کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
چهارشنبه, 25 فروردین 1400   Wednesday 14 April 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 11 خرداد 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

‌ یک اتفاق شرم آور درباره مردی به نام توماس میندرکل پیش آمده که برایتان نقل می کنم.ظاهر میندرکل جلب توجه می کند غیرعادی و مضحک .مثلا وقتی به گردش می رود هیکل نحیف او را که می بینی مثل یک سیلندر از کار افتاده ومستعمل و داغان است. لباس مندرس کهنه و شلوار کوتاهی به پا دارد.ولی لباسش تمیز و برق افتاده است مثل کفش هایش که از تمیزی برق می زنند.چشمان ملتهبی دارد و شیارعمیقی از کنج بینی اش تا کنج دهانش کشیده شده است.خیلی کم از
منزل بیرون می رود وقتی هم
می رود مردم و بچه ها دنبال او راه می افتند او را مسخره می‌کنند اما او توجهی ندارد. مسخره کردن او برای بچه ها یک تفریح و سرگرمی شده است.او بسیار بی تفاوت است و به نظر هیچ حس برتری جویی نسبت به دیگران در او وجود ندارد.واقعا نمی شود حدس زد قصه او چیست؟چرا همیشه تنها و رفتاری
غیرمتعارف دارد.هر وقت بیرون
می رود با تمسخر بچه ها دنبال می شود و او را تا هنگام بازگشت به خانه با تمسخر مشایعت می‌کنند.قضاوت درباره شخصیت او بسیار
دشوار است.یک روز که بیرون زده بود یکی از
بچه هایی که دنبالش افتاده بود پایش گیر
می کند زمین می خورد خون از بینی و پیشانی او سرازیر می شود. میندرکل به طرفش رفت با صدایی لرزان گفت بلند شو از پیشانی ات خون راه افتاده چرا مثل بدبخت ها روی زمین افتادی دردت آمده؟دستمالی از جیبش در آورد و بر زخم بچه بست و گفت حالا پاشو و وایسا . سپس به راه خود ادامه داد. این حادثه باعث شد بچه ها و مردم تا مدتی کمتر به تمسخر او بپردازند اما این حالت هم موقتی بود! یک روز او به منطقه لرشن برگ رفت مردی را دید که قلاده سگی را در دست دارد قصد داشت آن را بفروشد. قیمت را پرسید. "صدا دلار" میندرکل یک اسکناس پنج مارکی یک سکه سه مارکی و یک سکه دو مارکی به او داد و سگ را خرید.وقتی با سگ به سمت خانه اش رسید قیل و قال زیادی از صدای بچه ها راه افتاده بود اما او توجهی نمی کرد.توماس میندرکل سگ را به خانه برد به او گفت یادت باشد اسم تو اسائو است.بعد او را صدا کرد سگ توجهی نکرد و روی دستان خود دراز کشیده بود.توماس چند بار او را صدا زد اما سگ توجهی نکرد تا اینکه پوست گردن سگ را گرفت بلند کرد و گفت جرات پیدا کرده ای از فرمان من اطاعت نکنی؟ سپس مثل حالتی که ناپلئون از لشکریانش سوال می کرد گفت : می خواهم ازت بپرسم فکر می کنی که هستی؟ سگ بیچاره از همین حالت و نزدیکی او هم شاید احساس خوشبختی می کرد و شروع کرد به لیس زدن کفش های او. توماس گفت دلم برایت می سوزد.این را با لحنی از سوز و آه گفت.چشمانش پر از اشک شد.سپس
چند بار با صدای آهسته گفت : "ببین تو تنها کس من هستی " و آنگاه سگ را با عشقی جانگداز به سینه اش چسباند. بعد او را روی کاناپه گذاشت و با احساس شروع به تماشای او کرد.حالا او کمتر از خانه بیرون می رفت.دوست نداشت خودش را با اسائو در خیابان ها نشان بدهد.تمام هم و غم او آن سگ شده بود و غذا دادن به او و رفتاری مثل انسان با او داشت گاهی هم ازاو قهر می کرد. گاهی پشت او را نوازش می کرد و
می گفت چرا اینگونه دردناک مرا نگاه می کنی عزیزم؟ درست است دنیا دردناک و غمناک
است . این را تو هم باید متوجه شده باشی !‌
وقتی حیوان خیلی بازیگوشی می کرد
با لحنی تند او را فرا می خواند
می گفت بازیگوشی را کنار بگذار.دلیلی برای بازیگوشی و اینگونه
قرتی بازی ها وجود ندارد.یک روز اسائو به خیابان رفت خوشحال با بچه ها سرگرم بازی شد . توماس به دنبال او به خیابان رفت و با تمسخر بچه ها روبه رو شد و با چهره درهم کشیده شده با اسائو به خانه بازگشت و حسابی او را کتک زد.‌
چند هفته ای بود که صاحب آن سگ شده بود. یک روز از گنجه برش نانی بیرون آورد با چاقویی بزرگ که دسته استخوانی داشت شروع به قطعه قطعه کردن نان کرد. نان ها را روی زمین ریخت. حیوان که گرسنه بود ناشیانه به سمت نان پرید اما به چاقویی که دست توماس بود برخورد کرد و شانه راست او خون آلود شد و بر زمین افتاد. توماس وحشت زده به سمت او رفت با احتیاط سگ را روی کاناپه گذاشت. تصورش هم سخت است که با چه دقتی از او
پرستاری می کرد. زخم او را مرتب باندپیچی
می کرد او را نوازش می کرد.گاهی به او
می گفت حیوان زبان بسته درد داری ؟ می دانم اما همه ما باید درد را تحمل کنیم . تا مدتی بعد که حال اسائو خوب شد. روزی با آن هیکل نحیفش کنار پنجره ایستاده بود با حالتی غضبناک جست و خیز اسائو را تماشا می کرد.اسائو را چند باری نوازش کرد .اسائو خود را از دست های نوازشگر او بیرون کشید و روی زمین
پرید و خوشحال جست و خیز کنان فرار کرد. آنگاه بود که آن اتفاق شرم آور پیش آمد.
چشم های میندرکل از عصبانیت می لرزید. با حالتی
جنون آمیز حیوان را که در حال فرار بود، ربود. جسمی بزرگ و براق در دستانش بود. شانه
راست و سینه حیوان بیچاره شکافته شد! پس از چند زوزه دیگر صدایی از اسائو در نمی آمد و بیهوش روی زمین افتاد.سپس او را روی کاناپه گذاشت و زانو زد و گفت حیوان زبان
بسته چقدر ما دو تا غمگین هستیم، درد می‌کشی ؟!می دانم درد داری ناراحت نباش من از تو پرستاری می کنم .اسائو چشمهای بیحالش را کمی باز کرد چشمان پرسشگری که علت این پیشامد را نمی دانست. کمی پاهایش را روی زمین کشید و مرد. توماس سرجایش خشکش زده بود سرش را روی بدن حیوان گذاشت و
هق هق کنان می گریست.‌


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام