کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
یکشنبه, 04 آبان 1399   Sunday 25 October 2020
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 18 تیر 1394

صفحه خبر: آب و تاب

اغلب صبح های زود، استاد شیرازی، سعدی به بازار عمومی کشاورزان می رفت و کنار بساط یک کشاورز ثروتمند می نشست و به آمد و شد مردمی که کشاورزان به آنها سبزی، میوه و پنیرهای مختلف می فروختند، نگاه می کرد.
تاجر متمول با نگاهی نگران به سمت استاد آمد و از او پرسید:"آیا شنیده ای که مهتر بازار مرده است؟" استاد گفت:" بله. آیا شما نگران هستی؟" تاجر پاسخ داد:" او چه مقدار باقی خواهد گذاشت؟" استاد با پوزخندی در چهره اش گفت:" یک انسان چه مقدار باقی خواهد گذاشت؟" تاجر سردرگم شد و قبل از آنکه چیزی بگوید استاد گفت:"البته همه چیز را! چه انتظاری داشتی؟ هنگامی که شخصی فوت می شود همه چیز را باقی می گذارد! این نکته را به خاطر بسپار!"
نگرانی در چهره بازرگان بیشتر شد و پس از لحظه ای سکوت دوباره پرسید: "زندگی خوب و پر رونق چگونه است؟" استاد خندید و گفت: "تو یک مرد ثروتمندی، در بازار به عنوان یک روباه باهوش شناخته می شوی. من فکر می کردم تابحال باید این را فهمیده باشی." بازرگان ثروتمند پاسخ داد: "نه. من نمی‌دانم. هوشمندی من یک خیال باطل است. من کابوس و خواب مرگ می بینم." استاد گفت: "یک زندگی خوب در کمک به نیازمندان است. در دستگیری فقرا و سهیم کردن آنها در ثروتت. آنگاه می بینی که خواب‌های شوم و جانفرسا در مرگ شبانه ات تغییر می کند." مرد به چشمهای بازرگان نگریست تا ببیند آیا تاجر ظرفیت درک آنچه او گفته است دارد یا نه. استاد بازهم چند لحظه صبر کرد و گفت: "دوست عزیزم، به خاطر داشته باش که برای یک زندگی خوب باید فراتر از یک روباه باهوش بود" و یک شعر را با صدای بلند برای بازرگان خواند برای اینکه می خواست مطمئن شود که آن شعر در روح تاجر نفوذ می‌کند.
" بنی آدم، اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی"
او در حالیکه قدم زنان دور می‌شد گفت: "شکمت را از غذا نیمه پر نگهدار و دیگران را در ثروتت سهیم کن. آنگاه ممکن است بتوانی
خوابهای شیرین داشته باشی و پرتو معرفت الهی را ببینی." در
نیمه راه بازار کشاورزان، درخت چنار بلند و کهنسالی بود. در زیر درخت، کشاورزی پنیرهایش را مرتب می کرد و پنیرها را قالب به قالب برای فروش روی سینی می گذاشت. استاد درحالیکه به پرندگان سیاهی که بین شاخه های درخت می پلکیدند می نگریست از کنار درخت چنار قدیمی گذشت. مرد جوانی استاد را درحالیکه مشتاقانه به درخت چنار می نگریست دید. مرد به استاد نگاه کرد و پرسید:"چرا به درخت چنار خیره شده ای؟" استاد پاسخ داد: "تنها با نگریستن، چیزهای بسیاری می آموزی." او پرنده سیاهی را دید که بر روی درخت چناربلندی نشسته است در حالیکه کشاورز پنیرهایش را مرتب می کرد و قالب های پنیر را برای فروش روی سینی می گذاشت. وقتی استاد نگاهی به پرنده سیاه انداخت دید که او درحالیکه به قالب‌های پنیر نگاه می کرد یکراست به شاخه پایین تر رفت. ناگهان پرنده سیاه به سمت سینی فرود آمد و یک تکه بزرگ پنیر را برداشت و پرواز کرد. روز زیبای بهاری بود. استاد همیشه در روزهای بهار برای یک پیاده روی طولانی به کنار رودخانه می رفت و درحالی‌که به زندگی حیات وحش می نگریست شعر می سرود. او غرق در قدم زدن در جنگل بود که پرنده سیاه را روی یک درخت دید در حالیکه روباهی در پایین درخت به او نگاه می کرد. او پشت یک صخره بلند قرار گرفت و به روباه و پرنده سیاهی که روی شاخه درخت بود نگاه کرد. پرنده سیاه، چشم از
روباه برنمی‌داشت و روباه سرش را بالا گرفته بود و به پنیری که پرنده به منقار داشت خیره شده بود. روباه سرش را بلند کرد و آه بلندی کشید. پرنده سرش را خم کرد و به روباه نگاه کرد. روباه درحالی که معطوف توجه پرنده سیاه شده بود با خیره شدن به پاهای پرنده
آه بلند دیگری را سه بار پشت هم یکی بعد از دیگری کشید. ناگهان پرنده سیاه شروع به آواز خواندن کرد و قالب پنیر به زمین افتاد. روباه پنیر را برداشت و به داخل بوته ها رفت. استاد به خانه رفت و نوشت: یک روز، روباهی پرنده سیاهی را با یک قالب پنیر در منقارش دید. روباه زیر درخت نشست و با گفتن اینکه چقدر پرهای پرنده سیاه زیباست او را تحسین کرد. بعد روباه از پاهای پرنده سیاه تعریف کرد و می گفت که چقدر پاهایش درخشان و براقند. سپس روباه با صدای ملایمی گفت شگفت آور است اگر که بتوانی آواز بخوانی. آواز تو باید زیباترین آوای موسیقی باشد. پرنده سیاه به روباه نگاه کرد و سرش را برای آواز خواندن بالا گرفت. قالب پنیر به زمین افتاد و روباه پنیر را برداشت و شروع به خوردن آن کرد در حالیکه پرنده سیاه همچنان آواز می خواند. تعریف و تحسین روباه را به یاد
داشته باش. به این نگاه نکن که روباه چه می گوید بلکه به این
فکر کن که چه می خواهد.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام