رشته ادبیات
رشته ادبیات

صفحه آخر - تاریخ: ۱۸-۰۶-۱۳۹۴, ۰۰:۰۱
به مودب بودن و با شخصیتی می‌شناسمش. صاحب سوپرمارکت کوچه خوابگاهمان را می‌گویم. همان مرد لاغر و قدبلندی که نمی‌شود از مغازه‌اش خریدی کنی و آن جور خاصِ لفظ قلم حرف زدن فراموشت شود یا از انگلیسی صحبت کردنش، وقتی عابربانکت را می‌خواهد برایت بکشد، مات نمانی. یا خوشت نیاید که بفهمی دخترکوچکش انگلیسی و ترکی- استانبولی یاد می‌گیرد، آن هم زیر نظر پدر. آن روز هم رفته بودم خرید، دخترش خوش و خرم ترانه‌ای استانبولی برایم خواند. داشتم تشویق و آفرین نثارش می‌کردم که مرد پرسید راستی شما دانشجویید؟ دخترک دوید و رفت سمت خانه‌شان که نزدیک مغازه است. از دانشگاه و رشته و این و آن می‌پرسید و لبخند زنان جواب می‌دادم. گفت من ادبیات خوندم. ساکت ماند. نگاهش کردم. شاید فکرش رفته بود به رشته رویاییش. خیال کردم لابد زندگیش میان شعر و داستان و وزن و عروض و نثر و نظم می‌گذشته و خودش را سوار ماشینی می‌دیده که گرد و خاک کنان زده به دل جاده. شیشه را هم داده بوده پایین که باد بخورد توی صورتش و همین‌جور کیف کند. مکثش را برید: درس خوب بود، ولی ادبیات که توش پول نبود. ولش کردم و اینجا رو باز کردم. راضیم. از میان هاله عمیق و غبارآلود "نشدن "و " کاش" نگاهم ‌کرد. هیچ حرف شعاری مزخرفی به ذهنم نرسید،
هیچ همدردی به دردبخوری هم. فقط خیلی آرام گفتم: خداحافظ. حواسش را داده بود به مرتب کردن قفسه‌ها. راهم را کشیدم که
بروم. یک لحظه زل زدم به قیافه کج و
کوله‌ام توی در فلزی یخچال. لبخند
غیبش زده بود.