کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
سه شنبه, 24 فروردین 1400   Tuesday 13 April 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 03 تیر 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

شب اول
وقتی آدم عصبی باشه، از دست خودش شکار باشه، به زمین و زمان فحش بده به یه چیزی، یه جایی، یه کسی، یه حرکتی محتاج می شه. وقتی از دست خودم عصبانی شدم از دوستم خداحافظی کردم. سوار ماشینش بودم. آخرای شب بود. اولین ایستگاه اتوبوس پیاده‌ام کرد. هدفون فرو کردم
تو گوشام که موزیک گوش کنم. اتوبوس خیلی شلوغ بود. شلوغ و گرم. منم سعی می کردم به بیرون کاری نداشته باشم و درگیر همون آهنگی که داشت پخش می شد، بشم. حالا می گم بعدش چی شد. چند سال پیش یه استادی، یه دوستی، یه رفیقی بهم پیشنهاد داده بود یه دوربین وردار و برو با اتوبوسای درون شهری آخر وقت سفر کن. هر چی می بینی ثبت کن. اون موقع کمی رفت تو مخم ولی خب تنبلی و آرمان های متعالی هنر و این جور مسائل اجازه نداد درست بهش فک کنم. همین‌طور که موزیک گوش می کردم یه عده زیادی از آدمای اون وقت شب ریختن تو اتوبوس. قبلش با مسئول ایستگاه که شبیه خودشونم بود سر کرایه با یکی شون دعوا می کرد. وقتی سوار شدند شور عجیبی تو اتوبوس بر پا شد. بقیه سعی می کردند تا جایی که امکان داره ازشون فاصله بگیرن. منم همین‌طور. اما من که اون وسط گیر کرده بودم فقط حواسم به جیبام بود. با خودم بالا وپایین می کردم که اگه وسط این شلوغی یه تیزی
بذارن زیر گلوم چی؟ بعد فورا جواب خودمو
می دادم که نه امکان نداره. اصلا یارو راه فرار نداره بره. اگه منو یه حالتی مث گروگان بگیره چی؟ نه نمی شه. می تونم با یه حالت خیلی سریع خودمو از دستش خلاص کنم. چه جوری آخه؟ تیزی زیر گلو، مگه می شه؟ آره، نه، آره، نه که تکیه دادم
به یه جای مطمئن که نگران پشتم نباشم.
یکی شون رفت کنار راننده نشست و شروع کرد باهاش صحبت کردن. من که نمی شنیدم چی میگه ولی حرکاتش جالب بود. خم می شد جوری که داشت می رفت تو دهن راننده و دستش رو بهش
نشون می داد. راننده هم خیلی بهش محل
نمی داد. یکی از دوستاش که کنار من بود هم به نطق اومد. گوشی رو از سوراخ گوشم کشیدم بیرون ببینم چی میگه. داشت یه سری اطلاعات دقیق
و مستند از نوع رادیاتور این مدل اتوبوس ها
می گفت و اون رو با یه مدل جدیدتر مقایسه
می کرد. جدیدتر رو خودش در ادامه گفتن اسم اون مدل گفت. دوستش، همونی که کنار راننده نشسته بود پرسید مگه اون مدل جدیدا هم رادیاتور دارن که همه به خنده افتادن. سریع بحث رو عوض کرد و به سمت شکستگی انگشتش برد و به راننده تذکر داد که قضیه خودش رو جدی بگیره. من آدم ترسویی هستم. ترسم از یه عدم اعتماد به نفس ریزی ناشی می شه که نمی تونم حلش کنم. همیشه سعی کردم فرار کنم تا بمونم و قضیه هام رو حل کنم. یکی از جاهایی که دوست داشتم و
دارم حیاط خونه مون تو شهرستانه. اون جا جاییه که از بقیه و ترسام بهش پناه می بردم. یا مثلا
شب برای من خیلی جذابه. چون توش گم
می شی. معلوم نیستی. ایستگاه بعدی که سه تا آدم سوار شدن. چون اصلا جایی نبود مجبور شدن
روی کنسول بزرگ جلو اتوبوس بشینن. اونی که کنار راننده بود بلند شد تا اونا راحت باشن. همه اون آدما هم سعی کردن به اونا راه بدن جا بدن. حرکت قشنگی بود. یک کم خیالم راحت شد و باعث شد بتونم به ایده اون استاد رفیق بیشتر فکرکنم. نمی شد گفت دیگه نمی ترسیدم ولی یه حس نزدیکی بهم داد که نمی تونستم بی‌خیالش بشم. وقتی پیاده شدن نگاشون کردم ببینم کجا می رن. دویدن و لای درختای یه بوستان بزرگ گم شدن. وقتی رسیدم خونه به اونا فکر کردم. دوست داشتم بهشون نزدیک بشم. دوست داشتم بیشتر ببینمشون...


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام