کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
سه شنبه, 12 اسفند 1399   Tuesday 2 March 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 11 تیر 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

‌ احسان بحری نویسنده - شب هشتم- دیشب وقتی سوار اتوبوس شدم عین آدمای شب شده بودم. راحت، انگار پا تو خونه خودم دارم می ذارم. رفتم ته اتوبوس کنار دو نفر نشستم. فرو رفتم تو صندلی و یه نگاه دوستانه که مثلا ما هم هستیم انداختم به اون دو نفر. نمی دونم گند زدم یا نه ولی خیلی مهم نبود. چیزی که یاد گرفتم اینه که اونقدر که من حواسم به حرکاتم هست اونا دقت نمی کنن. پس باید حساسیت هام رو پایین بیارم. یه سری، چیزی تکون بده بره. نمی خواد خودتو درگیر کنی که آی وای چی شد که من حرکتم اشتباه بوده و این حرفا. یه پیرمردی جلوی اون دو نفر نشسته بود که یه کیف بزرگ همراش بود. معلوم بود همه دار وندارش همونه. این یکی پشتی که کنار من بود خیلی آروم از چرت پیرمرده استفاده کرد دست برد به کیفش. تو شبای قبل دیده بودم که هر کی دست می کنه تو جیب اون یکی. یه بار یه پسره همین که سوار شد برگشت دست کرد تو کیف اون یکی یه نخ سیگار
کشید بیرون. پس چیز غیرمنتظره ای رو
نمی دیدم. بعد از اینکه دست کرد تو کیف پیرمرد من
برای اینکه بگم آره ما هم خیلی باحالیم و دم شما گرم با یه لبخند سر کج کردیم ببینیم چه خبره. دیدم یه گربه خیلی کوچیک تو کیف پیرمرده است. این پسر پشتیه یه چشش به گربه بود و یه چشش به پیرمرده که از خواب بیدار نشه. گوش گربه رو آروم گرفته بود و داشت می کشیدش بالا. هیچ صدایی از گربه در نمی اومد. لااقل وسط سر و صدای اتوبوس محو می شد. پیرمرده که بیدار شد پسره دست خودش رو کشید. اگر چه دیر شده بود و پیرمرده فهمیده بود. برگشت یه نگاهی البته با لبخند به پسره انداخت. بعد شروع کرد به نوازش
کردن گربه. شبای پیش دیده بودمش ولی
نمی دونستم یه گربه با خودش داره. دستای بزرگش رو به سر گربه می کشید. حتما حس خاصی بهش داشت. ایستگاه بعدی همه شون پیاده شدن. جایی معمولا پیاده می شن. ایستگاچی اون جا یه پیرمرد عبوس با یه عصای تزیین شده از مهره و چشم نظر و عقیق و هزار جور چیز دیگه است. با همه درگیره. اجازه نمیده کسی بدون پول دادن سوار بشه. اومد سوار اتوبوس شد و یکی که جلو من روی صندلی خوابش برد رو با خشونت بیدار کرد و بهش گفت: "بابا خیلی کارت درسته" اونم که می شناختش اشاره کرد به راننده اتوبوس که یعنی کرایه رو داده. بعد واسه اینکه ثابت کنه راس می گه مجبور شد تا سر اتوبوس بره بعد برگشت ته اتوبوس کنار جایی که من نشسته بودم دراز کشید و سریع خوابش برد. می خواستم بیدارش کنم بهش بگم کارت واقعا درسته. به ته خط بالا که رسیدیم سر یه چهارراه یه گلفروش نوجوون
گلهاش رو روی سر یه بچه کوچولو پرپر
می کرد. یکی دیگه هم بهش نهیب می زد که نکن.
دخترک وایساده بود و اونا دورش می چرخیدن. رفتم تو ایستگاه که اتوبوسای برگشت رو سوار شم. یکی از آدمای شب یه گوشه ای نشسته بود. نمی تونستم بهش نزدیک بشم. نمی دونستم با چه بهونه ای باید این‌کار رو بکنم. احساس کردم من هم مثل اونام. کم حرف کم ارتباط. وقتی تو اتوبوس به اون دو نفر لبخند زده بودم اونا نگاهشون رو دزدیدن. اونا حتی با خودشون هم به راحتی ارتباط نمی گیرن. احساس کردم واقعا مثل اونا هستم. این احساس خوشایندی بود. دیگه خودم رو جدا نمی دیدم. موقع سوار شدن بهش بفرما زدم که اول سوار بشه. از کنارم رد شد. بوی صابون می داد. بوی حمام. شاید کسی بهش اجازه داده بود که توی خونه ش حمام کنه. شایدم رفته بود حمام عمومی. اصن توی این شهر هنوز حمام عمومی پیدا می شه کرد؟ نمی دونم. چند نفر ته اتوبوس صدای خر در می آوردند. نچ نچی کرد و زد روی سر خودش. منم افسوسش رو تایید کردم.
بعد چند تا موتور با صدای بلند رد شدن. بازم
نچ نچ کرد. بهش نزدیک شدم براش تعریف کردم که چند شب پیش یه تعداد خیلی زیاد موتورسوار دیدم و باهاش هم صحبت شدم. شمالی بود. بهش گفتم اینجا چیکار می کنه. چرا آدم شب شده. چرا برنمی گرده. ارتباطمون طولی نکشید. به همون ایستگاهی که همه پیاده می شن رسیده بودیم. باهام دست داد و رفت. دیدمش که تو درختا گم شد. کاش شبای دیگه ببینمش. شاید بتونم متقاعدش کنم که برگرده به شهرش. شاید حالا که فهمیده منم شمالی ام بیشتر بشه بهش نزدیک شد.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام