دکتر سید مصطفی سید حسینی
خداحافظ سرباز

سرمقاله‌ها - تاریخ: ۵-۰۴-۱۳۹۵, ۱۶:۳۱
لابد صبح زودتر بیدار شده است از شوق برگشتن.خیره شده است به تخته های موازی تخت بالای سرش.برای چندمین بار یادگاری‌های حک شده روی تخته ها را خوانده است لابد.چطور اینهمه روز ندیده بوده است این نوشته را.کار خودش که نیست.کسی با خودکار سبز و قرمز با وسواس خاصی نوشته است «خداحافظ سرباز».
روزهاست فکرش از این سقف و دیوارها بیرون نرفته است. منجمد شده است لابد. امروز ولی فکرش پریده است بیرون رفته است تا خانه کوچکی فرسنگها آن‌طرف‌تر. یک حوض کوچک و یک باغچه پر از درخت‌های پرتقال که بی آبی عقیم‌شان کرده است لابد، بعد فکرش دویده است توی خانه. پیرزنی با عینک ته استکانی و پیرمردی که دراز کشیده است لب پنجره و خیره شده است به آن دورترها. مادری و پدری لابد،
انتظاری، چیزی.
بعد صدای رادیو فکرش را کشیده است توی همین چهاردیواری. رادیو چیزی می گفته است لابد.غلتیده است به پهلو و خیره شده است به تخت‌های موازی و میله هایش.تا نوزده شمرده است لابد و بلند شده است و ناخودآگاه زیر لب گفته است:«خداحافظ سرباز».
واکس زده است پوتین‌هایش را رو سیاهی مانده است به پوتینها لابد. زیر آوار صدای رادیو تختش را انکارد کرده است و وسایلش را ریخته است توی کوله خاکی رنگ سربازی. بعد گتر کرده است شلوارش را لابد. و دویده است سر جایش. ردیف سه، ستون نه. رادیو صدایش را یله کرده است توی پادگان لابد. برگه ترخیص را گرفته است و خندیده است .خنده از شوق برگشتن. و زیر لب گفته است: «خداحافظ سرباز».
توی اتوبوس لم داده است به صندلی کنار پنجره.کلاهش را برداشته است لابد و قهقهه زده است با رفیق کناریش از خاطره ای چیزی.رادیوی اتوبوس روشن بوده است لابد.
سرش را گذاشته است روی شانه رفیقش و گفته است که دلش تنگ شده است برای کسی لابد.که کسی فرسنگها دورتر نشسته است که برگردد و دلش غنج رفته است.
لابد هدیه ای که خریده است را هم نشان داده است.بعد سرش را خارانده است و تکیه داده است به صندلی و زیر لب گفته است:«خداحافظ سرباز».
رادیو چیزی می گفته است لابد. بعد اتوبوس لغزیده است.تکان خورده است.کوله های خاکی رنگ افتاده اند از آن بالا. صداها در هم ریخته است لابد.صدای رادیو و فریاد و سوت ترمز.تصویرها هم لابد.تصویر خانه کوچک، درخت پرتقال و پیرمرد و پیرزن و آسایشگاه و پوتین ها و رو سیاهی و همه چیز.
گرد و خاک شده است لابد.خون دلمه شده است روی خاک از شوق برگشتن.هدیه توی کوله خاکی، رنگ باخته است.پیرمرد هنوز دراز کشیده است لب پنحره در انتظار.پیرزن از پشت عینک ته استکانیش زل زده است به قاب عکس روی طاقچه لابد.
شده است سکوت محض .خاک و خون و آهن به صف شده اند.رژه تمام. طبل بزرگ خاموش. به جای خود.آزاد.هیچ صدایی. رادیو ساکت شده است.صدای پرندگانیست که دارند می‌روند از آنجا و زمزمه ای که بغض آلود نجوا می کند:«خداحافظ سرباز».