کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
جمعه, 15 اسفند 1399   Friday 5 March 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 09 تیر 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

شب 6- دیروز پیش دوستم بودم. یه شرکت تاسیس کرده. احساس کردم باید بهش کمک کنم. اگر چه خودش هم ازم خواسته بود. با خودم گفتم باید به زندگی عادی برگردم. سفرهای شبانه دیگه باید کنار گذاشته بشه. من از آدمای شب دور بودم. این رو تو هفته قبل تجربه کرده بودم. شرکت زیبایی بود. کلی هزینه شده بود تا بشه توش کار فرهنگی کرد و از کنارش پول درآورد. مثل خیلی شرکت های دیگه. مثل
باشگاه های فرهنگی- ورزشی. فرهنگ هیچ وقت نباید فراموش بشه. باید شانسم رو تو این زمینه امتحان می کردم. خیلی از دوستای دیگه ام هم
اونجا بودن و خیلی می تونست خوش بگذره. اتفاقا همینطور هم بود. لباس روزم رو پوشیدم و از همون مسیری که شب ها با اتوبوس می رم راهی شرکت شدم. البته اتوبوسای روز با مال شب فرق می کنن. خنک و بی سر و صدا. رفتم گوشه ای نشستم و موسیقی گوش دادم. به کسی توجه نمی کردم. مدتی بود این آدما رو ندیده بودم. آدمای روز برام چهره عجیبی نداشتن اما
سعی هم نمی کردم بهشون نزدیک بشم. تا
نیمه های شب تو شرکت موندیم. باید برای شروع کار شرکت یه چیزایی رو مهیا می کردیم البته من نیم نگاهی به ساعت داشتم. این یه حرکت غیرارادی بود. البته یه تپش قلب ناخودآگاه هم داشتم. پس ذهنم می دونستم چرا این حالت رو دارم. "هر شب تو این ساعت ها من تو اتوبوسی پر از آدمای شب بودم ولی الان تو این شرکت چیکار می کنم." وقتی داشتم برمی گشتم خونه سر یه چهارراه آدمای شب رو دیدم. می تونستم برم سوار اتوبوس بشم و بازم ببینمشون. فقط ببینمشون نه اینکه بخوام بهشون نزدیک بشم. نه. ولی لباس روز تنم بود. اونا نباید من رو با لباس روز ببینن. حتی من، خودم هم نباید با لباس روز به دیدنشون برم. بی اختیار تو ماشین، سر اون چهارراه سرم رو انداختم پایین. احمقانه است اگه فک کنم اونا من رو می شناسن. نه. ولی این هم یه واکنش غیرارادی بود. وقتی رسیدم خونه سعی کردم برم تو تختم، تبلتم رو وردارم، یه گشتی تو اینترنت بزنم، بعد بخوابم. اما اون تخت باید می شکست اگه من به سمتش می رفتم. لباسای شبم رو پوشیدم. شکوهمندانه از خونه پام رو گذاشتم بیرون و یک ساعت تمام دم در خونه نشستم تا بتونم به سمت ایستگاه اتوبوس برم. مثل شب اول شده بودم. یه دلهره
عجیب. یه دلتنگی غریب. یه ناشناختگی.
نمی خواستم دوباره شکست بخورم. وقتی یه اتوبوس پر از آدمای شب از جلوم رد شد صبرم تموم
شده بود. هر چه باداباد. می خوان تحویلم بگیرن یا نگیرن. تیکه اضافی وسط اون جمع هستم یا نیستم. فرقی نمی کرد. وقتی رسیدم مسئول ایستگاه خواب بود. چقد دوست داشتم منم می رفتم روی یکی از اون نیمکتا می خوابیدم. سعی کردم بیدارش نکنم. اگه می فهمید یکی وارد ایستگاه شده بیدار می شد تا ازش پول بگیره. نمی خواستم یواشکی سوار شم. حالا که زمین و زمان نمی خواد من مثل آدمای شب بشم خب چیکار کنم. پولم رو آماده کردم تا به محض ورود اتوبوس به ایستگاه اون رو به راننده یا همون مسئول که احتمالا بیدار می شد بدم. یه نگاهی به مونیتور تو ایستگاه انداختم. دو دقیقه تا ورود اتوبوس مونده بود. بیشتر از دو دقیقه طول نکشید اتوبوس سر رسید. همه چیز دقیق بود. خاصیت شب همینه. همین که سوار شدم بدون معطلی رفتم سراغ یه تنبک زن و دوستش. در حالیکه کل اتوبوس تقریبا خالی بود کنارشون نشستم. تنبک زن در حالیکه روی سازش خیلی
ریز ضرب می گرفت به دوستش که تقریبا
می شه گفت خواب بود داشت جریان وام گرفتنش رو تعریف می کرد. اینکه پنج میلیون داشته، گذاشته بانک، پنج میلیون دیگه وام گرفته و
سود این ده میلیون داره قسط وامش
رو می ده. می گفت وقتی قسط تموم شد دوباره ده میلیون وام می گیره و همین جور ادامه دار. به
دوستش هم توصیه می کرد که اونم همین کار رو بکنه. با دو میلیون شروع کنه. چهار میلیون. هشت میلیون و همینطور ادامه دار. من که داشتم نگاش می کردم برام سوال پیش اومد که بالاخره کی می خواد استفاده کنه ازشون. که برگشت و از من خواست تا حرکتش رو تایید کنم و اضافه کرد که روزی به دردش می خوره. وقتی پیر شد می تونه خونه بخره. پیش خودم گفتم خدا کنه قیمت خونه حالا پایین نیومد اشکالی نداره ولی تا سی چهل سال دیگه بالا نره. وقتی داشت پیاده می شد ازش پرسیدم کجاییه؟ گفت: "گرگان" گفتم: "گرگان گرگ زیاد داره؟" گفت: "نه به اندازه اینجا" خیالم راحت شد می دونه و ادامه مسیر رو تو اتوبوس لم دادم. ته خط مسئول ایستگاه ازم پرسید
سر کار می رم. گفتم: "نه. هر شب یه گشتی می زنم. شبو دوست دارم."


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام