کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
شنبه, 28 فروردین 1400   Saturday 17 April 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 07 تیر 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

‌ احسان بحری نویسنده -شب چهارم- دیشب وقتی از خونه زدم بیرون ساعت 00:00 بود. و من بازم یاد اون عشق قدیمی افتادم که این ساعت رو همیشه بهش گوشزد می کردم. مهم نبود. اصلا ربطی نداشت. نمی خوام با گفتن این قضیه بحثی رو باز کنم. اصلا ولش کن. یه اورژانسی بیرون کنار ماشینش وایساده بود. بهش خسته نباشید گفتم. اونم خیلی تحویلم گرفت. به بعضی آدما واقعا باید خسته نباشید گفت. بعضی مشاغل حیاتی هستن برای ما. مثل همین اورژانسی ها. کارش بیهوده به نظر
نمی رسه. حتما باید باشن. مثلا من اگه فردا نیست شم اتفاق خاصی نمی افته ولی خب اونا آره. دیشب نتونستم از پول دادن فرار کنم. یه نفر تو ایستگاه بود که بهم تذکر داد روی اون یکی دستگاه کارت بزنم. من بهش یادآوری کردم که روی اون یکی زدم که اون گفت اون یکی خرابه و باید روی اون یکی بزنم. وقتی اتوبوس اومد رفتم انتهاش روی اون صندلی هایی که نزدیک موتوره و کمی بالاتر از بقیه ست یکه و تنها نشستم. از این بالا می شد همه چیزو دید و زیر نظر داشت. می تونستم روی تک تک حرکات توجه کنم. پا روی پا انداختم. دیگه داره بهم خوش
می گذره. این سفرهای شبانه دیگه
برام ناشناخته و ترسناک نیستن. دیگه آدماش رو خوب می شناسم. فک کنم نیاز بود بیام این بالا بشینم و همه شون رو یکجا و با هم ببینم. فقط دو تا بدی داشت: اول اینکه خیلی ازشون فاصله داشتم و از این بالا نمی تونستم باهاشون هم صحبت بشم و اونا برام حرف بزنن. از طرف دیگه صندلی ها به خاطر گرمای موتور داغ شده بودن. فکرش رو بکنین من روی یه صندلی داغ نشسته بودم. همین دلایل و بخصوص دلیل دوم باعث شد بلند شم. هنوز هم گرما رو پشتم احساس می کنم. اتوبوس سر یه ایستگاه نگه داشت که کنارش یه بوستان بود. به اسم بوستان رفتگر. یه بوستان کوچک و محقر. بوستان رفتگر. با چند درخت بی ثمر. کنار این مردم بی خبر. میان هیاهوی این شهر پرخطر. آه رفتگر. یه تندیسی از یه رفتگر هم وسط بوستان دیده می شد. یه تندیس ناشناخته. دور. سر چرخوندم. بیرون چند نفر از همسفران هر شبه ام رو دیدم. کاش میومدن بالا یه گپی می زدیم. به جاشون سه تا جوانک سوار شدن. دو تا پسر و یه دختر. یکی از پسرا نسبت به اون دوتای دیگه قد کوتاه تری داشت و سرش همچین بگی نگی یه کم به جلو خم شده بود. یه کلاه پرکی سفید هم گذاشته بود سرش و یه پیرهن ورزشی تنش بود. اون دو تا خیلی شبیه هم بودن. قد و قواره و قیافه شون به هم میومد. پسره دائم تخمه می شکست. ولی دختره تو سکوت عجیبی بود. اولش رفت یه جای دیگه بشینه ولی همون پسره که شبیهش بود صداش زد و اون هم مثل خواب زده ها برگشت به سمتشون. از کنار من که رد می شدن سعی کردم سرم رو برگردونم تا مبادا معذب بشن. اعتقاد دارم نباید به حریمشون وارد شد. پشت من نشستن و اون دو تا پسره از همون اول شروع
کردن به بحث کردن. صدای موتور اتوبوس اجازه
نمی داد بشنوم چی میگن. فقط از اون لا به لا صدای تخمه شکستن اون پسر رو می شنیدم.
فورا جامو عوض کردم طوری که بتونم حداقل ببینمشون. به بهانه اینکه می خوام بلند شم و سرم رو از پنجره کوچیک اتوبوس بیرون کنم و یه هوایی تنفس کنم پا شدم. واقعا نباید معذبشون کرد. به اندازه کافی نگاه های عجیب و غریب بهشون می شه. روبروشون که نشستم فهمیدم بحثشون درباره اینه که اون پسره کلاه به سر یه چیزی رو امانت داده بود به اون یکی و یکی دیگه از اون یکی دزدیده بود. همش هم
می گفت: "من بهت امانت داده بودم" منطقی به نظر می رسید. نگاهشون می کردم و
منتظر بودم تا از من بپرسه که نظر من چیه و من بتونم بهشون نزدیک بشم ولی این انتخاب نیفتاد. در طول تمام اون بحث ها اون دختره ساکت و بی حرکت روی صندلیش نشسته بود. وقتی پیاده شدن سعی کردم تا جایی دنبالشون برم ولی اونا سوار اتوبوس دیگه ای شدن و رفتن. سوار اتوبوس دیگه ای شدم. چندین موتورسوار با
موتورهای غول پیکر با غرش از کنار اتوبوس
رد شدن. مردهای هیکلی راننده بودن و ترک بعضی ها یه زن هم نشسته بود. صحنه خیلی سینمایی بود. همونجوری من اصلا دوست ندارم. صدای نُچ نُچ توی اتوبوس پیچید و من هم مثل بقیه نُچ نُچ کردم. اگه تو روز بود کسی توجهی نمی کرد بهشون. با این هدف که مثلا "برای من
خیلی این قضیه جذاب نیست" یا "خب که
چی حالا ؟" و از این چیزا. دیشب یه چیزی یاد گرفتم. خودت باش و ادا در نیار. ته خط که رسیدیم یه رفتگری داشت ایستگاه رو جارو
می کرد. یه سوسکی کنار پاش بود. دیدش ولی اون رو نکشت. از اتوبوس پایین رفتم و بهش خسته نباشید گفتم. احساس کردم بعضی
شغل ها واقعا حیاتی هستن. مثل اون. 


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام