آرزوی دو سنگ

آب و تاب - تاریخ: ۲۴-۰۲-۱۳۹۴, ۰۰:۰۱
دو تا سنگ بودند، یکی سیاه، یکی سفید. یکی اینور رود، یکی آ نور رود. سنگ ها دوست داشتند کنار هم باشند. باهم درد دل کنند. رازهایشان را به هم بگویند. امّا رودخانه خیلی بزرگ بود. خیلی هم گود بود. بر ای همین سنگها نمی توانستند بروند پیش هم. مجبور بودند دور از هم باشند، بسوزند و بسازند. یک روز قورباغه ها، قورقور، شیپور زدند و گفتند: «آهای آهای خبر خبر! ماهی طلایی داره می یاد این طرف. هر آرزویی دارید بهش بگید. ماهی طلایی همه ی آرزوتونو برآورده می کنه. آهای آهای! نکنه یه وقت یادتون بره. نکنه یه وقت خواب بمونید! » سنگ ها خوش حال شدند. ذوق کردند. ماهی طلایی از راه رسید. از سنگ ها آرزویشان را پرسید. سنگ سیاه آرزو کرد برود آن طرف رود. سنگ سفید هم آرزو کرد بیاید این طرف رود. آرزویشان برآورده شد. حالا سنگ سیاه آن طرف رود بود. سنگ سفید این طرف رود. ماهی طلایی هم رفته بود!