کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 15 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
سه شنبه, 02 آبان 1396   Tuesday 24 October 2017
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

آفتاب یزد بر روی سرور های قدرتمند هاست ابری پارس پک میزبانی می شود

زمان انتشار: 28 آذر 1395

صفحه خبر: اجتماعی

اینجا شکسته‌دلی می‌خرند و بس...
آفتاب یزد- سارا علایی: مقصد، انتهای جاده کهریزک است؛ جایی که اسماً جزو پایتخت است اما هیچ بویی از آن نبرده و تنها وارث آلودگی و گرد و غبار رانده‌شده از تهران است. در طول مسیر تابلو سرای احسان چندبار خودنمایی می‌کند که زیر تابلو کهریزک گم شده است. انتهای روستای نوچمن جایی که حتی حاشیه‌نشینی هم برقرار نیست چند سوله و ساختمان حکم خانه را پیدا کرده است؛ حکم خانه برای عده‌ای که هیچ کس بیرون از آنجا چشم انتظارشان نیست. ورودی سرا به تابلو «موسسه خیریه حمایت از آسیب‌دیدگان اجتماعی/ مرکز نگهداری و توانمندسازی بیماران روانی مزمن» آراسته شده اما اینجا نه دارالمجانین است نه امین‌آباد و نه دیوانه‌خانه که اینجا خانه 500 زن و مردی است که روزی برای خود کسی بودند، تحصیلات عالیه داشتند و صاحب‌نام بوده‌اند اما با اتفاقی تلخ از جنس جدایی پدر و مادر، ناکامی و شکست، اختلاف و... به ناگاه دست روزگار کت‌بسته آنها را روانه یک قدم مانده به ته دنیا کرده ‌است؛ ناکجاآبادی که «فراموش شدن» درد مشترک همه ساکنانش است. بیشتر ساکنان سرای احسان حتی فراموش کرده‌اند کیستند و نامشان چیست. تمام هویت و نام و خاطراتشان را پشت دیوارها و نرده‌های آهنی سرا خاک کرده‌اند. برخی هم که شناسنامه دارند صوری است و هویت اصلی‌شان راز سربه‌مهری است که شاید هیچ گاه برملا نشود.
بازدید رئیس کمیته امداد امام خمینی (ره) از سرای احسان بهانه‌ای می‌شود برای دیدار با زنان و مردانی که نه دیوانه‌اند نه خطرناک و تنها محکوم به طرد شدن‌اند و همگی دل‌شکسته....
-***
سرای بی‌کس ترین‌ها
سرای احسان که سال‌ها قبل محل نگهداری اسرای عراقی بوده حالا با کمک خیران و عده‌ای از بازاریان به محلی برای نگهداری از 500 بیمار مزمن روانی تبدیل شده‌ است؛ بیمارانی که اکثرا بدون خانواده و هویت اند. این موسسه خیریه سال 74 ساخته شده و از سال 77 رسما افتتاح شده‌ است. سرای احسان در ابتدا با اسکان کارتن خواب‌ها‌ کار خود را آغاز کرد، اما کم‌کم افرادی که سهمشان از دنیا«ترین»‌ها‌ بود ساکن دائمی سرا شدند؛ حادترین‌ها‌ در بیماری، مشکل‌دارترین‌ها‌، بی‌کس‌ترین‌ها‌. ...اکثرا افراد مبتلا به اسکیزوفرنی هستند و عده ای مبتلا به اختلالات مرزی و شخصیتی. بیماران روان که به سرای احسان می‌آیند از جامعه طرد شده اند، خانواده حمایتی نکرده و چون در دوره طلایی بیماری که قابل درمان بوده در کوچه و خیابان‌ها‌ی شهر رها شده‌اند در نتیجه «مزمن بودن» ویژگی مشترک
همه ساکنان سراست.
130 زن و 360 مرد ترکیب جنسیتی سراست. رنج سنی ساکنان از 16سال است اما بیشتر اهالی آن سالمندند و به قول معاون سرای احسان، رسوبی‌ها‌ی 14هزار بیماری که تاکنون به سرا آمده‌ و رفته‌اند. اما بیشتر رفتن‌ها از سرا نه بازگشت به خانواده که با فوت بوده است. به گفته مریم شیخ‌محمد میزان خروج از سرا پایین است. ظرفیت سرا 400نفر است اما حدود 100نفر خارج از ظرفیت در سرا زندگی می‌کنند و 500 نفر
پشت در حضور دارند.
آنطور که شیخ محمد می‌گوید برای بیمار روان اولین اتفاق؛ مرگ اجتماعی است. طردشدگی هم دیگر ویژگی مشترک همه اهالی سراست. بیماری‌شان هیچ گاه خوب نمی‌شود و تا آخر عمر نیاز به حمایت دارند و نبود هیچ گونه حمایت در جامعه آنها را ساکن دائمی سرا می‌کند.
سرای احسان صرفا با کمک خیران اداره می‌شود و تنها کمکی که بهزیستی می‌کند یارانه نگهداری از بیماران است که حتی کفاف خرد و خوراک ماهیانه شان را هم نمی‌دهد. هرچند ساکنان سرای احسان جزو خوشبخت ترین‌ها‌ هستند که سقفی بالای سر دارند و لقمه نانی برای خوردن و از همه مهم تر مرهمی برای دل شکسته شان و آدم‌ها‌یی که دلسوزشان اند. چه بیماران روان مزمنی که نه سرپناهی دارند نه دلسوزی.به گفته معاون سرای احسان 25درصد افراد هر جامعه دچار یکی از اختلالات روانی هستند. از این میان، یک درصد دچار بیماری روانی مزمن اند. از این یک درصد هم، 25 درصد مقیم تخت اند که این میزان در کشور ما حدود 800 نفر است. آگاهی کم خانواده‌ها‌، پایین بودن فرهنگ جامعه و
انگ زدن به بیماری روان مزمن، عدم حمایت دولت از این بیماران و... از جمله مهمترین مشکلات در خصوص این قشر است.
وارد نخستین سوله می‌شویم. تا چشم کار می‌کند داخل سوله تخت‌های زهوار دررفته است که همچون سربازخانه کنار هم به صف شده‌اند. تخت‌ها قبلا متعلق به سربازخانه بوده و حالا نصیب سرای احسان شده است. به گفته اعضای هیئت امنا، بیشتر وسایل سرا دست دوم است. در سوله بوی به شدت نامطبوعی پیچیده و سرمای سوله به آن بزرگی که تنها با یکی دو شوفاژ گرم می‌شود، همه مردان سوله را پتوپیچ کرده است. سرمای هوا و روشنایی بیش از حد فضا در نتیجه جای خالی پرده روی پنجره‌های بزرگ سوله باعث شده بیشتر بیماران زیر پتوهایشان از نظر پنهان شوند. عده‌ای بی‌تفاوت روی تخت نشسته و انگار متوجه حضور میهمانان غریبه نیستند. یکی دونفر هم به استقبال می‌آیند و به گرمی سلام می‌کنند. سکوت و سکون با وجود 90 آدم در یک اتاق فضا را مرده کرده است.
آقا جعفر اولین ساکن سراست که به سراغش می‌رویم. نه ظاهر غیرعادی دارد نه رفتار عجیب. از آن دست افرادی است که روزی برو و بیایی برای خود داشته اما... درباره سرگذشت تلخش می‌گوید: «من سال 72 برای ادامه تحصیل در رشته زبان آلمانی در مقطع ارشد به اتریش رفتم. سال 78 بعداز فوت پدرم برای مدت کوتاهی به ایران بازگشتم
اما در ایران به مشکلات خانوادگی و اختلاف بر سر ارث و میراث دچار مشکلات روحی و روانی شدم و به ناچار در ایران ماندم. بعد از مدتی برادرم خانه و کاشانه‌ام را به نام خودش زد و این اتفاق من را به بیماری روانی مزمن مبتلا کرد و حالا 17 سال است که ساکن سرای احسان شده‌‌ام.» دیگر چیز زیادی از زبان آلمانی به خاطر ندارد اما بار ترجمه و صحبت با میهمانان خارجی بر عهده اوست و وظیفه‌اش در سرا نگهداری از بیماران ایزوله است.
به سراغ جواد می‌رویم؛ جوان 34 ساله‌ای که همراه برادرش 7 سال است در سرای احسان زندگی می‌کنند. چهره و سنش با هم تناسبی ندارد و کمتر از 20 سال می‌زند. افسردگی داشته و منزوی بوده، در نتیجه بی‌توجهی، کم کم بیماری‌اش مزمن می‌شود و خانواده او را به سرا می‌سپارد. جالب آنکه پیش از آمدم به سرا هیچ سررشته‌ای از شعر و شاعری نداشته...
از او می‌خواهند شعری بخواند و او هم همچون کودکی دبستانی که معلم از او می‌خواهد شعری از بر بخواند بسم الله می‌گوید و می‌خواند:
حدیث درد را آغاز کردم
دلم را با غمت دمساز کردم
نشستم تا سحر در انتظارت
به گریه بغض خود را باز کردم
جدایی را به چشمم دیدم آخر
از آن داغی که می‌ترسیدم آخر
به دست نامسلمانی فتادم
چو تسبیح پاشیدم آخر
غمت در خانه دل جا گرفته
مرا آتش ز سرتاپا گرفته
ز مژگان تو فهمیدم که دیر است
که با ما جنگ تو بالا گرفته....
یکی پس از دیگری اشعارش را می‌خواند تا به شعری درخصوص عاشورا می‌رسد
گرچه روزی تلخ‌تر از روز عاشورا نبود
آنچه ما دیدیم جز پیشامدی زیبا نبود....
و همین بیت، هدیه کربلا از سوی رئیس کمیته امداد را نصیبش می‌کند. با این وجود اثری از شور و شعف در صورتش پیدا نمی‌شود و تنها در پاسخ به این هدیه می‌گوید: رفتم کربلا از امام حسین می‌خوام هیچ بیماری تو کشور نداشته باشیم و به همه سلامتی بده...
درآخر چند جمله به زبان فرانسه بلغور می‌کند تا هنرش را به رخ سایرین بکشاند. کسی نمی‌فهمد چه می‌گوید اما با احسنت پاسخش می‌دهند. می‌پرسم زبان فرانسه را چگونه آموخته. می‌گوید: این علم لدنی را خدا بعد از بیماری به او بخشیده! راست و دروغ حرفش را کسی نمی‌داند اما همه کارکنان سرا چشم‌بسته باورش دارند.
به یاد جان فوربز نَش ریاضی‌دان نابغه و برجسته آمریکایی و برنده جایزه نوبل اقتصاد می‌افتم که بیش‌از ۳ دهه به اسکیزوفرنی از نوع پارانوئید مبتلا بوده اما با حمایت‌های همسرش بر بیماری خود غلبه می‌کند. بی شک جواد هم می‌تواند مثل او باشد اما...
وارد کارگاه سرای احسان می‌شویم که حدود 50 زن و مرد در آن حضور دارند. برخلاف سوله قبل اینجا نه سرد است نه بوی نامطبوع در فضا پیچیده نه نور خورشید چشم را می‌زند.هرکدام مشغول کاری هستند.عده‌ای با چرخ‌های خیاطی و دار قالی مشغول‌اند، عده‌ای با کاموا و میله بافتنی، خمیر و شن بازی و عده‌ای هم روی صندلی نشسته اما ذهنشان جای دیگری است. خانم میانسالی صدایم می‌کند و سلام می‌دهد و شال‌گردن قرمزرنگ نیمه تمامش را که بسیاری از دانه‌هایش دررفته نشانم می‌دهد و می‌گوید خودم بافتم. صدای اکرم ناله دارد و چهره‌اش بی‌احساس است. موهای ژولیده‌اش از روسری بیرون زده‌ و روی پلکش ریخته. دستانش گرفتار کاموا و میله بافتنی است و نمی‌تواند موهایش را از روی چشمش جمع کند. 40 ساله است و 4سال است به آنجا آمده. از دست زن بابا کارش به آنجا کشیده و اینجا را بسیار دوست دارد.
در میان ساکنان سرا اتباع هم دیده می‌شوند. خانم سیاه چرده‌ای که سایه آبی و رژ قرمز روی لب دارد و دندان‌هایش همگی سیاه و کرم‌خورده است از راه می‌رسد و صحبت اکرم را نیمه‌تمام می‌گذارد.پاکستانی است و نامش نیلوفر. می‌پرسم چند وقته اینجایی. می‌گوید: 4 وقته و من حدس می‌زنم منظورش 4سال است.
از لابه‌لای صحبت‌هایش که شبیه کودکان تازه زبان‌بازکرده‌ است می‌فهمم سال‌ها پیش برای گرفتن شفای مادربزرگش به مشهد آمده بودند و ماندگار شده‌اند. معتاد بوده و کارش به سرای احسان کشیده شده. او هم می‌گوید زن بابا معتادش کرده! همین که اسم معتاد می‌آید، می‌پرسد: سیگار داری!
هنرش نقاشی است. دفتر نقاشی‌اش را نشانم می‌دهد. گویی خالق آن حیوانات و میوه‌ها کودکی 4 ساله است. گوشه همه نقاشی‌ها نوشته شده جلال شکاری. می‌مانم رابطه نیلوفر و جلال و آن نقاشی‌ها چیست! نیلوفر هم آنجا را دوست دارد و نمی‌خواهد از آنجا برود.
از کارگاه بیرون می‌آییم و به سمت سوله زنان می‌رویم. در حیاط حدود 100 تخت درب و داغان قرار داده شده است. آنطور که رئیس هیئت‌امنای سرای احسان می‌گوید تخت‌های اسقاطی بیمارستان شریعتی است که به جای تبدیل شدن به زباله با تلاش هیئت امنا قرار است جایگزین تخت‌های دسته‌دوم سربازخانه شود. حال آنکه هم تخت‌های فعلی و هم تخت‌های جدید در اسقاطی‌بودن به هم طعنه می‌زنند.
سرای احسان 80 پرسنل دارد که همگی از اقشار ضعیف جامعه‌اند. این تعداد پرسنل در حالی است که هر بیمار نیاز به یک مراقب دارد. اکثرا کارهای سرا توسط خود ساکنان انجام می‌شود. از باغبانی گرفته تا نانوایی و امور خدماتی. با این وجود اما تعداد کم پرسنل هم وظایف آنها را سنگین کرده و رسیدگی به همه بیماران را دشوار.
بخش زنان با یک در از محوطه اصلی جدا شده است. به محض ورود چند خانم به استقبالمان می‌آیند و سلام علیک می‌کنند. حال و هوای بخش زنان متفاوت‌تر است. اکثرا جوان‌اند و پرانرژی‌تر. اینجا حس زندگی بیشتر احساس می‌شود. به مناسبت 17 ربیع‌الاول در حیاط شیرینی و میوه پخش می‌کنند و به هرکدام شاخه گلی می‌دهند. یکی از خانم‌ها گل خود را به من هدیه می‌دهد و می‌گوید مراقب باش خار داره... و من به یاد نمی‌آورم خارج از اینجا غریبه‌ای بدون مناسبت گلی به من هدیه دهد و نگران دستم باشد تا خار زخمی‌اش نکند. اکثر زنان به حیاط آمده‌اند. همین‌که چشمشان به برخی اعضای هیئت امنا می‌افتد زبان به شکوه باز می‌کنند؛ آقا حموممون خرابه تو رو خدا درست کنید، مریم به من فحش میده... میشه به من دوتا خیار بدین و... و با یک چشم همگی ساکت می‌شوند
اما خانم میانسالی که بعدا می‌فهمم زهرا نام دارد روی خواسته‌اش مصر است و راه را سد کرده: به خدا من مریض نیستم. دارم اینجا دیوونه می‌شم. می‌خوام از اینجا برم. برادرم خرجمو میده فقط یه جا می‌خوام... توروخدا حاج آقا بچه‌ها بیرون بی‌کس و کار دارن بزرگ میشن...
از خانم شیخ محمد می‌پرسم اگر سالم است چرا اجازه نمی‌دهند برود؟ می‌گوید: اینجا همه این حرف را می‌زنند. حتی اگر سالم هم باشند وقتی جایی برای ماندن ندارند یا خانواده برای بردنشان نمی‌آید ما نمی‌توانیم اجازه خروج دهیم.
در اتاق‌های بخش زنان نه از بوی نامطبوع خبری است نه از سرما. در هر اتاق تقریبا 10 تخت وجود دارد. رنگ‌دیوارها صورتی است و بالای هر تخت عکسی از صاحب تخت آویخته شده. دندان‌های خراب، سیاه و یکی درمیان چهره اکثر زنان را تحت تاثیر قرار داده. لباس تنشان اکثرا مندرس است و دمپایی پلاستیکی به پا دارند.
دختر زیبارو و چشم روشنی نظرم را جلب می‌کند. معصومه 38 سال دارد. بعد از فوت پدر و مادرش ناراحتی اعصاب می‌گیرد و خواهر و برادرها به سرا منتقلش می‌کنند. 4-5 سال است در سراست.
سیگار و آدامس تنها چیزی است که اکثر ساکنان سرای احسان از ملاقات‌کنندگان درخواست می‌کنند. هرچند روزی 4 نخ سیگار سهمیه سیگاری‌های سراست.
شهرزاد اما نه سیگار می‌خواهد نه آدامس. می‌گوید هر شب نماز می‌خواند و تنها تسبیح می‌خواهد. 48 سال دارد و از غصه فوت پسر و پدرش به آنجا آمده... او هم نقاشی می‌کند. دفتر نقاشی‌ اش را نشانم می‌دهد در اولین صفحه عکس پسر و پدرش را در آسمان کشیده و خودش را در کنارشان... او هم مثل زهرا آنجا را دوست ندارد و می‌خواهد پیش مادر و دخترش بازگردد. اما برخلاف زهرا از صحبت‌هایش می‌فهمم هنوز نیاز دارد آنجا باشد. می‌گوید نمی‌خواهد در آنجا باشد و می‌خواهد پیش پسرش برود: منم باید بمیرم. تا کی باید اینجا گریه کنم. 11 ساله اینجام دعا کن برم...
سحر که از همه زنان و دختران کم سن و سال تر می‌زند آرایش تندی کرده و لباس جوان‌پسندتری به تن دارد. سیگار طلب می‌کند و وقتی با پاسخ منفی‌ام مواجه می‌شود حاضر به صحبت نمی‌‌شود اما از خانم دیگری می‌شنوم که 30 سال دارد و بعد از جدایی پدر و مادر کارش به آنجا کشیده.
عشق اینجا هم جریان دارد اما به گفته یکی از اعضای هیئت امنا امکاناتی برای وصالشان وجود ندارد و
به ناچار تمام عشق بازی‌ها‌ در نگاه‌ها‌ی یواشکی و
رد و بدل کردن نامه خلاصه می‌شود. سحر و سیف‌اله، یکی از جوانان سرا، 8 سال است عاشق هم شده‌اند اما... آرزوی هیئت امنا ساختن چند سوئیت و فراهم‌کردن امکانات برای ازدواج ساکنان سراست. در پایان بازدید از رئیس کمیته قول فراهم کردن شرایط به هم رسیدن سحر و سیف‌اله را می‌گیریم.
صدای معاون سرای احسان هنوز در گوشم است که گفت: هیچ کس نمی‌داند آنها به جامعه آسیب می‌رسانند یا جامعه به آنها. ارتباط با آدم‌ها حتی اگر به کوتاهی جواب یک سلام باشد زندگی‌شان را رنگ می‌زند و به دلتنگی‌هایشان مرحم می‌نهد. سرای احسان تنها پناهگاه و نقطه امن آنهاست. چشم به راهتان هستند...
-------------------------------
سرای احسان در ابتدا با اسکان کارتن خواب‌ها‌ کار خود را آغاز کرد، اما کم کم افرادی که سهمشان از دنیا«ترین»‌ها‌ بود ساکن دائمی سرا شدند؛ حادترین‌ها در بیماری، مشکل دارترین‌ها‌، بی کس ترین‌ها‌. ..


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام