کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
یکشنبه, 09 آذر 1399   Sunday 29 November 2020
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 13 مهر 1398

صفحه خبر: فرهنگی

یوسف خاکیان ‪-‬ دم صبحی داشتم ماشینمو روشن می‌کردم که بیام روزنامه که همسایه طبقه پایینی جلوی در پارکینگ داشت به باغچه کوچه آب می‌داد. سلام و علیکی با هم کردیم و اومدم که ماشین رو روشن کنم که یه دفه شلنگ رو انداخت زمین و به سمتم اومد و گفت: یه لحظه ماشینو روشن نکنید کارتون دارم.
گفتم: در خدمتم، بفرمایید.
گفت: پنجشنبه تلویزیون رو دیدید؟
گفتم: کدوم برنامه.
گفت: رادیکال سه.
گفتم: درباره آموزش ریاضیه؟
گفت: نه . در مورد شخصیت‌های تاثیرگذار سیاسی و فرهنگی ایرانه.
گفتم: کدوم شبکه؟
گفت: شبکه سه.
گفتم: نه ندیدم. من زیاد تلویزیون نگاه نمی‌کنم. برنامه‌هاشو دوس ندارم.
گفت: چرا نگاه نمی‌کنید؟ نگاه کنید. برنامه‌های خوبی پخش می‌کنه.
گفتم: مثلا چه برنامه‌هایی؟ همین رادیکال سه منظورتونه؟
گفت: کلا می‌گم. بیشتر برنامه‌های اجتماعی مثل سریال‌ها و مسابقه‌های سرگرمی‌و این چیزا رو می‌بینم. بعضی وقتا هم فوتبال و والیبال.
گفتم: خب پس شما هم مثل من تلویزیون نگاه نمی‌کنید. منتها من غیر از فقط فوتبال و والیبال برنامه دیگه ای رو تماشا نمی‌کنم ولی شما غیر از فوتبال و والیبال و سریال و مسابقه‌های سرگرمی‌برنامه دیگه ای نگاه نمی‌کنید.
با خنده گفت: اینطوری نگید اگه مدیر شبکه سه بفهمه، جیزتون می‌کنه.
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم: حالا چه چیز این برنامه رادیکال سه جالب بود که با اینکه تماشا نمی‌کنید نشستید پاش و نگاش کردید؟
گفت: تو برنامه پنجشنبه شب یه مهمون آورده بودن
که نوه آیت الله مدرس بود.
گفتم: خب. چیا می‌گفت؟
گفت: کاری به حرفایی که تو برنامه توسط مجری و مهمونش رد و بدل شد، ندارم. یه چیزدیگه ای تو اون برنامه نظر منو جلب کرد.
گفتم : چی؟
گفت: رو دیوار استودیویی که برنامه توش ضبط می‌شد چند تا عکس از شخصیت‌های تاثیرگذار سیاسی و فرهنگی زده بودن.
گفت: خب مرتبط بوده با موضوع برنامه. جالبیش کجاست؟
گفت: چشام که خیلی سو ندارن ولی تو اون عکسا، عکس دو نفر به طرز عجیب و غریبی تو چشم میزد.
گفتم: کیا بودن؟
گفت: بگم باور نمی‌کنی؟
گفتم: چرا؟ وقتی عکسشونو زدن رو دیوار و تلویزیونم نشونشون داده چرا باور نکنم؟
گفت: واسه اینکه منم باور نکردم. یعنی الانم که الانه هنوز باور نکردم. عکس این دو نفر تو تلویزیون پخش بشه.
گفتم: کی بودن حالا اینا. واسه چی تعجب کردی از اینکه عکسشونو تلویزیون پخش کرد؟
گفت: واسه اینکه تلویزیون معمولا عکس این جور آدما رو نشون نمی‌ده.
گفتم: خفه ام کردی. می‌گی کی بودن یا نه؟
گفت: یکیشون فروغ فرخزاد بود. یکیشونم صادق هدایت.
بدون اینکه جوابشو بدم سوار ماشین شدم و اومدم در رو ببندم و ماشینو روشن کنم و راه بیفتم که یه دفه دستشو گرفت به در و گفت: کجا؟
گفتم: مهندس جان. شوخی جالبی بود. خندیدیم ممنون که مایه انبساط خاطر ما رو فراهم کردی اول هفته ای.
گفت: شوخی نکردم. کاملا جدی گفتم.
یه لحظه مات موندم تو صورتش و چند ثانیه بعد با تته پته گفتم: ف ف فروغ و ص ص صادق هدایت؟ تو تلویزیون؟ عکسشونو نشون داد؟ داری باهام شوخی می‌کنی؟
گفت: شوخی نیست. گفتم باور نمی‌کنی. من هنوزم منگم.
گفتم: مگه میشه؟ تلویزیون سایه فروغ فرخزاد و صادق هدایت رو با تیرکمون از ده کیلومتری می‌زنه، مگه عکسشونو نشون بده.
گفت: منم حیرون همینم. اول عکس فروغ رو دیدم. چشمامو مالیدم، باز نگاه کردم، باز چشمامو مالیدم. گفتم شاید شبیه اونه یه مقنعه هم سرش بود. ولی بعد که رفتم تو گوگل سرچ کردم همون عکس فروغ رو پیدا کردم . تو اولین گزینه‌های گوگل. بدون مقنعه. به خانمم گفتم: عکس فروغه! تلویزیون! باورت میشه؟‌ خانمم اومد جلو چشماشو چسبوند به ال سی دی و بعد از چند ثانیه گفت: فروغه!! کُپ کرده بودم. عکس فروغ تو تلویزیون! تو گیج و ویج این اتفاق بودم که ....
گفتم: که چی؟
گفت: که یه دفه بی هوا تیر خلاص کوبیده شد تو مخم! دو سه تا عکس اونورتر از عکس فروغ، عکس صادق هدایت جا خوش کرده بود رو دیوار استودیو. باورت میشه؟ صادق هدایت؛ نویسنده بوف کور و حاجی آقا و سگ ولگرد و زنده به گور.
مهندس چنان با هیجان داشت ماجرای پخش عکس فروغ فرخزاد و صادق هدایت رو تعریف می‌کرد که تو گویی داره ماجرای یه فیلم تخیلی رو تعریف می‌کنه. با خودم گفتم: خب تخیلی هم هست. مگه میشه تو رسانه ملی عکس شاعر و نویسنده ای که به قول بعضیا حاشیه‌های زیادی تو زندگیشون داشتن پخش بشه. اما اتفاقی بود که افتاده بود. عکس فروغ فرخزاد و صادق هدایت از تلویزیون پخش شده بود. مونده بودم این رخ دادن این اتفاق رو باور کنم یا نه؟ از یه طرف مهندس آدم چاخانی نبود و از طرف دیگه تلویزیونم از این کارا نمی‌کرد. برای اولین بار بود که یه اتفاق عجیب و غریب از یکی از شبکه‌های تلویزیونی پخش می‌شد و بیننده‌ها شاهدش بودن. با خودم گفتم: راستی چن نفر مثل مهندس متوجه پخش تصویر فروغ و صادق هدایت شدن؟ حتما خیلی تعجب کردن؟ واکنششون چی بوده؟ اگه خودم من می‌دیدم چه عکس العملی نشون می‌دادم. لابد مثل زمونی که تلویزیون فیلم گل خداداد عزیزی رو به استرالیا زد یا زمونی که ایران تو جام جهانی تو لحظه‌های آخر گل برتری رو به تیم ملی مراکش زد می‌پریدم بالا و جیغ و داد می‌کردم و می‌گفتم عکس فروغ فرخزاد و صادق هدایت رو داره تلویزیون نشون می‌ده. تو همین فکر و خیالا بودم که یه دفه متوجه شدم دست مهندس داره جلوی صورتم اینور و اونور می‌ره و لبش داره تکون تکون می‌خوره. تازه فهمیدم داره منو صدا می‌کنه. یه دفه از عالمی‌که توش بودم اومدم بیرون و گفتم: بله مهندس؟
گفت: نمیری! اگه می‌دونستم حالت بد میشه خب نمی‌گفتم بهت. تو چه جور خبرنگاری هستی؟‌ با این اوضاع احوال خوب نیست این شغل برات. یه موقع قلبت وا میسته برادر من .
گفتم: نه بد نیست حالم. اتفاقا خوبم. منتها
شوکه شدم با این خبری که دادی. واقعا از تلویزیون بعید بود که دست به همچین کاری بزنه.
گفت: حالا جدا از تعجبی که از پریشب یقه ما رو گرفته و ولمون نمی‌کنه شما تحلیل کن ببینیم نشون دادن عکس این دو نفر از تلویزیون خوبه یا بد؟
گفتم: دو حالت داره. اگه تلویزیون همینجوری الکی عکس دو نفر رو کنار عکس بقیه گذاشته باشه که مثلا دیوار پر از عکس به نظر برسه که خب خوب نیست. ولی اگه واقعا تلویزیون در حالیکه می‌تونسته عکس نویسنده‌ها شاعرانی مثل سهراب سپهری و محمد تقی بهار رو جای این عکس این دو نفر بزنه اما عامدانه عکس این دو نفر رو کنار عکس بقیه بزرگان رو دیوار گذاشته من فکر می‌کنم اتفاق خیلی خوبی افتاده و به قول معروف تلویزیون زده یه تابوی بزرگ رو شکونده، که اگه دومی‌درست باشه باز دو حالت پیش میاد یا ما باید به سازندگان این برنامه جدا از هدفی از پخش اون دارن آفرین بگیم یا باید منتظر باشیم که خیلی زود در این برنامه رو ببندن و دیگه پخشش نکنن. دعا کن دومی‌نباشه.
گفت: انشاءالله. شمام سعی کن از این به بعد بیشتر تلویزیون نگاه کنی. شاید سوژه‌هایی از این دست به ذهنت بیاد بتونی راجع بهش گزارش و یادداشت بنویسی. راستی ماجرای فروغ و هدایت رو می‌نویسی دیگه، نه؟
گفتم: دِکی. فک کن ننویسم.
گفت: شیطون معلوم میشه تو هم یه کم بیشتر از فوتبال و والیبال تلویزیون نگاه می‌کنی. این دیالوگ «دِکی» مال سریال «ستایش» بود. راستی این ستایش چرا اینقدر جوان شد تو فصل سوم.
سوار ماشینم شدم و از تو پارکینگ اومدم بیرون و گفت: دیر شد مهندس. شب میام راجع به ستایش حرف می‌زنیم. فقط علی الحساب اینو بدون که میگن ستایش بعد سی سال پیر نشده، فقط یه کم به آرامش رسیده.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام