا می‌خوای؟
به آرامی و با صدایی لرزان گفت:
=یه دونه بی‌زحمت.
شاطر بربری را داد دست پسر و تا پسر خواست چیزی بگوید گفت:
=پول نمی‌خواد، صلواتیه.
پسر خوشحال شد، انگار دنیا را به او داده بودند. تشکر کرد و به راه خود ادامه داد. شاگرد نانوا وقتی مطمئن شد پسرک رفته، از شاطر پرسید:
=اوستا، این تنور که نذری نبود.
شاطر نگاهی به او کرد و سرش را پایین انداخت و در سکوت به کار خود ادامه داد.
علیرضا تاریوردی