کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
چهارشنبه, 25 فروردین 1400   Wednesday 14 April 2021
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 19 فروردین 1400

صفحه خبر: سیاسی

>بوف کور چگونه اثریست؟
بوف کور معروف‌ترین اثر، فشرده‌ترین لوح داستان نویسی و نماینده مکتب فکری و ادبی صادق هدایت است که نویسنده ِخود را تسخیر و به استحاله رسانده و برای خواننده هم حاصلی جز یک سرگیجه دائم در یک خلسه سردرگمی عجیب نیست. بطوریکه اگر هزار بار بخوانی ذره‌ای از سنگینی آن کاسته نشده و هیچ دری به رویت گشوده نخواهد شد. این نظر خیلی هاست. اما آیا به واقع چنین است؟
خیلی‌ها هم بوف کور را اثری مایوس‌کننده و منحوس که آخر هم سر خالق را خورد، دانسته اند! کمی بعد از انتحار هدایت، خودکشی دو دانشجو که در اتاقشان بوف کور یافت شد این ظن یعنی منحوسیت و تاثیر مرگبار بوف کور را چند برابر کرد تا جاییکه بعضی پدر و مادرها اجازه نمی‌دادند فرزندانشان این کتاب را بخوانند! جالب آنکه چیزی را تحریم کرده بودند که اکثرا خودشان هم نخوانده بودند! ولی به نظر عده‌ای نه چندان زیاد بوف کور نه تنها چنین نیست بلکه اثری امیدبخش است. اما به راستی حقیقت چیست؟
برای شناخت ماهیت، مفهوم و ارزش واقعی یک اثر، باید ابتدا خود صاحب اثر را خوب آنالیز کرد و سپس ژانری را که او در آن خلق نموده و بعد زمان و زمانه‌ای که اثر در آن خلق شده است.
بوف کور پیچیده ترین، مالیخولیایی ترین، عمیق ترین، چندوجهی ترین، سوررئالیزمی‌ترین و فلسفی‌ترین اثر هدایت است و آنقدر کمیت و کیفیت این ویژگی‌ها در آن بالاست و درک آن آنقدر صعب که از سختی به نوعی اغماض و ابهام رسیده. در حالیکه در ژانر خود یعنی سوررئالیزم اصلا اثر مبهمی نیست هرچند اثری مهم است. اما این تناقض حاصل از چیست؟ یعنی چرا بوف کور برای اکثر خوانندگان به ویژه ایرانی‌ها هنوز هم اثری مبهم و پیچیده است درحالیکه در ژانر خود اثری کاملا قابل درک است؟
پاسخ این سوال شاید این باشد که مشکل اصلی درک و حتی دلیل اصلی برتری بوف کور، قلم نویسنده(هرچند نمی‌شود از استادی بی‌نظیر هدایت در خلق ساختمان بسیار منسجم این داستان گذشت) و خود اثر نیست بلکه ناآشنایی خواننده و مردم با این ژانر خاص است و حال آنکه هدایت بعلت اینکه آغازگر سوررئالیزم در ایران و بوف کور بسامد و سردمدار این حرکت است، نوعا تاوان داده. کمااینکه بوف کور در بدترین حالتش بیشتر معماگونه است تا مبهم که آنهم با آشنایی خواننده با مکتب سوررئالیزم و چند مبحث کلی نظیر همزاد، جفت، سایه و تصویر که کلیدواژه‌های درک این اثر هستند، چیز لاینحلی نیست.
به هر روی چه بوف کور را اثری مبهم، غامض، معماگونه، مالیخولیایی، اثیری و حتی منحوس بدانیم و چه آن را اثری خوش ساخت و قابل فهم در ژانر خود ببینیم باید در هر دو حالت بپذیریم که اثری بسیار بزرگ در ادبیات ایران و حتی جهان بوده و هیچ چیز از بزرگی آن نمی‌کاهد. بزرگی که حتی در ترجمه‌های زبانهای مختلف که به بیش از 15 زبان می‌رسد، باز حفظ شده و نام نویسنده خود را بعنوان یکی از بزرگترین نویسندگان قرن مثبوت ساخته. یکی از زیباترین تعابیر درین مورد متعلق به هانری ماسه است که گفته هدایت به خوبی موفق به لمس و درک فراز و فرود‌های درخشندگی دنیای رازآمیزی شده بود که احساس ما آن را نمی‌توان دریابد.
>سوررئالیزم و بوف کور
رئالیزم (رئالیسم) به معنی واقعیت‌گرایی است که در قرن 19 دوشادوش ناتورالیسم(طبیعتگرایی) پیش رفت. سوررئالیسم به معنی فرا واقعیتگرایی مکتبی برخواسته از رئالیزم بود که با عبور از آن و نگرش به ماورای واقعیت به یک واقعیت برتر رسید. در سوررئالیسم بدون انکار واقعیت بیرون(رئالیزم/ناترونالیزم) ذهن بشر بعنوان محور کار از طریق سفر ذهنی به واقعیت بیرون می‌رسد. در واقع سوررئالیسم همان هنر و ادبیات ذهنیت می‌باشد و هدایت در بوف کور که ادبیات ذهنیت است با یک کنکاش کامل واقعیت درونی و بیرونی را به یک نقطه وصل و اتحاد می‌رساند به طوریکه در آخر کتاب اصلا نمی‌توان گفت کدام یک درونی است و کدامیک بیرونی. این اثر در ضمن، مکاشفه‌ای در تاریخ فرهنگی ایران هم هست که با بکاربری اسطوره شناسی به جهان مدرنیته هم می‌رسد. در سوررئالیزم روشها و نتایج روانکاوانه فروید پایه و اساس بوده. در واقع در مکتب سوررئالیزم نویسنده برای خلق قهرمانهای داستان از روشهای روانکاوی استفاده می‌کند. هدایت نخستین قصه نویس ایرانیست که داستانهایش را بر اساس تحلیل‌های روانکاوی خلق نمود و هیچکس تا حال این کار را با این کیفیت نکرده و بوف کور اوج این تحلیلها و کیفیتهاست.
4 سال اقامت اول او در پاریس مقارن با اوج فعالیتهای سوررئالیستهای روانگرا و روانکاو و همچنین اوج نفوذ فروید در اروپا و طبعا تاثیر پذیری زیاد هدایت که تازه قدم در جاده نوشتن گذاشته بود.
>تاریخ نگارش، ویرایش بوف کور و تاثیرپذیریش از هند
خیلی‌ها معتقدند که بوف کور یک داستان خرق الساعه نیست بلکه یک رمان سوررئالیستی ظریف است که هدایت سالها روی ظرافتش کار کرده وگرنه چه علتی داشته به گفته خودش زمان تحصیل آن را در پاریس بنویسد و تا سال 1315 منتشر نکند؟ کما اینکه یک نویسنده نمی‌تواند شاهکارش را در زمانی که هنوز نو قلم است و قلمش به پختگی نرسیده خلق کند. از آن گذشته بحث سایه، جفت و همزاد که هدایت خود آنها را کلید درک بوف کور دانسته و داستان را بر اساس آن ساخته، نمی‌توانسته در زمان اقامت اولش در پاریس نوشته شده باشد بلکه باید بعدها بدان افزوده شده و اینکه قسمت اعظم بوف کور مربوط به فرهنگ هندوستان است که باز هدایت نمی‌توانسته در سفر اول پاریس به آنها رسیده باشد و اینها این شائبه را قوت می‌بخشد که یا کل بوف کور را در هند نوشته یا اینکه قسمتهای زیادی را در هند به آن افزوده. چون بخشی از شالوده کتاب مربوط به فرهنگ این کشورست. در واقع بوف کور باید بین سالهای 1311 تا 1314 نوشته و در 1315 بعد از یک ویرایش کلی منتشر شده باشد. هدایت به فرهنگ هند علاقمند و یکی از دلایل سفرش به هند همین می‌تواند باشد. شما تاثیرات این علاقه را در بوف کور به وضوح مشاهده می‌کنید. شاید همین تاثیر موجب شده بگویند بوف کور را یا در هند نوشته یا لااقل ویرایش کلی در هند شده.
>ساختار و برجستگی‌های داستان
در ادبیات ایران بوف کور نخستین کتابی است که چندین ارزش درونگرایانه را در خلق یک داستان بکار برده و نخستین کتابی که درآن تیپ‌سازی شده و باز نخستین کتابی است که جنبه تعلیمی و آموزشی ندارد و درگیر باید و نبایدهای اخلاقی داستانی نیست.
بوف کور دارای دو بخش و یک پیشگفتار و یک میان گفتار و یک پس گفتار
است که بنا به خاصیت سوررئالیستی فرم، محتوا، زمان و مکان بسیار در هم تنیده شده که البته سفر در حال، آینده و گذشته بجز بوف کور در«سه قطره خون» و «مردی که نفسش را کشت» و بعضی آثار دیگر هدایت نیز به کرات دیده شده ولی اینقدر انتزاعی نیست. در نهایت زمان(نه تاریخ نگارش) قسمت اولش معاصر با حضور دختر اثیری و قسمت دومش در قرون وسطی زمان زن لکاته و زمانی که شهر ری یکی از بزرگترین شهرهای جهان بوده. هرچند که هدایت باز در آن زمان از چیزهایی نام برده که نمی‌توانسته متعلق به آن دوره باشد. در واقع او یک حرکت فانتزی از زمان حال و واقعی در بستر رویا داشته به قرون وسطی و قسمت دوم که گذشته قهرمان داستان است. راوی یا همان قهرمان داستان سعی دارد بگوید بخش اول بوف کور مربوط به دنیای قدیم بوده و قسمت دوم به دنیای جدید. در حالیکه در معنا کاملا برعکس است. اما باز ما با جابجایی عناصر جدید در قدیم و برعکس مواجع هستیم. مثلا در بخش دوم واحد پول درهم است که نشانه جریان داستان در دوران عمر خطاب و یا بعد آن بود ولی در همین جا ناگهان او در میدان محمدیه تهران سر در می‌آورد! یا تریاک که نمی‌توانسته در آن دوران بوده باشد. این همان درهم تنیدگی زمان و مکان است و از ویژگی‌ها سوررئالیزم. پاسخ هدایت هم به منتقدین که این اشکالات در بوف کور را به او گوشزد می‌کردند همین بود.
راوی داستان نه تنها در خواب و بیداری، تاریکی و روشنایی تجربه‌های خود را شرح می‌دهد بلکه حتی برای شناساندن خود به سایه‌اش به دنیای وهم و خیال که در آن زمان و مکان شکسته و در هم آمیخته و بدون مرز می‌شوند می‌رود. نه تنها این سفر موجب می‌شود که افراد مختلف در مکانها و زمانهای گوناگون در کنار هم قرار بگیرند و حتی قصه‌ها و داستانهای مختلف مربوط به زمانها و مکانهای مختلف بصورت همسطح باشند. بوف کور دقیقا چنین ساختاری دارد.
>بوف کور، راوی زندگی هدایت؟
هدایت در تمام داستانهایش حضوری کامل دارد و با قهرمانهایش تفکیک ناپذیرست (گویی مرگ نویسنده برای او مفهومی نداشته)و به همین علت خیلی‌ها بوف کور را آینه‌ای تمام قد از زندگی خود هدایت دانسته اند. اما بسیاری هم با قبول تاثیر قلم هر نویسنده‌ای از زندگی شخصیش و اینکه هدایت بارها در داستانهایش کدهایی از زندگی خویش به خواننده معروض داشته، بوف کور را ترجمان واقعیتهای زندگی او نمی‌دانند.( زنده به گور، شاید کاملاترین اثر او راجع به تصویرسازی از تمام حالات شخصی و زندگیش باشد.) هدایت خود بوف کور را اثری کاملا دقیق، حساب شده و فنی می‌داند البته به تلخی آن هم باور دارد ولی می‌گوید: «زهر تلخ آن را قطره قطره در جاهای مختلف روی صفحات ریخته‌ام که تراکم آن موجب مرگ نشود. به هیچ وجه قهرمان بوف کور، شخصیت من نیست و زندگیش هم زندگی من نیست. من آنرا را در پاریس نوشتم و در هند چاپ کردم.»
>حضور مستمر مرگ
هدایت در بوف کور مثل«زنده به گور» بیشترین پرداخت به مرگ را داشته. منتهی در زنده به گور از دست خودش شاکی است ولی در بوف کور از دست سایرین. در اولی بخاطر اینکه بعد از اولین خودکشی نافرجامش در پاریس نوشته، مرگ را زشت و حاصل بیماری و گریز از زندگی معرفی نموده که آنهم باز ناز می‌کند و به سراغ آدم نمی‌آید ولی در بوف کور مرگ، یک مرگ راحت، دلخواه شاعرانه سوررئالیستی است که خودش به سراغ آدمی آمده. البته در هر دو تلخی زندگی منتهی به مرگ یک جور است. قهرمان هر دو از بی‌همزبانی و تنهایی مایوس و سرخورده است. در هر دو قهرمان داستان بیمار و تنهایی بزرگترین عامل بیماری اوست و او از بی‌همزبانی در
رنج است.
قهرمان بوف کور چون مادری هندی داشته لذا طبق اعتقاد بعضی هندوها مادرش شرابی مسموم به زهر مار برای وا می‌گذارد و ترکش می‌کند. در واقع برای او مرگ(آرامش همیشگی) را به ارمغان می‌آورد و این آغاز عجین شدنش با مرگ است. این شراب سمی نماد رسیدن به مرگ سریع و همان انتحار و در واقع حضور مرگ است. او به مرده زیستی رسیده. یعنی سالها زندگی کردن با مرده خود. به همین علت آخر کتاب می‌گوید حجم سنگینی را روی خودم احساس می‌کنم(حتی تصاویری از تجزیه جسد خود نیز می‌دهد) البته این نوع مردن خود میل به جاودانگی و انکار مرگ نیز هست. در عین هراس از مرگ شوق به مرگ هم در بوف کور جاریست. در واقع تمام تشبیهات جملات آخر بوف کور نشانه مرگ قهرمان داستان و آن وزن سنگین مرده هم جنازه همزاد اوست که یک عمر با مرده خود زندگی کرده. او مقارن با آرزوی مرگ از آن ترس هم دارد و این همان مبحث نیستی ِ جاودانه است. تمام فضای تاریک اتاق و تاریکی‌های زندگی او آیت حضور مرگست و در واقع مرگ عمدا خود را در تاریکی‌های زندگی استتار نموده و تمام تاریکی‌ها و سایه‌ها استعاره از مرگ است. حتی اتاق او دقیقا از لحاظ تنگی و تاریکی تداعی گر گور و کنایه از زنده به گور شدن اوست. علت کشتن لکاته شاید این باشد که وقتی می‌فهمد مردن خودش قطعیست لذا زنش را نیز می‌کشد.
>استحاله در بوف کور
در بوف کور ما شاهد استحاله گسترده شخصیتها هستیم. گویی هر چند نفر، چند نفر در واقع یک نفرند و در آخر همه یکی می‌شوند. مثلا عمو، پدر، پیرمرد زیر درخت، پیرمرد خنزرپنزر، گاریچی، گورکن و در آخر خود قهرمان داستان همگی یک نفرند. یا نقاشی زن روی قلمدان و زن اثیری که نزد او می‌آید هر دو یک نفرند. لکاته و مادر در واقع یکی هستند. راوی داستان ابتدا به پیرمرد خنزرپنزری استحاله می‌یابد و این در حالیست که قبلش دختر اثیری که شاید تجلی کمال باشد به زن لکاته بدل شده و قهرمان بوف کور وقتی می‌بیند نه می‌تواند به کمال زندگی برسد و نه به عشق کامل، خودکشی می‌کند یا خود مرگ به سراغش می‌آید. اوج استحاله زمانیست که سایه خود را به شکل جغد روی دیوار می‌بیند(استحاله قهرمان داستان به خود بوف کور) و پایان داستان که خود را شبیه پیرمرد خنزرپنزری و تمام شخصیتهای داستان می‌بیند. در واقع قهرمان داستان آخر کار می‌فهمد که سایه و تصویر تمام شخصیتهای داستان با او یکی و گویا از خود او برخواسته و شاید علت مرگش هم پی بردن به این حقیقت دهشتناک باشد.
>نماد و کدها در بوف کور
در بوف کور زیباترین تعابیر شاعرانه در کنار استعارات ظریف ادبی در متن خود را چیده شده و کتاب مملو است از لایه‌های عمیق فلسفی و عرفانی. همچین نمادها نیز همه جا هستند. مثلا به عدد 2 که نماد تزویج است بسیار اصرار شده. برادران 2 قلو، 2 پنجره،2 گوسفند، 2 اسب، 2 قطره خون، 2 زنبور، 2 کلوچه، 2 جهان جدید و قدیم، 2 روز، 2 ماه، 2 درهم و... پیرمرد گورکن و گاریچی، مادر و لکاته، عمه و دایه، دختر اثیری و لکاته، لکاته و برادرش، پیرمرد خنزرپنزر و قصاب
علت آوردن درخت سَرو شاید این است که در اساطیر ایرانی سِرو نماد حیات است و نیلوفر در فرهنگ هند نماد زایش که شاید منظورش تقابل فرهنگی باشد. چون نیلوفر روبروی سرو نشان داده می‌شود. رود سورِن که همیشه بین دو جنس مخالف در بوف کور واقع شده نماد موانع ایست که نمی‌گذارد بین آنها وصال شکل بگیرد.
مادر راوی(قهرمان داستان)و لکاته(همسرش) هر دو استعاره‌ای از مار هستند چراکه شوهرشان را گزیده‌اند بعد اینکه دور آنها می‌پیچید و حتی از بوس یا گازشان لب همسرشان شکری شده دقیقا مثل نیش مار. راوی مثل مادرش که با زهر مار پدر یا عمویش را کشته با شراب سمی دختر اثیری را می‌کشد.علت تاکید بر چشم و حتی در کف دست گرفتن آن توسط راوی شاید استعاره از مفهوم باور کور بودن جغد است و هم اینکه چشمان همیشه حقیقت را می‌گویند. راوی می‌خواهد این چشم را باز بعنوان عالم کامیابی نزد خود نگهدارد. (ضمنا طبق نظریه فروید چشم هم از اندام تحریک‌کننده جنسی است)
هدایت در بوف کور از مقاله «جفت و همزاد» اثر «اتو رنک» و کتاب «شاخسار طلایی» راجع به سایه‌ها و تصویر اثر«جمیز فریزر» تاثیر زیادی گرفته و حتی این مقوله‌ها را اساس ساخت داستانش قرار داده بر پایه سوررئالیزم.(دسترسی به این دو منبع نمی‌توانسته در سفر اولش به پاریس ممکن بوده باشد و این خود باز دلیلی بر اینکه بوف کور بعد از سفر اول به پاریس نوشته شده) ولی نحوه درست و بجای آن در قالب یک داستان سوررئالیستی موجب برجستگی نام هدایت نه در ایران که در جهان گردیده. در واقع هدایت نتایج افکار این دو نویسنده و نظایر آنها را در ادبیات داستانی پیاده کرده. او این جریانات را در کنار اسطوره شناسی و نماد گرایی بالایی بکار برده و شروع داستان تعمدا از روز سیزده بدر و اسم کتاب و استحاله در بوف کور(سایه‌ام روی دیوار شبیه جغد شده بود...) همه و همه بخاطر این است که بر نحسی کار و روایت بیفزاید.
>پرواز بوف کور به سمت مدرنیته
منظور از تاریخ فرهنگی، تاریخ تحول اندیشه‌ها و باورهای مردم است که شیوه زندگی و ارتباط آنها با جهان را مشخص می‌کند. ابتدا اسطوره ها، انسان را زندگی می‌کردند ولی بعد آمدن به مدرنیته این جریان برعکس شد. یعنی دیگر انسان خود اسطوره‌ها را انتخاب و آنها را زندگی می‌کرد. اولین جنبش بزرگ فرهنگی در یونان رخ داد بعد رنسانس آمد و باز تاریخ را به حرکت درآورد و بعد از رنساس مدرنیته آغاز شد. مدرنیته دنیای خود را با انسانهای عاقل و انتخاب گر آغاز کرد. بوف کور که در میان مدرنیته غرب و عقب‌ماندگی شرق(ایران) خلق شده سعی داشت به مدرنیته برسد.
>نقدها
خیلی‌ها بوف کور را آمیزه‌ای از آثار نویسندگانی چون «نوالیس، وولف، ریلکه،آیروینگ، نروال، گی دوموپاسان، آلن پو، کافکا» و حتی بعضی آثار سینمایی دانسته اند. «روژه لِسکو» فرانسوی وقتی بوف کور را در تهران خواند تصمیم به ترجمه‌اش در فرانسه گرفت و همین موجب اشتهار هدایت شد. شاید «جلال آل احمد» نخستین کسی بود که چند ماه بعد از مرگ هدایت، رسما اعلام کرد که چند خط از بوف کور، برگرفته از دفتر خاطرات ریلکه اتریشی است!
«عنایت دستغیبی»از اقتباس و تقلید آشکار هدایت از اثر«آیروینگ» این گونه نوشته: «اکنون می‌دیدم که فصل اول بوف کور که در واقع هسته اصلی کتاب و لب مطلب است، عینا از داستان کوتاه ماجرای دانشجوی آلمانی اقتباس شده. هیچ شکی نبود. زیبایی اثیری و خیره‌کننده یک زن خیالی که قهرمان داستان، نادیده عاشقش شده است و سپس ناگهان او را در شبی بارانی با لباس مشکی و موهای بلند مشکی (هدایت در روی سکوی خانه و آیروینگ در روی پله‌های منتهی به گیوتین) می‌بیند. زن بدون مقاومت به خانه مرد می‌رود و تا مرد به خود بیاید زن جسد شده. حتی در این صحنه عینا بعضی جملات و فضا سازی‌ها تقلید شده است.»
«مصطفی فرزانه»، همدم روزهای واپسین هدایت،«هورلا»اثر«گی دوموپاسان» را یکی از نزدیک‌ترین آثار به بوف کور دانسته است. وی در این باره نوشته که در«هورلا» نیز، نویسنده یادداشت‌های روزانه، با نگاه همزادش طرف است: «وانمود می‌کردم که دارم چیز می‌نویسم تا او (همزادش، هورلا) را گول بزنم. زیرا او هم مرا می‌پایید و ناگهان حس کردم سرش را نزدیک آورده و نوشته هایم را می‌خواند.»(دقیقا شبیه همین عبارات از زبان راوی بوف گور راجع به سایه‌اش آمده)
در نهایت خود«بیژن جلالی» شاعر که خواهرزاده هدایت بوده هم به این جریانات اذعان نموده با برشمردن شباهت‌های غیر قابل انکار میان بوف کور هدایت و «اورلیای دونرال» و چند اثر از چند نویسنده دیگر بعنوان فردی از خانواده هدایت بر درستی این نقدها مهر تایید زد.
البته کار به اینجا ختم نشد و باز کشف شد جملات آغازین بوف کور که نوعا بسیار مورد توجه بوده؛ «در زندگی زخمهایی هست که روح را در انزوا، مثل خوره می‌خورد و می‌تراشد...» از کتاب خیزابهای «ویرجینیا وولف» است! خارجی‌هایی هم نظیر«آندره بروتن» و«آندره روسو»به شباهت بوف کور با آخرین اثر«نروال»به نام «اورلیا» که آن را کمی از قبل از خودکشی نوشته اشاره کرده اند. اینها جدا از تاثیر از سینمای صامت و اکسپرسیونیستی در بوف کور است. چون بعضی جاهایش دقیقا شبیه بعضی قسمتها در فیلمهایی از این دست است.
در بوف کور شاهد شباهت این اثر با جریانات اساطیری گذشته هستیم. مثلا در صحنه کشتن لکاته یا مثله کردن دختر اثیری دقیقا شبیه صحنه تکه تکه شدن«تیامات»(مادر جهان) به دست«مردوک»
(خدای بابِل) و برای به خدایی رسیدن مردوک است. در واقع بعد از کشتن لکاته قهرمان داستان هم به خدایی(خدای مرگ) می‌رسد. یا لکاته(مادر) مثل مار به او(پدر یا عمو) می‌پیچد و بخاطر بوسه مثل نیش مارش لب او(پدر یا عمو) هم شکری شده و این دقیقا در تندیس«آیون»، خدای زمان دیده می‌شود.
البته حالات روانی که بر راوی داستان می‌گذرد بعد از کشتن دختر اثیری تا آخر داستان، آدم را یاد جنایت و مکافات داستایوفسکی می‌اندازد. همچنین شباهت زیادی بین ارتباط و سرنوشت متقابل راوی و مادرش، پدر و عمویش با داستان هملت شکسپیر
وجود دارد.
بخاطر همین اقتباسها گروهی هدایت را به کپی کردن یا حتی سرقت ادبی متهم کرده و گروهی که مهربانترند بوف کور را یک اثر خلاقانه نمی‌دانند.اما در نهایت آنچه مبرز است این است که هدایت در بعضی قسمتهای بوف کور اقتباس کرده و متاسفانه گاها این اقتباس را به حد کپی کردن تنزل داده ولی قسمت اعظم بوف کور نتیجه خلاقیت اوست. البته ‌ای کاش کمی پایبندی و حساسیت بیشتری به استقلال قلمش داشت و اینگونه با چند اقتباس بعضا ناشیانه حیثیت یک شاهکار ادبی را به مخاطره نمی‌افکند. اما این کتاب با تمام نقدهای وارد به آن هرچه که هست یکی از بزرگترین شاهکارهای ادبیات جهان است و این حقیقتی است آشکار که نمی‌توان با هیچ سوزن اغماضی آن را درز گرفت.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام