کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
پنج شنبه, 21 فروردین 1399   Thursday 9 April 2020
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 05 بهمن 1398

صفحه خبر: فرهنگی

آفتاب یزد - مهناز باقری: کتاب «دختری که می‌خواست کتاب‌ها را نجات دهد» از معدود کتابهای نروژی است که در ایران ترجمه شده است. این کتاب که اثر «کلاوس‌هاگروپ» است با تصویرگری «لیسا ایساتو» و ترجمه عطیه الحسینی و با همت واحد کودک و نوجوان انتشارات فاطمی‌منتشر و راهی بازار شده است.
نویسنده با قلمی‌روان توانسته با خلق داستانی در دل داستان دیگر اثری ماندگار به جا بگذارد. این کتاب اگر چه با تصاویری کودکانه همراه است و در مقطعی خشتی منتشر شده، لیکن پیام داستان به گونه‌ای است که خوانش آن را برای عموم دلنشین می‌کند. شاید همین موضوع باعث شده تا موسسه انتشاراتی مذکور از نام بردن گروه سنی خاص به عنوان مخاطبان این اثر خودداری کند. در پشت جلد این کتاب آمده است: «می‌دانید برای کتاب‌هایی که کسی آنها را از کتابخانه امانت نمی‌گیرد، چه اتفاقی می‌افتد؟
آنا هم نمی‌دانست اما وقتی متوجه شد دیگر راه برگشتی نداشت. باید عملیات نجات را شروع می‌کرد.
داستانی جادویی درباره عشق به کتاب‌ها و کسانی که توی کتاب‌ها زندگی می‌کنند، برای همه کتاب دوستان در هر سنی که هستند!»
مقدمه و موخره کتاب «دختری که می‌خواست کتاب‌ها را نجات دهد» با تصاویری از کتابها و کتابخانه همراه است که خود انتخاب بخردانه‌ای برای ورود و خروج از این داستان است. داستان در شاکله‌ای تو در تو نقل شده است. نویسنده با هوشمندی کامل شخصیت محوری یکی از داستانها را دختربچه ای به نام «آنا» و داستان دیگر را پسربچه‌ای به نام «والدمار» انتخاب کرده است.
آنا دختر بچه‌ای است که به زودی پا به سن ۱۰ سالگی
به می‌گذرد اما، او از روز تولدش می‌ترسد. خانم مانسن که در جایگاه مربی آنا در داستان نقش آفرینی می‌کند، محرکی است برای آنا تا او بتواند با بهترین دوستان خود یعنی کتاب‌ها بیش از پیش آشنا شود و او را با یکی از شاه ماهی‌های اقیانوس دانایی پیوند دهد.
آنا بر حسب تصادف متوجه می‌شود که بناست تعدادی از کتاب‌های مدرسه دور ریخته شود و این وظیفه ای است که به آقای میلتون برگ مستخدم مدرسه سپرده شده است. آنا به عنوان یک دختری اهل مطالعه، برای جلوگیری از این حادثه هولناک، قریب به پنجاه کتاب را به امانت می‌گیرد و با خواندن آنها با ۳۶۴ و ۱۸ دشمن جدید در لابلای کتاب‌ها آشنا می‌شود! اما پس از گذشت چند هفته از خواندن خسته می‌شود و برای تحویل دادن کتابها به سراغ مربی خود، یعنی خانم مانسن می‌رود. خانم مانسن در همین اثنا خواندن کتاب کوچک دیگری را به او پیشنهاد می‌دهد‌ کتابی به اسم «جنگل جادو شده»
که شخصیت اصلی آن پسر بچه‌ای به نام والدمار است که همراه مادر بزرگش زندگی می‌کند. آنا در ابتدا نمی‌پذیرد اما نام کتاب او را وسوسه می‌کند و کتاب را به امانت می‌گیرد. در کتاب «جنگل جادو شده» که نویسنده آن والدمار سایر بود، ماجرای پسری به اسم والدمار نقل می‌شود که مثل آنا از پیر شدن می‌ترسد. والدمار همراه مادر بزرگش در نزدیکی جنگل کوچکی زندگی می‌کند و هر روز عصر همراه او در جنگل جادو شده قدم می‌زنند. والدمار در یکی از این روزها راز دلش را فاش
می‌کند و به مادربزرگ می‌گوید که چقدر از
پیر شدن می‌ترسد و مادر بزرگ به او می‌گوید
هیچ ترسی ندارد و ممکن است کلی اتفاقات هیجان انگیز برایش بیفتد.
مادر بزرگ در دل این داستان درباره اشباحی که توی جنگل زندگی می‌کنند با والدمار حرف می‌زند و به او توصیه می‌کند بعد از او، برای دیدن اشباح به تنهایی به جنگل بیاید. بالاخره مادر بزرگ هم از دنیا می‌رود. والدمار اگرچه از رفتن مادر بزرگ ناراحت می‌شود و اما بنا به توصیه او پس از مدتی برای دیدار اشباح، به تنهایی راهی جنگل می‌شود. در جنگل صدای مادر بزرگ شنیده می‌شود. مادر بزرگی که درخت شده بود! روح مادر بزرگ به والدمار می‌گوید «می‌خواهم از شگفت‌انگیزترین چیزی حرف بزنم که قرار است برای تو اتفاق بیفتد. پس خوب گوش کن» و در لحظه‌ای که آنا نفس
در سینه اش برای شنیدن مهمترین و
شگفت انگیزترین حادثه‌ای که قرار است برای
شخصیت اصلی داستان اتفاق بیفتد، حبس شده بود، داستان پایان می‌پذیرد. درست مثل کتابی که صفحه پایانی او برداشته شده باشد.
شگفت انگیزترین اتفاق چه می‌توانست باشد؟
در ادامه، این سرگردانی و آشفتگی ذهنی آنا را بر آن وا می‌دارد تا برای پیدا کردن پایان این داستان که او آن را «گم شدن صفحه آخر می‌خواند، از دوستانش کمک بگیرد. اما این تلاش نافرجام می‌ماند چرا که هیچ کدام از دوستان او کتاب «جنگل جادو شده» را نخوانده‌اند. آنا با کمک آنان به همه جای شهربرای پیدا کردن کتاب سرک می‌کشد و در شرایطی که آخرین کورسوی امید هم در حال از بین رفتن است اینکه در آخرین
کتاب فروشی می‌تواند کتاب را پیدا و سفارش دهد اما نتیجه ای عایدش نمی‌شود. معلم انشا به کمک او می‌آید و از بچه‌ها می‌خواهد تا با خواندن این کتاب پایان شگفت انگیز آن را خلق کنند. اما این کار برای آنای اصیل طلب رضایت بخش نیست. رسانه‌ها دست بکار می‌شوند تا با صاحب اثر
گفت و گو کنند و پایان ماجرا را از زبان او بشنوند اما، این کار هم با توجه به نام مستعار نویسنده - والد مار سایر- به جایی نمی‌رسد. به رغم این که همه شهر در مورد کتاب مذکور گفتگو می‌کنند اما کسی نام نویسنده آن را نمی‌داند.
آنا در جریان آنچه در ارتباط با کتاب عایدش شده است، کم‌کم بر ترس خود از آنچه هنوز بر او رخ نداده یعنی «فردا» و «فرداها»، فائق می‌شود و به بالاخره به مدد خانم مانسن می‌تواند با آقای والت مار سایر که نام مستعار نویسنده کتاب«جنگل جادو شده» است آشنا شود و او کسی نیست جز مستخدم مدرسه آقای میلتون برگ .
توانمندی نویسنده بار دیگر با این انتخاب باز جلوه می‌کند.
مستخدم مدرسه که درطی داستان موظف بود کتاب‌هارا بسوزاند!! قهرمان کتابها می‌شود. او در دیدار با آنا سر منشاء تحولی تازه می‌شود. تحولی که با قول آقای میلتون برگ برای نگارش کتاب دیگری در همراهی با آنا با عنوان «دختری که می‌خواست کتاب‌ها را نجات دهد» آغاز یک پایان است.
این کتاب اگر چه به استناد مولفه‌های ظاهری‌اش (قطع خشتی، تصویر کودکانه، جملات ساده) ویژه کودکان نوشته شده اما حاوی درونمایه‌ای غنی است که می‌توان خواندن آن را به عموم مردم پیشنهاد کرد. دانایی و عطش دانستن و میل نا تمام آگاهی که از مولفه‌های هر ذهن هوشیاری است، جانمایه این اثر نروژی است.آقای میلتون برگ نمادی از فهم و شعور و آگاهی در این داستان است. فردی دانا و سالخورده که به وضوح نشان دهنده این ضرب المثل ماست «درخت هرچه پربارتر سربه زیرتر». هویت سایه وار دو در طی داستان و تعداد محدود دیالوگهای او که بعضا از ادای کلمه «ببخشید» فراتر نمی‌رود، از او شخصیت
ممتازی ساخته است. «عطسه کردن» رد پای حضور
این مرد فرزانه است. همانطورکه عطسه کردن فواید زیادی همچون تقویت چشم، پاکسازی عروق و بافت‌ها، پاک کردن رسوبات از قلب، ریه، حنجره را دارد، حضور او با دیالوگ‌های موجزش جانمایه داستانی خواستنی شده است. آقای میلتون برگ اندیشمندی است که در خلوت خود مروارید صید می‌کند و برای به منصه ظهور رساندن خود و توانایی‌هایش به خودنمایی علاقه‌ای ندارد. خانم مانسن تنها کسی است که به خلوت فرزانگی او راه پیدا کرده و با توجه به ویژگی مشترک خود با آنا و والد مار (شخصیتهای اصلی دو داستان) می‌تواند همچون پلی برای انتقال آگاهی میان دو دنیای متفاوت عمل کند.
نویسنده با خلق دو ماجرای داستانی پرکشش، خواننده را با تعلیقی دلپذیر تا آخرین لحظه با خود تا انتهای ماجرا می‌کشاند و از آدم‌هایی می‌گوید که در عین بزرگی و خوشنامی‌به دنبال گوشه‌ای دنج برای برون ریزی دانسته‌های شان هستند.
ضرباهنگ هر دو داستان تا حدی به هم شباهت دارد. نویسنده با انتخاب بخردانه داستانی تو در تو،
اندیشه خود را با چیره دستی منتقل می‌کند. داستانهایی که یکی از آنها با قدم زدن در ساحل آثار فانتزی، به گونه ای طراحی شده که ذهن را از واقعیات دور نمی‌کند و شاید همین انتخاب درست است که خواندن آن را برای اهل فن بزرگسال جذاب و دوست داشتنی می‌کند.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام