تباه شدن روزگار جمشید
از آن پس بر آمد ز ایران خروش

فرهنگی - تاریخ: ۲۷-۰۲-۱۳۹۹, ۰۰:۰۱
پدید آمد از هر سوى جنگ و جوش‏
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
برو تیره شد فرّه ایزدى
بکژى گرائید و نابخردى‏
پدید آمد از هر سوى خسروى
یکى نامجوئى ز هر پهلوى‏
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته‏
یکایک ز ایران بر آمد سپاه
سوى تازیان بر گرفتند راه‏
شنودند کان جا یکى مهترست
پر از هول شاه اژدها پیکرست‏
سواران ایران همه شاه‏جوى
نهادند یک سر بضحاک روى‏
بشاهى برو آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
کى اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
از ایران و از تازیان لشکرى
گزین کرد گرد از همه کشورى‏
سوى تخت جمشید بنهاد روى
چو انگشترى کرد گیتى بروى‏
چو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندر آمد جهاندار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگى و دیهیم و گنج و سپاه‏
چو صد سالش اندر جهان کس ندید
برو نام شاهى و او ناپدید
صدم سال روزى به دریاى چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین‏
نهان گشته بود از بد اژدها
نیامد به فرجام هم زو رها
چو ضحاکش آورد ناگه بچنگ
یکایک ندادش زمانى درنگ‏
به ارّش سراسر بدو نیم کرد
جهان را ازو پاک بى‏بیم کرد
شد آن تخت شاهى و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بی جاده کاه‏
ازو بیش بر تخت شاهى که بود
بران رنج بردن چه آمدش سود
گذشته برو سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
چه باید همه زندگانى دراز
چو گیتى نخواهد گشادنت راز
همى پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید بگوش‏
یکایک چو گوئى که گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
بدو شاد باشى و نازى بدوى
همان راز دل را گشائى بدوى
یکى نغز بازى برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورد
دلم سیر شد زین سراى سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج