کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
پنج شنبه, 28 شهریور 1398   Thursday 19 September 2019
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 10 دی 1394

صفحه خبر: زندگی

بابا و مامان نازی کوچولو کارمند بودند.آنهاهر روز نازی را به مهد کودک می بردند و خودشان سر کار می رفتند. مامان نازی همیشه خوراکی های خوشمزه توی
کیفش می گذاشت تا توی مهد بخورد و با دوستانش بازی کند. یک روز بابای نازی کوچولو یک کیف خوشگل برای او خرید، یک کیف که روی آن یک جوجه اردک بامزه دوخته شده بود. یک جوجه اردک با چشمهای آبی، نوک نارنجی و بال های زرد و پاهای قرمز . جوجه اردک می خندید و خوشحال بود و چشم هایش برق می زدند. نازی کوچولو از آن کیف خیلی خوشش آمد. بابا را بوسید و از او تشکر کرد. فردای آن روز مامان نازی ، یک بسته بیسکوئیت
دوتا سیب و دوتا شکلات و یک ظرف غذا توی کیف نازی گذاشت . نازی کیف جوجه اردکیش را برداشت و به مهدکودک رفت. توی مهد ، نازی جوجه اردک را به دوستش
شادی نشان داد. شادی وقتی کیف نازی را دیدگفت: « چه جوجه قشنگی! داره
می خنده.» نازی گفت:« آره میشه می خنده
آخه می دونه که من خیلی دوستش دارم». آن روز بچه ها توی مهد کودک با هم بازی می کردند . نازی خیلی زود گرسنه اش شد.او شکلات هایش را خورد و کاغذهایش را داخل کیف انداخت. بعد چند تا بیسکوئیت خورد و بسته آن را داخل کیفش گذاشت. سیب ها را هم گاز زد و آشغال هایشان را توی کیف ریخت و رفت و با بچه ها بازی کرد. خوب که خسته شد به سراغ کیفش آمد تا غذایش را بردارد و ببرد و بخورد. دید اردک روی کیفش اخم کرده و ناراحت است و نمی خندد. نگران شد ، خاله مژگان را صدا کرد. خاله مژگان
مربی او بود؛ پرسید:« چی شده نازی جون؟ چه کارم داشتی ؟» نازی گفت:« خاله مژگان، صبح که آمدم ، جوجه اردکم
خوشحال بود و می خندید ، اما حالا اخم کرده ونمی خنده..» خاله مژگان کیف را برداشت ، جوجه اردک را نگاه کرد و گفت:« چه جوجه قشنگی! اما راست میگی ، انگار ناراحته .
باید ببینیم از چی ناراحته.» داخل کیف را نگاه کرد.
آشغال های خوراکی ها ، کیف نو و تمیز را کثیف کرده بود. خاله آشغال ها را بیرون ریخت. ظرف غذا را هم در آورد و به نازی
گفت:« عزیزم چرا آشغال خوراکی ها را توی کیف ریختی؟ کیفت کثیف و به هم ریخته شده و جوجه اردکت را ناراحت کرده ، چرا صبر نکردی تا خودم بیام و سیب ها را برات پوست بکنم و بیسکوئیت ات را بازکنم ؟ چرا کاغذ شکلات ها را توش انداختی؟ تازه به من نگفتی که غذا آوردی تا برات داخل یخچال بذارمش که خراب نشه . تمام اینها کیف خوشگلت را کثیف کرده و جوجه کوچولو
را ناراحت کرده. واسه همین دیگه
نمی خنده.» نازی گریه اش گرفته بود ؛ نزدیک بود بزند زیر گریه که خاله مژگان گفت:
« غصه نخور عزیزم الان کاری می کنم تا
جوجه ات بخنده.» بعد کیف نازی کوچولو را خالی کرد ، آنرا تکاند و تمیزش کرد وبه جوجه اردک گفت:« جوجه کوچولو اخماتو
واکن، نازی جون دیگه کیفش را کثیف
نمی کنه، دیگه آشغال توی کیفش نمی ریزه ، قول میده که از تو خوب مواظبت کنه. تو را خدا بخند تا نازی جون هم خوشحال بشه.» حرف های خاله که تمام شد ، جوجه اردک دوباره خندید و چشم های آبی رنگش برق زدند. نازی خیلی خوشحال شد . جوجه اردکش را بوسید و گفت:« من دیگه آشغال ها را توی سطل آشغال می ریزم . دیگه کیفم را کثیف نمی کنم تا تو ناراحت نشی و همیشه واسم بخندی. » خاله مژگان هم نازی کوچولو را بوسید و به او که قول داده بود همیشه تمیز و مرتب باشد،آفرین گفت.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام