کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
پنج شنبه, 26 فروردین 1400   Thursday 15 April 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 04 تیر 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

‌ احسان بحری نویسنده -شب دوم دیشب بالاخره تصمیم گرفتم سفرم رو شروع کنم. یه سفر به درون شهر. می خواستم شب زنده داری ام رو با مردمی که هر شب تا صبح بیدار می موندن قسمت کنم. یه سفر با شکوه. ساعت یک بعد از نیمه شب از خونه زدم بیرون. به اولین ایستگاه اتوبوس نزدیک خونه رفتم. سابقه داشته که دیر وقت بیرون اومده باشم اما این بار یه حس دلهره داشتم. یه چیزی مثل ترس از ناشناختگی. می خواستم سوار اتوبوسی که به سمت بالای شهر می ره بشم. تو ذهنم اینجوری می گذشت که برم بالای شهر و بعد بنویسم که بالای شهر زندگی وجود نداره و اون جایی که در جریانه پایین شهره. این یک جور توجیه برای خودم بود. واقعیت از ترس من حکایت داشت. اما نمی خواستم قبولش کنم. بالاخره تصمیم گرفتم اولین اتوبوسی که اومد سوارش بشم. چه بالا چه پایین. خیلی نگذشت که اتوبوس به سمت پایین شهر سر رسید. همچین بگی نگی با بی میلی
سوارش شدم. آخه من اینجور وقتا که سر
دو راهی می مونم هیچ کدوم رو انتخاب نمی کنم و معمولا بلاتکلیف یه گوشه منفعل می شینم. اما دیشب سوار اتوبوس پایین شهر شدم. شلوغ بود. مردم حتی اون وقت شب هم تو رفت و آمد بودن. بلافاصله فهمیدم تصورم از ناشناختگی و ترس و دلهره و شکوه سفر مسخره ترین چیزی
بود باید بهش فکر می کردم. همسفرای من
عادی ترین مردم دنیا بودن. خسته از سر کار بر می گشتن. بعضی هاشون هم رفته بودن بالای شهر واسه گشت و گذار. مثل جوانکی که کنار من ایستاده بود و دور موهاش را از ته زده بود، در حالیکه روی سرش فکل داشت. یه عینک سفید رنگ فیک (fake در لغت به معنی تقلبی است) هم کرده بود تو موهاش و وقتی داشت پیاده می شد به رفیقش گفت که فردا پول جور کنه سیگار بخرن. اتوبوس که خلوت شد رفتم روی یه صندلی نشستم. اتوبوس که ترمز کرد یه جوانک دیگه از روی میله ای که روبروش بود جستی زد و با یه حرکت آکروباتی کف اتوبوس ایستاد. بعد پیاده شد. کارگری که کنار من نشسته بود و من تا اون لحظه متوجه حضورش نشده بودم، گفت: «آفرین. بعیده از جوونای امروز. معلومه آمادگی بدنی داره» بعد ادامه داد که «اگه تو راه درست بیفته حتما می تونه موفق باشه» بعد از جریان چند شب پیشش تعریف کرد که چطور چند تا جوانک ناسور (به قول خودش) یه مرد هیکلی
رو خفت کرده بودن. به عقیده اون این ها
یه گروه از جوانک های شونزده ساله هستن که هدفشون گیر دادن به مردای هیکلیه. وقتی به انتهای مسیر رسیدیم من از اتوبوس پیاده شدم و سوار اتوبوس برگشت شدم. از بیرون اتوبوس دیدم که سه جوانک انتهای اتوبوس نشستن، خم شدن با یه فندک ور می رن. چهره شون هر بار با نور فندک روشن می شد. نتونستم به سمتشون برم و مثل چند نفر دیگه یکی از صندلی های جلو اتوبوس رو برای نشستن انتخاب کردم. چند نفر دیگه سوار شدن. اونها هم جرات رفتن به اون سمت اتوبوس رو نداشتن. به خصوص که اتوبوس خاموش بود و تو تاریکی مطلقی فرو رفته بود. یه مرد دیگه سوار شد. یه چایی دستش بود. با فاصله کمی از من نشست. دلم می خواست میومد کنار من تا بتونم باهاش چند کلمه حرف بزنم. من همینطور نگاش می کردم. صورت استخونی با چونه برجسته اش رو به سمت من کرد و با دستای جذابش چایی بهم تعارف کرد. دستی براش تکون دادم. فرصت خوبی بود تا برم پیشش ولی اجازه دادم بی سرخر چایی‌اش رو بخوره. وقتی چایی‌اش رو خورد سرش رو به دیواره اتوبوس تکیه داد و خوابید. خوشحال شدم که مزاحمش نشدم. احساس کردم حالا وقت
خوابشه. چای آخر شبش رو هم با شکوه
نوش جان کرده بود. پنج نفر دیگه سوار شدن. اینام
قلدر بودن. رفتن انتهای اتوبوس کنار همون جوونکا. انگاری از جنس هم بودن. شاد بودن. از تو قیافه یکی شون که سن بالایی هم داشت
می شد این جمله رو خوند: «دم رو غنیمت بشمر» چرا من نمی تونستم کنارشون باشم؟ چرا وقتی از خونه داشتم می زدم بیرون هیچی جز کلید خونه برنداشتم؟ تا کجا باید دیوار امنیت بالا یا پایین برد که بشه بهشون نزدیک شد؟ دیگه بهشون نگاه نکردم. احساس کردم دارم جمعشون خراش می زنم. سر چرخوندم به بیرون. شهر تو شب زیبا بود. بدون دود بود. شهر تو شب پرده ابهامش رو کنار زده بود.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام