کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
شنبه, 23 آذر 1398   Saturday 14 December 2019
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 12 آذر 1398

صفحه خبر: صفحه آخر

امیر حسین ذاکری ‪-‬ زمانی ازقاب پنجره خانه مان نگاهی به قاب پنجره اتاق رویا می‌انداختم که شاید رویا کنار پنجره بیاید ببینمش، جان بگیرم. حتی به
دیدن سایه او که بر پرده سفید توری خالدار هم می‌افتاد راضی بودم. اما خیلی کم پیش‌می‌آمد رویا دم پنجره بیاید توی کوچه هم که گهگاهی او را می‌دیدم با چادر سفید گلدارش و زنبیل قرمزش که برای خرید نان بیرون
می‌آمد نیم نگاهی به من می‌انداخت سرش را پایین می‌گرفت و می‌رفت آنموقع‌ها که مثل امروز نبود. خدا نکند می‌دیدند دختری با پسری حرف می‌زند چه حرفها که برایشان درنمی‌آوردند. خان دایی‌ام به شوخی می‌گفت:
"دیدمت با رویا توکوچه پشتی حرف می‌زنی باید تو را به درختی بست.بر زبانی که اسم دختر مردم را می‌آورد قاشق داغ زد. دهانت بوی شیر می‌دهد اما واژه‌های عاشقانه از آن بیرون می‌جهد؟" سخت می‌گرفتند برما و صد البته هر چه بود حیا و حجب عجیبی هم بود. اسمش می‌آمد تنم از عشق می‌لرزید. مثل این روزها که نرخ تورم تن آدم را از ترس می‌لرزاند. انگار اسمش را قلمکاران روی قلبم حک کرده بودند. خانه آنها یک خانه حیاط دار شمالی بود و تو حیاطشان چند تا درخت نارنج و شاخه‌های گل یاس بود وقتی رد می‌شدم بوی عطر نارنج و یاس‌ها هم منو درعاشقی شریک می‌کردند.دلم می‌خواست یک روز تو حیاط خانه شان زیر درخت‌های نارنج غرق یا در بوی عطر یاس‌ها کلامی با او حرف بزنم تا واژه هایم بوی عطر یاس گیرد. در رویاهام همیشه با رویا بودم. فکر می‌کردم اگه به وی نرسم می‌میرم هر چند به او نرسیدم و نمردم. همانگونه که بدون مرغ
و پلوی حذف شده از سفره هم هنوز نمردم. دائم چشمم به پنجره اتاق خانه روبرویی یعنی اتاق رویا بود.چه عجیب که اتاق رویا روبروی اتاق من بود. خب ما همسایه بودیم. "هم سایه" هم بودیم یعنی سایه هم را هم گاهی میدیدیم رد سایه هم را می‌زدیم مثل موقعی که سایه تاریک رویا را می‌دیدم در حالی که تو اتاق با کتاب درسی در دست قدم می‌زد و درس می‌خواند ومن هم با ریتم گام هایش چه ملودی‌های عاشقانه‌ای دردلم می‌ساختم. اما رویا با تمام علاقه‌ای که به وی داشتم تمام شد. پدرش خانه را فروخت و رفتند. یعنی خانه رویا از رویا خالی شد. خانه‌ای که در آن رویا نباشد خانه نیست. اما هنوز هم از قاب پنجره به قاب اتاق رویای خودم نگاه می‌کنم. امروز حتی از قاب پنجره دفتر روزنامه هم به قاب رویاهام نگاه می‌کنم اما نه به آن رویا، به رویاهایی دیگر می‌نگرم؛ به رویای سرخوشی به رویایی که حال من و مردمم خوب باشد.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام