ادامه رفتن کاوس
به مازندران

فرهنگی - تاریخ: ۲۵-۱۰-۱۳۹۹, ۰۰:۰۱
بگویش که آمد بمازندران
بغارت از ایران سپاهى گران‏
جهانجوى کاوس‏شان پیش رو
یکى لشکرى جنگ سازان نو
کنون گر نباشى تو فریاد رس
نبینى بمازندران زنده کس‏
چو بشنید پیغام سنجه نهفت
بر دیو پیغام شه بازگفت‏
چنین پاسخش داد دیو سپید
که از روزگاران مشو ناامید
بیایم کنون با سپاهى گران
ببرّم پى او ز مازندران‏
شب آمد یکى ابر شد با سپاه
جهان کرد چون روى زنگى سیاه‏
چو دریاى قارست گفتى جهان
همه روشناییش گشته نهان‏
یکى خیمه زد بر سر از دود و قیر
سیه شد جهان چشمها خیره خیر
چو بگذشت شب روز نزدیک شد
جهانجوى را چشم تاریک شد
ز لشکر دو بهره شده تیره چشم
سر نامداران از و پر ز خشم‏
از ایشان فراوان تبه کرد نیز
نبود از بد بخت ماننده چیز
چو تاریک شد چشم کاوس شاه
بد آمد ز کردار او بر سپاه‏
همه گنج تاراج و لشکر اسیر
جوان دولت و بخت برگشت پیر
همه داستان یاد باید گرفت
که خیره نماید شگفت از شگفت‏
سپهبد چنین گفت چون دید رنج
که دستور بیدار بهتر ز گنج‏
بسختى چو یک هفته اندر کشید
بدیده ز ایرانیان کس ندید
بهشتم بغرّید دیو سپید
که اى شاه بى‏بر بکردار بید
همى برترى را بیاراستى
چراگاه مازندران خواستى‏
همى نیروى خویش چون پیل مست
بدیدى و کس را ندادى تو دست‏
چو با تاج و با تخت نشکیفتى
خرد را بدین گونه بفریفتى‏
کنون آنچ اندر خور کار تست
دلت یافت آن آرزوها که جست‏
ازان نرّه دیوان خنجرگذار
گزین کرد جنگى ده و دو هزار
بر ایرانیان بر نگهدار کرد
سر سرکشان پر ز تیمار کرد
سران را همه بندها ساختند
چو از بند و بستن بپرداختند
خورش دادشان اندکى جان سپوز
بدان تا گذارند روزى بروز
ازان پس همه گنج شاه جهان
چه از تاج یاقوت و گرز گران‏
سپرد آنچ دید از کران تا کران
به ارژنگ سالار مازندران‏
بر شاه رو گفت و او را بگوى
که ز آهرمن اکنون بهانه مجوى‏
همه پهلوانان ایران و شاه
نه خورشید بینند روشن نه ماه‏
بکشتن نکردم بروبر نهیب
بدان تا بداند فراز و نشیب‏
بزارى و سختى بر آیدش هوش
کسى نیز ننهد برین کار گوش‏
چو ارژنگ بشنید گفتار اوى
سوى شاه مازندران کرد روى‏
همى رفت بالشکر و خواسته
اسیران و اسپان آراسته‏
سپرد او بشاه و سبک بازگشت
بدان برز کوه آمد از پهن دشت