کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
چهارشنبه, 26 تیر 1398   Wednesday 17 July 2019
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 18 شهریور 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

به مودب بودن و با شخصیتی می‌شناسمش. صاحب سوپرمارکت کوچه خوابگاهمان را می‌گویم. همان مرد لاغر و قدبلندی که نمی‌شود از مغازه‌اش خریدی کنی و آن جور خاصِ لفظ قلم حرف زدن فراموشت شود یا از انگلیسی صحبت کردنش، وقتی عابربانکت را می‌خواهد برایت بکشد، مات نمانی. یا خوشت نیاید که بفهمی دخترکوچکش انگلیسی و ترکی- استانبولی یاد می‌گیرد، آن هم زیر نظر پدر. آن روز هم رفته بودم خرید، دخترش خوش و خرم ترانه‌ای استانبولی برایم خواند. داشتم تشویق و آفرین نثارش می‌کردم که مرد پرسید راستی شما دانشجویید؟ دخترک دوید و رفت سمت خانه‌شان که نزدیک مغازه است. از دانشگاه و رشته و این و آن می‌پرسید و لبخند زنان جواب می‌دادم. گفت من ادبیات خوندم. ساکت ماند. نگاهش کردم. شاید فکرش رفته بود به رشته رویاییش. خیال کردم لابد زندگیش میان شعر و داستان و وزن و عروض و نثر و نظم می‌گذشته و خودش را سوار ماشینی می‌دیده که گرد و خاک کنان زده به دل جاده. شیشه را هم داده بوده پایین که باد بخورد توی صورتش و همین‌جور کیف کند. مکثش را برید: درس خوب بود، ولی ادبیات که توش پول نبود. ولش کردم و اینجا رو باز کردم. راضیم. از میان هاله عمیق و غبارآلود "نشدن "و " کاش" نگاهم ‌کرد. هیچ حرف شعاری مزخرفی به ذهنم نرسید،
هیچ همدردی به دردبخوری هم. فقط خیلی آرام گفتم: خداحافظ. حواسش را داده بود به مرتب کردن قفسه‌ها. راهم را کشیدم که
بروم. یک لحظه زل زدم به قیافه کج و
کوله‌ام توی در فلزی یخچال. لبخند
غیبش زده بود.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام