کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
جمعه, 24 آبان 1398   Friday 15 November 2019
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 18 آبان 1398

صفحه خبر: فرهنگی

یدالله آقاعباسی‪-‬ پدیده‌ی عجیبی بود این کارگاه نمایش. آدم‌های گوناگونی، با سلیقه‌های گوناگون و همه شاخص، همه عاشق، همه با همه‌ی تفاوت‌ها در دیدگاه، همکار، یاری‌گر و زحمت‌کش.
یکی از آن‌ها همین اسماعیل خلج، استاد اسماعیل خلج، که عجیب بویِ مردم می‌داد، عجیب دردِ مردم را می‌شناخت، می‌نوشت و رویاروی با تماشاگرِ آن روزِ کارگاه، که بیشتر هم صفتِ روشنفکر را یدک می‌کشید، در میان می‌گذاشت.
اشخاصِ بازیِ او از همین دست آدم‌هایی بودند که در همین جمعه‌کُشی هستند، گیرم زن و مرد، که وجهِ مشترکِ همه‌آن‌ها درد بود، درد.
ماجرا معمولا در قهوه‌خانه‌ها از نوعِ پایین‌شهری و گاه در محلاتِ بدنام می‌گذشت و می‌گذرد، آنچه به آن «در اعماق» می‌گویند.
همه‌ی این ماجراها در حقیقت، غم‌نامه‌های مهیبی بودند که ساده برگزار می‌شدند و می‌شوند. آدم‌های صاف و ساده‌ای که به تارهای عنکبوتِ رنج، بدنامی، فریب و مناسباتِ ناسالمِ سرمایه گرفتار می‌آیند و زیرِ بارِ چرخ‌های اجتماعی بیمار و غرق در مصائبِ بی‌شمار، لِه می‌شوند. له می‌شوند و زندگی می‌کنند. له می‌شوند و عشق می‌ورزند. له می‌شوند و آواز می‌خوانند. له می‌شوند و می‌کوشند خود را در فراموشی غرق کنند و غرق در فراموشی، آنچه در دل دارند، مسلسل‌وار بیرون می‌ریزند. انگار با فراموشی و در فراموشی، زبان باز می‌کنند و چه عقلِ سلیمی که در آنها نیست. آنها می‌دانند که همه‌چیز چقدر بی‌بهاست. می‌دانند که همه‌چیز، چقدر گذراست. از دشمنی تا دوستی، راهی نیست. از شب تا روز، راهی نیست. «تکان بخوری شب می‌گذرد». اما باید تکان بخوری تا صبح شود.
اجرای جمعه‌کُشی مرا برد به دیدارِ این آدم‌ها و این عقلِ سلیم و این استبدادی که در یکایکِ آدم‌ها نهادینه می‌شود و نشانیِ آن را باید در همین «یکایکِ آدم‌ها» جست.
اجرای جمعه‌کُشی مرا برد، البته به روزگاری که همه ساده‌تر و بی‌ریاتر بودند، اما اشتباه است اگر فکر کنیم روزگار و این «یکایکِ آدم‌ها»، تغییر کرده‌اند. اشتباه است اگر فکر کنیم صرفاً ناستالژی است که ما را با خود می‌برد، یا نمی‌برد. ساده‌ترین کار همین انگِ ناستالژی زدن است به کاری که پس از پنجاه سال، باز هم ما را در شادی و غمی فرو می‌برد و اسیرِ بیمِ وحشتی می‌کند که زاییده‌ رویارویی با همین سادگی و پیچیدگی است.
آری لایه‌ نخستِ جمعه‌کُشی، دلتنگیِ جمعه‌هاست که در روزگارِ خود، به‌قول شاعر «خون جای بارون» می‌زد، یا نه، کسالتِ جمعه‌های تعطیل است که مُسری است و به دیگر روزهای هفته و ماه و سال هم می‌کشد. کرختیِ بی‌کاری و بی‌عاری و تعطیلِ مدامِ روزها و مغزها و دست‌ها، یا بی‌عملیِ جمعه‌هاست در برابر عاملیتِ جنون و فسادِ لجام‌گسیخته، جورِ بی‌حد و قُبح از دست‌داده و رسوا و سرنوشتِ محتومِ پذیرفته‌شده و خاموشی و فراموشی.
اما جمعه‌کُشی در لایه‌های بعد، اثری هنری، شاعرانه، تاثیرگذار و غدار است که خنجر به قلب می‌زند و سوزن به چشم.
اگر «در انتظارِ گودو»ی بکت، انتزاعی و دور از دسترس است - که نیست - جمعه‌کُشی بیخِ گوشِ ماست. اگر آدم‌هایِ نمایشِ بکت، دلقک‌هایی هستند که باید با «دوئت» و حرکت‌هایِ سیرک ما را سرگرم کنند، بخندانند و با بیهودگی روبه‌رو کنند، آدم‌هایِ نمایشِ خلج، دلقک‌هایی «هستیم» که با خوش‌باشی و خوش‌باوری، یک‌دیگر را می‌گریانیم و می‌خندانیم و خشمی فروخفته را یک دم بر می‌آوریم و باز به شیشه برمی‌گردانیم. این روان‌شناسی اجتماعی ماست که میرزا آقاخان کرمانی به گُر گرفتنِ برگ‌های خشکِ پاییزی و فرونشستن لحظه‌ایِ لهیبِ آتش، تشبیه کرد. آدم‌های جمعه‌کُشی لحظه‌ای گُر می‌گیرند و به‌سرعت خاموش می‌شوند. کو آتشِ پاک‌کننده‌ای که زشتی‌ها و اندوه را بسوزاند و هرگز یا همیشه نمیرد؟ جمعه‌کُشی فریادی خاموش است که در غربت و تنهاییِ انسانِ معاصرِ ایرانی زبانه می‌کشد. ادعا ندارد که فلسفی است، اما فلسفی است، چرا که وضع و حالِ یکایک این آدم‌ها را به چند و چون می‌کشد. ادعا ندارد که نمایشی بزرگ و جریان‌ساز است، اما بزرگ و جریان‌ساز است، چرا که در اوج خاموشی و فراموشی،
شعله می‌کشد.
پنجاه سال پیش هم تئاترِ ما دستخوشِ اسنوبیسم و ابزوردیسم و فرمالیسم و سوپرمدرنیسمِ منحط بود که با ادعایِ «هنرِ روزِ جهان» جلوه می‌فروخت و دل می‌بُرد. پنجاه سال پیش هم کسانی منحط‌‌ترین نمونه‌ها را به رُخ می‌کشیدند و درست مثلِ همین امروز، از در و دیوار بالا می‌رفتند و لطیفه‌هایِ مختلف می‌گفتند و جماعتِ مرعوب را مات هنرنمایی‌های خود می‌کردند که منحط بود و یاوه بود و آگاه یا ناآگاهانه آب به آسیابِ سرمایه می‌ریخت. گیرم هنوز مناسبات ساده‌تر از این حرف‌ها بود. اما هنرمندانِ جریان‌سازی هم بودند که به انسان، به هویت، به درد و به زمانه‌ی عُسرت می‌اندیشیدند و خلج یکی از آن‌ها بود.
من بختِ آن‌را داشتم که در اوایل دهه‌ی پنجاه، در نمایشِ خلج، نقشِ قهوه‌چی را بازی کنم که همچون موتیفی اکثر نمایش‌های او را به هم ربط می‌داد و خوشحالم که این فضا را به لطفِ نمایش‌نامه‌ی او درک کردم.
اگر خانم‌ها و آقایان شیکی بودند که حدِ هنرِ تئاترِ جهان را تبیین می‌کردند و بر این کوشش‌ها، پوزخند می‌زدند، ما هم ساعدی و بیضایی و رادی و خلج و استادمحمد و نصیریان و حکیم‌رابط و... داشتیم که رویِ دیگرِ سکه را نشان‌مان دهند و ما که جوانانِ هنرجویی بیش نبودیم، چه ولعی برای اجرای نوشته‌های آن‌ها داشتیم.
اجرای جمعه‌کُشی نشان داد که هنوز هم چه بُرد و ظرفیتی در این متن‌ها هست و تا انسان هست و انسانِ دردمندِ زحمت‌کشِ ستم‌دیده و غارت‌شده هست، این نوشته‌ها هستند و می‌توانند به جوانان در پیدا کردنِ راهِ خود کمک کنند تا فریفته‌ منحط‌ترین نمونه‌هایِ تئاترِ روزِ جهان نشوند و صنعت سرگرمی را از هنر نمایش - که البته سرگرم هم می‌کند - تمیز دهند و مرعوبِ نام‌ها و فضل‌فروشی‌ها و عنوان‌ها نشوند و کسی نتواند به آنها بگوید که این‌ها از تئاترِ جهان عقب‌اند و شامورتی‌بازی و شعبده‌بازی را به‌عنوانِ تئاترِ پسامدرن به آن‌ها قالب نکنند و قُبحِ اعتیاد و هرزگی و بی‌شخصیتی و باری به هر جهت بودن و بی‌سوادی و محفل‌نشینی و حرف‌های صد تا یک قاز زدن و بی‌موضع بودن و بی‌اندیشید‌گی و در خدمتِ زور و زَر بودن را نریزند.
اجرایِ جمعه‌کُشی نشان داد که بدونِ شعبده‌های رایج هم می‌توان کار کرد و نگرانِ حالِ تماشاگر نبود که خسته می‌شود و نمی‌کشد و چه و چه.
اجرایِ جمعه‌کُشی نشان داد که می‌توان با حرف‌هایِ ساده، هنرِ فخیم آفرید و بر روحِ آدم‌ها، دست یافت. با حرف‌هایِ ساده می‌توان جهانی ژرف از معنا آفرید.
در نمایشی که به‌ظاهر واقع‌گرایانه است، نمادها را به‌کار گرفت، از ضرب‌المثل‌ها و آوازهای عامیانه، ابزاری برای تقطیع و فاصله‌گذاری ساخت. لحظه‌هایِ دراماتیک را به لحظه‌هایِ غنایی پیوند زد و با استفاده از متونِ نمایشِ ایرانی، به نمایشِ برشت پهلو زد و هم‌چنان بی‌ادعا بود. می‌توان بدون این‌که کار آزاردهنده شود، شعار داد، رهنمود داد و در عین حال زندگی کرد.
اجرایِ جمعه‌کُشی دلیلی بر این مدعایِ بعضی صاحب‌نظرانِ تئاتر است که این هنر پیش از آن‌که دیداری باشد، بر گوشِ تماشاگر تاثیر می‌گذارد.
در میزانسن‌هایِ موجزِ جمعه‌کُشی از تحرکِ بی‌دلیل خبری نیست، کسی ورجه ورجه نمی‌کند. کسی به فکر سرگرم‌ کردن تماشاچی نیست و جلوه‌های بصری در نهایتِ ایجاز استفاده می‌شود. کسی به فکرِ زرق و برق‌هایِ آن‌چنانی نیست. حرکتِ واقع‌گرایانه و ساده‌ای هم‌چون گوشت کوبیدن در قهوه‌خانه، تبدیل به آوایِ موحشِ ارکستری می‌شود که هم بیهوده و هم گروتسک است. همه گوشت می‌کوبند. صحبت از دیزی و آب‌گوشت است، اما چه کسی باور می‌کند که در قهوه‌خانه‌ای همه - حتی قهوه‌چی - هم‌زمان و هماهنگ، گوشت بکوبند.
جمعه‌کُشی نشان داد که همه‌ی این کارها و تا بیش‌تر از این‌ها، شدنی است، اگر پشتِ کلمات و حرکت‌ها، اندیشه باشد.
خلج با اجرایِ جمعه‌کُشی نشان داد که عشق و دانایی، با گذشتِ سال‌ها از میان نمی‌روند. قطعاً امروز ما، به نسبتِ پنجاه سال پیش، شاهدِ کارِ تاثیرگذارتری هستیم. در زندگی اجتماعی، لحظاتی هست که تجربه‌ها تکرار می‌شوند، هنر نیز پاسخ‌گویِ این لحظه‌ها و این تجربه‌هاست و ضرورتِ انتخاب، یعنی همین.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام