اندر ستایش سلطان محمود
جهان آفرین تا جهان آفرید

فرهنگی - تاریخ: ۹-۰۲-۱۳۹۹, ۰۰:۰۱
چنو مر زبانى نیامد پدید
چو خورشید بر چرخ بنمود تاج
زمین شد بکردار تابنده عاج‏
چه گویم که خورشید تابان که بود
کزو در جهان روشنایى فزود
ابو القاسم آن شاه پیروز بخت
نهاد از بر تاج خورشید تخت‏
ز خاور بیاراست تا باختر
پدید آمد از فرّ او کان زر
مرا اختر خفته بیدار گشت
به مغز اندر اندیشه بسیار گشت‏
بدانستم آمد زمان سخن
کنون نو شود روزگار کهن‏
بر اندیشه شهریار زمین
بخفتم شبى لب پر از آفرین‏
دل من چو نور اندر آن تیره شب
نخفته گشاده دل و بسته لب
چنان دید روشن روانم بخواب
که رخشنده شمعى بر آمد ز آب‏
همه روى گیتى شب لاژورد
از آن شمع گشتى چو یاقوت زرد
در و دشت برسان دیبا شدى
یکى تخت پیروزه پیدا شدى‏
نشسته برو شهریارى چو ماه
یکى تاج بر سر بجاى کلاه‏
رده بر کشیده سپاهش دو میل
بدست چپش هفتصد ژنده پیل‏
یکى پاک دستور پیشش بپاى
بداد و بدین شاه را رهنماى‏
مرا خیره گشتى سر از فرّ شاه
و زان ژنده پیلان و چندان سپاه‏
چو آن چهره خسروى دیدمى
از ان نامداران بپرسیدمى‏
که این چرخ و ماهست یا تاج و گاه
ستارست پیش اندرش یا سپاه‏
یکى گفت کاین شاه روم است و هند
ز قنّوج تا پیش دریاى سند
به ایران و توران ورا بنده‏اند
براى و بفرمان او زنده‏اند
بیاراست روى زمین را بداد
بپر دخت از ان تاج بر سر نهاد
جهاندار محمود شاه بزرگ
به آبشخور آرد همى میش و گرگ‏
ز کشمیر تا پیش دریاى چین
برو شهریاران کنند آفرین‏
چو کودک لب از شیر مادر بشست
ز گهواره محمود گوید نخست‏
نپیچد کسى سر ز فرمان اوى
نیارد گذشتن ز پیمان اوى
تو نیز آفرین کن که گوینده
بدو نام جاوید جوینده‏
چو بیدار گشتم بجستم ز جاى
چه مایه شب تیره بودم بپاى‏
بر آن شهریار آفرین خواندم
نبودم درم جان بر افشاندم‏
بدل گفتم این خواب را پاسخ است
که آواز او بر جهان فرّخ است‏
بران آفرین کو کند آفرین
بران بخت بیدار و فرّخ زمین‏
ز فرّش جهان شد چو باغ بهار
هوا پر ز ابر و زمین پر نگار
از ابر اندر آمد بهنگام نم
جهان شد بکردار باغ ارم‏
به ایران همه خوبى از داد اوست
کجا هست مردم همه یاد اوست‏
به بزم اندرون آسمان سخاست
به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست‏
به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل
به کف ابر بهمن به دل رود نیل‏
سر بخت بدخواه با خشم اوى
چو دینار خوارست بر چشم اوى‏
نه کند آورى گیرد از باج و گنج
نه دل تیره دارد ز رزم و ز رنج‏
هر آن کس که دارد ز پروردگان
از آزاد و از نیک‏دل بردگان‏
شهنشاه را سر بسر دوستوار
بفرمان ببسته کمر استوار
نخستین برادرش کهتر بسال
که در مردمى کس ندارد همال‏
ز گیتى پرستنده فرّ و نصر
زید شاد در سایه شاه عصر
کسى کش پدر ناصر الدین بود
سر تخت او تاج پروین بود
و دیگر دلاور سپهدار طوس
که در جنگ بر شیر دارد فسوس‏
ببخشد درم هر چه یابد ز دهر
همى آفرین یابد از دهر بهر
به یزدان بود خلق را رهنماى
سر شاه خواهد که باشد به جاى‏
جهان بى‏سر و تاج خسرو مباد
همیشه بماناد جاوید و شاد
همیشه تن آباد با تاج و تخت
ز درد و غم آزاد و پیروز بخت‏
کنون باز گردم به آغاز کار
سوى نامه نامور شهریار