کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
شنبه, 28 فروردین 1400   Saturday 17 April 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 12 خرداد 1399

صفحه خبر: فرهنگی

با کاوه آهنگر
چنان بد که ضحاک را روز و شب
بنام فریدون گشادى دو لب‏
بر آن برز بالا ز بیم نشیب
شده ز آفریدون دلش پر نهیب‏
چنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده بسر بر ز پیروزه تاج‏
ز هر کشورى مهتران را بخواست
که در پادشاهى کند پشت راست‏
از آن پس چنین گفت با موبدان
که اى پر هنر با گهر بخردان‏
مرا در نهانى یکى دشمنست
که بر بخردان این سخن روشن است‏
بسال اندکى و بدانش بزرگ
گوى بد نژادى دلیر و سترگ
اگر چه بسال اندک اى راستان
درین کار موبد زدش داستان
که دشمن اگر چه بود خوار و خرد
نبایدت او را بپى بر سپرد
ندارم همى دشمن خرد خوار
بترسم همى از بد روزگار
همى زین فزون بایدم لشکرى
هم از مردم و هم ز دیو و پرى‏
یکى لشگرى خواهم انگیختن
ابا دیو مردم بر آمیختن
بباید بدین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان‏
یکى محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکى سپهبد نکشت‏
نگوید سخن جز همه راستى
نخواهد بداد اندرون کاستى‏
ز بیم سپهبد همه راستان
بر آن کار گشتند همداستان‏
بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهى نوشتند برنا و پیر
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
بر آمد خروشیدن دادخواه‏
ستم دیده ار پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروى دژم
که برگوى تا از که دیدى ستم‏
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوه دادخواه‏
یکى بى‏زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همى بر سرم‏
تو شاهى و گر اژدها پیکرى
بباید بدین داستان داورى‏
که گر هفت کشور بشاهى تراست
چرا رنج و سختى همه بهر ماست‏
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت‏
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتى بمن چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من
همى داد باید ز هر انجمن‏
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخن‏ها شنید
بدو باز دادند فرزند او
بخوبى بجستند پیوند او
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بر ان محضر اندر گوا
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوى پیران آن کشورش‏
خروشید کاى پاى مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوى دوزخ نهادید روى
سپردید دلها بگفتار اوى‏
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز بر اندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جاى
بدرّید و بسپرد محضر بپاى‏
گرانمایه فرزند او پیش اوى
ز ایوان برون شد خروشان بکوى‏
مهان شاه را خواندند آفرین
که اى نامور شهریار زمین‏
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
چرا پیش تو کاوه خام‏گوى
بسان همالان کند سرخ روى‏
همه محضر ما و پیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو
کى‏ء نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتى بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست
تو گفتى یکى کوه آهن برست‏
ندانم چه شاید بدین زین سپس
که راز سپهرى ندانست کس‏
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه‏
همى بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوى داد خواند
از ان چرم کاهنگران پشت پاى
بپوشند هنگام زخم دراى‏
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همى رفت نیزه بدست
که اى نامداران یزدان پرست‏
کسى کو هواى فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپوئید کین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را بدل دشمن است‏


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام