نانوایی خلوت!
نانوایی خلوت!

صفحه آخر - تاریخ: ۲۱-۱۱-۱۳۹۴, ۱۶:۰۱
| محمدرضا شوق الشعراء|
روزنامه نگار
در پایان شبی که محکوم به رفتن و نماندن است، خورشید در سکوتی که همه فریاد است، ترانه عشق و زندگی و امید می خواند و طلوع می کند و آفتاب مهر می پاشد و تن سرد شده شب را گرم می کند.
صبح بخیر! سلام
تنور روشن شده در قبل از طلوع، زیر تیغ و زخم آتش با حرارتی آرام کم کم داغ می شود و قبل از طلوع بیدار شدگان و از خواب برخاستگانی که هیچ‌گاه طلوع و برآمدن خورشید را به نظاره نمی نشینند، تن سرد
خمیر را به دل تنور داغ شده پیوند
می دهند تا نانی برای به راه افتادگان در صبح پخت کنند و چه خلوت است و بی مشتری، صبح، نانوایی و پیرمردی که مدام می خندد و حرف می زند و حرکت می کند و از گذشته و یک عمر نانوایی و نان پختن و نان از تنور در آوردن می گوید...