متین مسلم
نا م مقدس سرباز جاودان باد

صفحه یک - تاریخ: ۵-۰۴-۱۳۹۵, ۱۶:۳۱
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی، که می‌ترسم تورا خورشید پندارند، و می ترسم همه از خواب برخیزند، ترسم که چشم از خواب بردارند،
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را، نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را، و نیلوفر که سربرمی‌کشد از آب، پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی، نمی خواهم بفهمانند بیدارند (اخوان ثالث)
نمی‌توان باور کرد. اگرهم باور کنیم چگونه با آن کنار بیاییم و اگر هم کنار بیاییم چگونه آن را تحمل کنیم.
13"سرباز" سر به زیر در برابر وطن از میان ما به یکباره پر کشیدند. چون فرشته های آسمانی که زمین تحمل بار سنگین و وقارشان را ندارد. پرستوهای ما به سوی آسمان آن منزل آسایش و ابدی شان پرکشیدند و رفتند.
آه آه؛ گفتنش چه ساده بر جوهر قلم روان می شود. اما این
چه اهمیتی دارد زمانی که بدانیم این جوانان با آن همه امید و آرزو نه فقط برای خود که بیشتر برای خانواده‌هایشان؛ روان شدن خونشان برای آرمان‌های بلندی که برای آن لباس مقدس سربازی به تن کردند ساده‌تر و راحت‌تر است. مهم نیست کجا، مهم رخت زیبایی است که به تن کردند. رخت"سربازی"..
13 "سرباز" مطهر وطن پاک ایران، لحظاتی قبل از خداحافظی در کنار یکدیگر عکسی جاودانه گرفتند..... وه چه پر شکوه و شوق انگیز برای آنها و شکننده و غمناک اکنون برای ما..
چه نام مقدسی است این نام"سرباز". این نام را بی وضوی مقدس و طهارت جان بر زبان جاری نکنیم ..
نوشتن رفتن آنها سهل و خواندنش سهل تر. اما برای خانواده و دوستان آنها چه؟برای برادران خون اشکان غیور ارتش چه؟
نه نه؛ شما را به خدا از کنار این غم به سادگی نگذرید. غم "سرباز" غم یک ملت و غمی است که تا عمق جان تاریخ فرو خواهد رفت..
13 سرباز از میان ما رفتند،اما آنها تنها نرفتند، بلکه ما را تنها گذاشتند..
تحملش را ندارم؛ آنگاه که به عکس آنها لحظاتی قبل از مرگ می‌نگرم . آه، به چه می‌خندند؟ به کدامین شوق، برق بهشت بر چهره شان اینگونه می‌طراود؟..
خدای من؛ فقط تو میدانی آنها چرا پاک ترین و مقدس ترین لباس در قاموس خلقت را
بر تن کردند. اما ما هم می‌دانیم؟! نه، من که باور ندارم.
آسمان دیگر آبی نیست، دریاها دیگر گلگون نیستند، رودخانه‌ها دیگر خروشان نیستند، بادها دیگر نمی‌وزند و کوه‌ها دیگر سر برافراشته نیستند..
نمی‌دانم؟ نمی‌خواهم هم بدانم،زمانی که مادری بر چهره کبود حاصل زندگیش می‌گرید و گریبان می‌درد با خود چه می‌گوید. یا خواهر مو می‌افشاند و آه بر سرنوشت محتوم می‌زند و می‌گوید " برادرم، ای گل نازنینم ،"سرباز" وطنم کجایی؟ کجایی؟ بعد از این زندگی چیست برای من.؟ و پدری که در سکوت وچشمی‌خونبارکه دیگر نمی‌بیند، می‌گوید "ای بند دلم، حاصل جانم تورا چه شد؟
آری اینچنین بود برادر..
"سرباز" چه نام زیبایی..
"قاصدک
هان،
ولی..آخر..ای وای..
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی"
(اخوان ثالث)