کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
شنبه, 18 مرداد 1399   Saturday 8 August 2020
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 26 دی 1398

صفحه خبر: صفحه آخر

امیر حسین ذاکری ‪-‬ چندی پیش خاطرات ژورنالیستی خود را یاد‌آوری می‌کردم، یکی ازهمکاران گفت: روزی مطلبی انتقادی برای یه مسئول نوشتم. یعنی آنروز نمی‌دونم دل درد داشتم روانم مشکل داشت یا چی بود که برای یه مسئول مطلب انتقادی نوشتم. تیترش خیلی تند بود. گفتیم چه بود؟ گفت فرض کن در مورد خواص فلفل بود! هه هه. بماند تیتر چی بود. اما بعد چاپ مطلب فورا از دفترش تماس گرفتند با خشم و غضب گفتند: این چیزایی که گفتید درسته؟ گفتم نه، طنزنویس که حرف درست نمی‌زنه! مسئول دفترش گفت رئیسمون ناراحته، شاید باهاتون برخورد بشه. گفتم نوکرتم با من برخورد نکن دیشب تو کوچه تاریک به دیرک برق خوردم به اندازه کافی داغونم. وی با لحنی خیلی جدی و زمخت گفت شما در تاریخ فلان به دفتر ما تشریف بیاورید! آقا، اینو گفت من درجا چند کیلو وزن کم کردم قالب تهی کردم.. چه روزهایی کشیدم تا روز موعود رسید و با دلهره وارد آن اداره شدم و رسیدم در اتاق، جرات نداشتم به درب بزنم. حس می‌کردم تا در بزنم یکی می‌گوید:" بیا تو یاوه گوی جفنگ‌نویس". قلبم تند می‌زد بالاخره شجاعت روزنامه نگاریم را به کار گرفتم درب اتاق را آهسته کوبیدم. صدای زمخت مسئول دفتررا شناختم که گفت تشریف بیاورید. وارد شدم روی خوشی نشان داد. تو دلم گفتم چه خوب با روی خوش می‌خواهند با من برخورد کنند! مسئول دفتر به سبک و سیاق تشریفات اداری و بروکراسی مدتی مرا پشت دراتاق رئیس منتظر گذاشت. گاهی نیم نگاهی تمسخر آمیز بهم می‌انداخت. اما همین نگاههای تمسخرآمیز دلگرمم می‌کرد چون به خودم دلداری می‌دادم خیلی موضوع جدی نیست. صبرکردم تا مسئول دفتر با تلفن با اتاق رئیس هماهنگ کرد و اجازه داد وارد اتاق شوم. منم لرزان چو پیچکی لرزان در باد وارد دفتر رئیس شدم. باورتون نمیشه چی شد؟ تا منو دید گفت: چته دست و پات می‌لرزه؟ گفتم رعشه موقتیه با لطف وعنایت شما رفع میشه. لبخندش آرومم کرد، از رعشه‌ام کاسته شد. وقتی خودش
با چای و شیرینی ازم پذیرایی کرد فهمیدم ذهن منفی باف من به خطا رفته. سپس خندید و گفت: وقتی یادداشتت را خوندم به خودم گفتم کمی سر به سرت بزارم بیارمت اینجا از نزدیک باهات آشنا بشم. گفتم: "قربان ما دورا دورهم ارادتمندیم نیاز به نزدیک شدن نبود" باز خندید و فهمیدم همه چی اوکی واوکیه!


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام