کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
پنج شنبه, 07 اسفند 1399   Thursday 25 February 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 10 تیر 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

‌ احسان بحری نویسنده -شب هفتم- دیشب هیجان انگیزترین شب بین این شب ها بود. اتفاق جالبی افتاد مثل همیشه بعد از نیمه شب از خونه زدم بیرون. رفتم ایستگاه اتوبوس. مسئول ایستگاه که دیشب فهمیدم حسین آقاست مثل همیشه خواست صد تومن اضافه ازم بگیره که قاطی کردم براش، اونم بی‌خیال من شد. بعد شروع کرد یه آهنگ شاد رو با حزن پنهانی خوندن. آهنگ درباره شمال رفتن و آب و هوا و شهراش بود. ازش پرسیدم کجاییه. گفت شمالی. می دونستم شمالیه خواستم اسم شهرش رو بگه. گفت لاهیجان. همون موقع اتوبوس رسید و سوارش شدم. فرصت نشد بهش بگم که منم شمالی ام. سر یه چارراهی یه مردی توجهم رو به خودش جلب کرد. پشت فرمون ماشینش نشسته بود و داشت سیگار می کشید. چراغ قرمز بود. البته نگاه مکرر اون به داخل اتوبوس باعث شد تا منم نگاش کنم. تا اینجا اتفاق خاصی نیفتاد. اما تو همین لحظه دیدم یه زنی روی ویلچر داره خلاف جهت ایستادن ماشین با کمک نرده های بین خط ویژه اتوبوس
و مسیر ماشین ها حرکت می کنه و گل
می فروشه. از کنار اون مرد گذشت. کمی دور شد و قبل از اینکه چراغ سبز بشه برگشت.
می دونست کی این اتفاق می افته. عقب عقب با کمک همون نرده ها برگشت. از کنار اون مرد دوباره رد شد و خودش رو به جای امنی رسوند. چراغ سبز شد و اون مرد گازش رو گرفت و دور شد. اتوبوس دور شد. اون زن رو دیدم که یه گوشه ای منتظره تا دوباره چراغ قرمز بشه و کارش رو پی بگیره. هنوز اتفاق هیجان انگیز
نیفتاده بود. فکر کردم قطعا تو روز این
کار براش راحت تره. چون تعداد قرمز و سبز شدن ها کمتره. زمان ها طولانی تره و اون فرصت بیشتری داره برای اینکه بتونه گل هاش رو بفروشه. یادم اومد که قبلا هم دیده بودمش. به این فکر کردم که آدمای شب همه جا هستن. فقط کافیه سر بچرخونم تا ببینمشون. به این فکر کردم که گاهی نیازه تا از این اتوبوس لعنتی پیاده بشم، پا روی زمین بذارم و بهشون نزدیک
بشم. همین چیزا رو داشتم با خودم مرور
می کردم که ایستگاه بعدی یکی اومد کنارم نشست. یه پسر جوون میشه گفت سیه چرده که یه چیزی داشت می گفت. نمی فهمیدم چی می گه. آروم حرف می زد. دهنش رو هم باز نمی کرد. سرم رو نزدیکش بردم ببینم چی می گه. حالا دیگه کامل دیدمش. سر و وضع آدمای روز نداشت. اگر چه خیلی آدم شب نبود
ولی خب بدک نبود. از لا به لای دهن بسته اش کلمه "شریعتی" رو شنیدم. یک کم با خودم
کلنجار رفتم که اینجایی که هستم چه ربطی به شریعتی داره. پرسیدم کجای شریعتی میخواد بره که گفت بیمارستان. بعد فهمیدم یه اتفاقی براش افتاده. فک بالای چپش رو نشونم داد با اشاره دست حالیم کرد که مشت خورده. بهش گفتم باید ایستگاه بعدی پیاده بشه. تا ایستگاه بعدی هزار بار با خودم گفتم باهاش برم یا نه. می ترسیدم. کجا برم آخه؟ پول نداشتم. وقتی به ایستگاه رسیدیم باهاش پیاده شدم. بهش گفتم همراهی‌ا ش می کنم و اتفاق هیجان
انگیز همین بود. اون پسر رو بردم بیمارستان
در حالیکه تو جیب هیچ کدوممون هیچ پولی نبود. بعد از یک ساعت که منتظر موندیم دکتر اومد و معاینه اش کرد و گفت برای اینکه مطمئن بشه که نشکسته باید عکس بگیرن. بی معطلی گفتم اشکالی نداره. نمی دونستم چرا ولی مطمئن بودم. بالاخره یه اتفاقی می افتاد دیگه. پرونده براش تشکیل دادن و من به عنوان همراه زیرش رو انگشت زدم. اون موقع هم مطمئن بودم. همه کاراش که انجام شد دکتر گفت مشکلی وجود نداره و می تونیم مرخصش کنیم. بی معطلی از بیمارستان زدم بیرون و خودمو به خونه رسوندم. کارت بانکی رو ورداشتم و برگشتم. تو راه خیلی به فرار فکر می کردم. یه فرار ساده مثل کرایه اتوبوس ندادن. قطعا اگه شمال تو شهر خودم بود این خرج کردن هیچی نبود. اما اینجا. اگه یارو دروغ می گفت چی؟ اما چیزی که باعث شد خودم رو حفظ کنم و برگردم بیمارستان فقط و فقط حسی بود که من در اون پسر ایجاد کرده بودم. اون پسر تو بیمارستان دستم رو بوسید و گفت هنوزم تو این شهر آدم پیدا
میشه. نمی خواستم این حس رو خراب کنم. برگشتم و ترخیصش کردم. ازش خداحافظی کردم. صبح شده بود. آدما کم کم از آدمای شب داشتن به آدمای روز تبدیل می شدن. حسین آقا توی ایستگاه خوابیده بود. راننده ای که خیلی
خوش برخورد بود و به همه قبل از اونا سلام و صبح بخیر می گفت صداش کرد ولی حسین آقا جم نخورد. خواب نمناکی داشت. بوی چای
می داد. این رو از لبخند روی لبش می شد فهمید.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام