کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
یکشنبه, 05 خرداد 1398   Sunday 26 May 2019
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 26 اسفند 1397

صفحه خبر: ویژه

نام سیستان و بلوچستان شاید برای برخی تصاویری از رشد نامتوازن را تداعی می‌کند. تنها منطقه‌ای از ایران که به طور مستقیم با یک اقیانوس در ارتباط است و انتظار می‌رفت شرایط متفاوتی را داشته باشد به دلایل گوناگون با محرومیت مواجه شده است. وقتی برای یک مصاحبه با یکی از شخصیت‌های شناخته شده بلوچستان به منزل او رفتیم بیشتر مشخص شد که مشکلات در این منطقه حرف امروز و دیروز نیست. پیرمحمد ملازهی نام آشنایی به ویژه در بلوچستان است. او متولد روستایی از توابع سراوان است و مسیر پیچیده‌ای را طی کرده تا اکنون سال‌های بازنشستگی را در پایتخت بگذراند. ملازهی در محافل خبری و سیاسی به عنوان یک کارشناس مسائل شبه‌قاره شناخته می‌شود اما در بلوچستان نماد فردی است که خواستن توانستن است را عملیاتی کرده. در گفتگو با او درباره خاطرات خودش، بلوچستان و مشکل رشد نامتوازن این منطقه و همچنین ایران سخن گفتیم. جان کلام پیرمحمد ملازهی درباره بلوچستان این بود که وظیفه مهمی برعهده نسل جدید است و تغییرات در این منطقه اجتناب ناپذیر است. درباره ایران هم او گفت که باید به دنبال بهبود روابط خود با همه کشورها براساس منافع ملی باشیم و چندان نمی‌توان به تئوری تکیه بر شرق برای بالانس و مقابله با غرب تکیه کرد. مشروح گفتگو را در ادامه بخوانید.

می دانیم که شما به عنوان یکی از چهره‌های به ‌نام شناخته شده استان سیستان و بلوچستان و استاد و کارشناس خبره‌ای در سطح کشوری هستید. مسیر زندگی شما قطعا برای بسیاری به ویژه در بلوچستان خواندنی است. از خاطرات و تجربیات خود تا به امروز بگویید.
پیرمحمد ملازهی هستم، متولد ۱۳۲۵ در روستای پسکوه از توابع شهرستان سراوان در بلوچستان. دوران خردسالی و کودکی من همراه شده بود با پایان جنگ جهانی دوم که در بسیاری از نقاط جهان مشکلاتی همچون فقر را پدید آورده بود. در ایران هم با توجه به حضور نیروهای انگلیس و شوروی وضع به همین منوال بود. با توجه به نفوذ نیروهای انگلیسی در جنوب و اینکه حجم زیادی از مواد غذایی را یا می‌خریدند یا تصرف می‌کردند در بلوچستان وضعیت فقر محسوس بود. در چنین دورانی سال‌های نخستین را در روستا سپری کردم. تا زمانی که من به هفت سالگی نرسیده بودم خبری از مدرسه نبود. درحالی که در سال ۱۳۲۸ مجلس شورای ملی قانون تعلیمات اجباری را تصویب کرده بود و بر آموزش همگانی تاکید شده بود اما بلوچستان با یک مقاومت متفاوت در این زمینه مواجه بود. خان محلی بلوچستان که محمدشاه لقب داشت با مدرسه مخالف بود. بعدها در یک مهمانی یک نفر از محمدشاه پرسید چرا با مدرسه مخالف بودی اگر اجازه دایر شدن مدرسه را داده بودی الان بسیاری از فرزندان بلوچ با سواد بودند اما او با اشاره به یکی از بچه‌های حاضر گفت من تمام دندان‌های پدربزرگ این پسر را برسر یک اختلاف کشیدم اگر قرار به سواد باشد اولین نفری که با سواد شود و از من شکایت کند همین پسر است! جالب اینکه بعدها بر سر مسئله دیگری همان پسر که با سواد شد علیه او شکایت کرد. با این حال تاسیس مدرسه در منطقه ما بالاخره انجام شد همان زمانی که من هفت ساله بودم. وقتی محراب خان پسر محمد شاه برسرکار آمد، او که از نسل جدید بود با دایر شدن مدرسه موافقت کرد و محل سابق قلعه خان به مدرسه تبدیل شد. بچه‌های ۷ تا ۱۲ سال حدود ۲۰ نفر، اولین کسانی بودیم که به مدرسه رفتیم. تا کلاس چهارم درس خواندیم اما بیشتر از این کلاسی نبود. بنابراین برای ادامه تحصیل تا ششم ابتدایی به مرکز بخش که سوران بود رفتیم. در آن زمان مثل الان دبیرستان دو دوره سه ساله بود. برای دوره اول به شهر سراوان رفتیم و در دبیرستان فروغی این مقطع را تمام کردم اما مقطع دوم در سراوان هم نبود و به ناچار باید به مرکز یعنی زاهدان می‌رفتیم. اوایل دهه ۴۰ بود که برای تحصیل به زاهدان رفتم حدود ۵ نفر بودیم که توانستیم هزینه‌ها را تامین و به مرکز برویم. در مدرسه زاهدان پسر استاندار با ما همکلاس بود و با من برسر یک نیمکت بود. از من پرسید چرا در منطقه خودتان مدرسه نرفتید که گفتم در سراوان دوره دوم دبیرستان نیست. پرسید چند نفرید گفتم اینجا پنج نفر ولی در مجموع ۲۰ تا ۳۰ نفری هستنند. گفت نامه‌ای به پدرم بنویسید نوشتیم و استاندار مارا به دیدار پذیرفت. استاندار تعجب کرد که شهر سراوان دبیرستان ندارد با مدیر آموزش پرورش مرکز تماس گرفت و دستور داد هرطور شده مدرسه سراوان دایر شود و چنین هم شد. البته در مدت این دوماهی که به زاهدان آمده بودم تقریبا عادت کردم و مایل بودم در مرکز بمانم. یک سینما در زاهدان بود که فیلم‌های هندی پخش می‌کرد و برای ما جذاب بود. بنابراین برخی از ما تصمیم گرفتیم بمانیم. این ماندن در زاهدان برای من یک مزیت مهم داشت و آن آشنایی با فضایی به نام دانشگاه بود. پیش از آن اسم دانشگاه را نشنیده بودم اما در زاهدان وقتی با دیگر دانش آموزانی که به سبب شغل دولتی پدرشان از شهرهای مختلف آمده بودند صحبت می‌کردیم متوجه شدم جایی هست که بعد از دیپلم می‌توان درس خواند. به ویژه دو دبیر بلوچ به نام‌های پیرمحمد ملک‌زاده و دکتر دانش که معلم ریاضی بودند ما را تشویق کردند. درکی از تهران و زندگی در پایتخت و هزینه‌ها نداشتیم اما با پنج نفر از بچه‌های سراوان تصمیم گرفتیم به تهران برویم و در کنکور شرکت کنیم. اما می‌دانستم که در تهران نمی‌توان امیدی به‌اندک کمک مالی خانواده داشت به اینکه بتوانم کاری پیدا کنم امید بسته بودم.
در تهران از طریق یکی از دوستان به سراغ فردی به نام سرهنگ قریب‌آذر رفتم. او مدتی فرمانده سراوان بود. آدرس را یافتم و به سراغ سرهنگ رفتم. از من پرسید چه کار می‌کنم و چرا به تهران آمدم. گفتم برای کنکور آمده‌ام و فعلا در خیابان مولوی یک اتاق اجاره کردم. از وضع مالی پرسید که گفتم خودت اوضاع بلوچستان را می‌دانی. به من گفت باغچه‌ای (در خیابان فاطمی امروز) دارد که سه اتاق دارد و یکی از اتاق‌ها فرش شده و تمیز است آن را به من می‌دهد. و با این کار در واقع من را از کرایه اتاق راحت کرد و این یک امتیاز بزرگ بود امیدی به مختصر پول خانواده داشتم ولی خیلی تعیین کننده نبود. سوار فولکس واگن شدیم رفتیم مولوی تسویه حساب کردیم.
آشنایی با سرهنگ برای من مزیت‌های بیشتری هم داشت. از جمله اینکه فردی به نام زنجانی شرکتی به نام نرخ بنیاد داشت که در واقع سرمایه گذار شرکت زنجانی بود. او در دوران ۱۳۳۲ چاپچانه داشته و از طرفدران مصدق بوده که در حوادث ۲۸ مرداد ۳۲ چاپخانه اش را آتش ‌زده بودند و ورشکست شده بود. حالا زنجانی مجله‌ای داشت که نرخ کالا را از بازار می‌گرفت و منتشر می‌کرد. روزی با سرهنگ به دیدار او رفتم و متوجه شدم زنجانی فردی روشن فکر و صاحب ایده بود. به او به شوخی گفتم با این تفکرات چگونه با سرهنگ دوست شده که گفت وقتی ورشکست می‌شوی از ایدئولوژی تهی و فقط به فکر نان می‌شوی.
این دیدار برای من یک مزیت داشت. زنجانی سه روز بعد به سرهنگ گفته بود پسری که از بلوچستان آمده می‌تواند در مجله کمک کند. کار پیچیده‌ای نبود نرخ‌ها را از بازار میگرفتی چهارتا ستون درست می‌کردی و منتشر می‌کرد. وقتی برای کار پیش او رفتم گفت حقوق بالایی نمی‌توانم بدم حداکثر ماهی ۱۰۰ تومن بهت می‌دم اگر وضع خوب شد بیشتر. سال ۱۳۴۶ بود. من پذیرفتم، بیکار بودم و در ایام کنکور کارمند زنجانی شدم نرخ‌ها را خودش و ویزیتورش میگرفتن و به من میدادن تا تنظیم کنم.
بعد از مدتی در کنکور شرکت کردم و در رشته علوم تربیتی پذیرفته شدم. خلاصه اینکه با ریسک و بدون پشتوانه مالی به تهران آمدم و ماندگار شدم. لیسانس را که گرفتم به بلوچستان برگشتم. مدت کوتاهی به بمپور رفتم اما نتوانستم دوام بیاورم شاید چون با شرایط اداری آشنا نبودم. در وزارت کشاورزی استخدام بودو موسسه‌ای آموزشی بود که تکنسین کشاورزی تربیت می‌کرد و من هم سرپرست آنجا بودم. در واقع یک مدرسه شبانه‌روزی بود. پنج مهندس هم تدریس می‌کردند. اما این کار نتوانست من را جذب کند.سال ۵۰ تا ۵۱ آنجا بودم استعفا دادم. سه ماه هم بیکار بودم که بعد در آموزش و پرورش استخدام شدم. همان سال ۵۱ گزینه زیادی برای کار وجود داشت و مشکلی برای پیدا کردن کار نبود. در آموزش و پرورش به کلاردشت رفتم تا تا ۵۳ آنجا بودم. سال ۱۳۵۳ فرصتی در رادیو و تلویزیون ملی پیش آمد. در آن زمان صدام حسین تعدادی از ناسیونالیست‌های بلوچستان را جمع کرده بود و به دنبال ایجاد و تقویت جبهه آزادی بخش بلوچستان بود تا آن را علیه ایران به کار ببرد. در واقع این اقدام در جهت مقابله با حمایت محمدرضا شاه از کردهای عراق و بارزانی بود. ولی بین بلوچستان ایران و کردستان عراق تفاوت زیادی وجود داشت آنجا بارزانی ۹۰ هزار نیرو جمع کرده بود علیه صدام می‌جنگید درحالی که در بلوچستان چنین چیزی وجود نداشت با این حال درگیری و تجزیه ایران نظام شاهی را نگران کرده بود و یکی از اقداماتی که‌اندیشیده بودند این بود که رادیو و تلویزیون را در نقاط قومی همچون بلوچستان، کردستان، اذربایجان و... گسترش دهند. بنابراین در بلوچستان نیز فرستنده‌هایی را در زابل، خاش، ایرانشهر، سراوان و چابهار ایجاد کردند. فردی به نام آقای طوقی که بلوچ بود و تحصیل کرده پاکستان در رادیو کار می‌کرد. آقای جعفریان معاون سیاسی وقت رادیو و تلویزیون ملی به او گفته بود آیا می‌تواند تیمی را جمع کند که از یک طرف مانیتورینگ رادیو و رسانه‌های بغداد باشد و از طرفی نیز اخبار و تحلیل‌های بلوچستان را انجام دهد؟ خلاصه این که یک تیم پنج نفر از بلوچستان شدیم و یک امتحان فرمالیته گرفتند و استخدام شدیم. این کار چون در تهران بود برای من که همسرم در تهران دانشجو بود اولویت داشت به کلاردشت.
ما در بخش برون مرزی رادیو و تلویزیون ملی فعال شدیم. در بخش بلوچستان اهمیت وقتی دوچندان شد که همزمان در افغانستان کودتا شد، داوود خان هم موضوع بلوچستان را مطرح کرد. در جلسه‌ای که رئیس رادیو و تلویزیون هم حضور داشت او گفت مسائل قومی بدون سانسور هرچی که هست مورد بررسی قرار بگیرد. درحالی که کارشناسان زیادی هم آمده بودند از جمله از دربار. در این جلسه نماینده‌های نقاط مختلف سخنرانی می‌کردند. قرار شد من هم اوضاع بلوچستان را بیان کنم. یک فردی از کردها به نام دکتر رژمیان آدم بسیار شجاعی بود و تحصیل کرده مسکو. یک سری کد به من داد درباره اینکه فعالیت‌های صدام در بلوچستان در ارتباط با شوروی است و در واقع روس‌ها به دنبال تجزیه ایران هستند. کدهای معتبر که مثلا در فلان تاریخ برژنف در یک جلسه چه موضوعاتی را مطرح کرده است. من هم در آن جلسه چنین موضوعاتی را مطرح کردم و گفتم نسبت به سیستان و بلوچستان سیاست تبیعضی وجود دارد، مثلا بودجه این استان در مقایسه با دیگر استان‌ها و مواردی درباره زیرساخت‌ها و بودجه آموزشی. بسیاری در جلسه تعجب کرده بودند، این اطلاعات را از طریق فردی در سازمان برنامه گرفته بودم، خوشبختانه کسی که از سازمان برنامه هم آمده بود و با شهامت بلند شد گفت اطلاعات را تایید می‌کنم و یک سری موارد دیگر نیز به آن افزود. این جلسه کمک کرد در سال‌های بعد بودجه بیشتری به سیستان و بلوچستان تخصیص داده شود و برای گسترش آموزش پرورش تصمیمات خوبی گرفته و انجام شد. در واقع اقدامات ما در تغییر ذهنیت حاکمان بی‌تاثیر نبود. بعد از فعالیت‌هایی که در تهران داشتیم قرار شد به عنوان مدیرانی در مراکز استانی خود انتخاب شویم. یک نفر از ما مدیر برون مرزی زاهدان شد، یک نفر شهردار چابهار. من هم قرار بود به زاهدان بروم که به یک چالش برخوردم. روزی با من تماس گرفته شد. به امور اداری رفتم یک فرم به من دادند از طرف ساواک بود گفتند بخوان و امضا کن. چند خط را مطالعه کردم در واقع فرم همکاری بود. گفتم این نامه را امضا نمی‌کنم و از دفتر خارج شدم. تقریبا اواخر سال ۱۳۵۴ بود. یک ماه بعد زنگ زدند که باید به دفتر جعفریان معاون سیاسی بروم. ساعت ملاقات تنظیم شد و به دیدار او رفتم. در اتاق جعفریان یک اقایی هم بود که با من خیلی سرد برخورد کرد. بعد از چند دقیقه او که بلند شد که برود از من پرسید چرا فرم را پر نکردی گفتم من حاضر نیستم همکاری داشته باشم. او رفت. بعد از آن جعفریان درحالی که میخندید گفت فرم را پر نمیکنی گفتم نه و او فرم را به سطل آشغال‌انداخت. به من گفت فارغ از این فرم آیا حاضر هستی به بلوچستان بروی؟ گفتم بله. او گفت حکم تو را می‌زنم ولی آنجا با سرهنگ رضوانی رئیس ساواک استان دچار مشکل می‌شوی. سال ۱۳۵۵ من در زاهدان جا افتاده بودم. هرچند که صدا و سیما در ذهنیت روشن فکران جایگاهی نداشت و بوق سرکوب نظام شناخته می‌شد اما اگر اگاه بودی می‌توانستی برنامه خوبی تولید کنی من توانستم چندتا از بچه‌های بلوچ با سواد را جمع کنم و برنامه مورد نیاز و مورد استفاده مردم را تولید کنم. یک برنامه حقوقی که مشکلات حقوقی مردم و راهکارهای آن را مطرح می‌کرد. این برنامه مارا با ساواک درگیر کرد. آنها معتقد بودند برنامه موجب نارضایتی مردم از حکومت می‌شود سرهنگ رضوانی من را خواست به دیدار او رفتم. گفت برنامه را قطع کن. پرسیدم چرا؟ گفت چرا ندارد. به او گفتم اگرچه نظامی هستی و رئیس ساواک اما این برنامه مربوط به صداوسیما (رادیو و تلویزیون ملی وقت) است و برای تصمیم درباره آن باید با جعفریان در تهران صحبت کنم. موضوع تماس با جعفریان را که مطرح کردم رضوانی کمی عقب‌نشینی کرد. با این حال او تاکید کرد که برنامه‌های چالش‌زا پخش نشود. خلاصه، برنامه را ادامه دادیم ولی رابطه با ساواک بد شده بود. بعد از انقلاب فهمیدم که بعد از آن دیدار با رضوانی او دستور داده از طریق یکی از تهیه کننده‌ها یک کپی از کل برنامه‌های بلوچی به ساواک تحویل داده شود. بعد از حادثه میدان ژاله تقریبا رادیو و تلویزیون اعتصاب شده بود. کم کم از تهران به شهرستان این جریان منتقل شد. در این شرایط و این اواخر حساسیت‌ها کمتر شده بود و ساواک کمتر دخالت می‌کرد و در این جا فرصتی شد تا در فضای باز برنامه‌های بهتری بسازیم. با چندتا از همکاران برنامه‌ای را در رادیو به زبان بلوچی راه‌انداختیم، میزگردهایی با روشن فکران که بسیار هم مورد توجه قرار گرفت، مشکلات را بررسی می‌کردیم و فضای باز ماه‌های پیش از انقلاب این فرصت را پدید آورده بود. برنامه ما به زبان اردو هم پخش می‌شد که نامه‌هایی از خاورمیانه تا شرق آسیا به ما می‌رسید. پست چی با گونی برای برنامه نامه می‌آورد. استقبال بسیار خوبی شده بود. به بلوچی آنقدر نامه داشتیم که فرصت خواندن نمی‌شد.در زمان انقلاب هم منشی شورای انقلاب در منطقه بودم.
تا سال ۱۳۵۹ در زاهدان ماندم و بعد به تهران فراخوانده شدم. درحالی بود که مدیران جابه جا شده بودند. علی لاریجانی که آن زمان هم در صداوسیما بود ما را دعوت کرد به تهران رفتیم. او صریح به من گفت که به شما اعتمادی نداریم. با این حال به برون مرزی معرفی شدیم. چندماهی هم هیچ کاری به ما داده نشد و صرفا برای حضوری زدن می‌رفتیم. برون‌مرزی هم در کل فعالیت خاصی نداشت همان اخبار فارسی یا سرمقاله‌های روزنامه جمهوری اسلامی را ترجمه و پخش می‌کردند. در این زمان با وقوع جنگ به ویژه بخش عربی برون مرزی بسیار تقویت شده بود. بالاخره با گذشت‌اندک زمانی متوجه شدند که باید از ظرفیت برون مرزی استفاده بیشتری کنند و شرایط باید تغییر کند. در حدود سال ۱۳۶۲ بود که ما دوباره گزینش شدیم، به همراه عده‌ای که دانشگاه‌های داخلی و برخی که از اروپا و آمریکا آمده بودند و همچنین گروهی از دانشجویان خط امام که سفارت آمریکا را تصرف کرده بودند مجموعه‌ای را در برون مرزی تشکیل دادیم با هدف تحلیل و تفسیر اخبار.
در واقع در واحد تحقیق بودیم، روزانه مسائل مهم منطقه‌ای را رصد می‌کردیم، در جلسه صبحگاهی سوژه‌های روز مورد بررسی قرار می‌گرفت و مثلا تصمیم‌گیری می‌شد که راجع به فلان موضوع علاوه بر خبر یک تحلیل هم داشته باشیم. من هم با توجه به شناختی که از منطقه بلوچستان، زبان بلوچی و اردو داشتم در حوزه مسائل افغانستان، پاکستان و هند فعالیت کردم. به مرور و برای اینکه در تحلیل‌ها دچار بی‌محتوایی نشویم مطالعه بیشتری را درباره امور و رخدادهای این کشورها داشتم.
از سوی دیگر در صداوسیما اعتباری جذب شده بود برای یک برنامه هفتگی به نام گزارش هفته که هم اکنون هم پخش می‌شود. یکی از دوستان من به نام بجنوردی از من خواست همکاری کنم و من هم پذیرفتم. در ابتدا متن‌هایی تحلیلی را که می‌نوشتیم در برنامه کار می‌شد. برنامه خوبی شد و متوجه خیلی‌ها قرار گرفت از جمله سفارت‌خانه‌های خارجی نیز به آن واکنش‌هایی داشتند. همین توجه موجب شد معاونت سیاسی حساس شود و گفتند بحث کارشناسی هم در برنامه راه بیندازید. قرار شد کسی که متن گزارش را نوشته آن را مقابل دوربین هم اجرا کند. من تردید داشتم یا باید صرف نظر می‌کردم از برنامه یا باید وارد فضای تصویری می‌شدم. بالاخره تصمیم گرفتم یک‌بار ضبط کنیم ببینم توان چنین کاری را دارم یا نه که بعدا متوجه شدم کار خیلی پیچیده‌ای هم نیست. هفتگی هر موضوعی که به من مربوط می‌شد جلو دوربین می‌رفتم. کم کم دعوت از کارشناسان و اساتید دانشگاه و وزارت خارجه نیز اضافه شد و میزگردهایی را برپا میکردیم. این برنامه با فراز و نشیب‌هایی هنوز هم درحال پخش است.
یکی از این برنامه‌ها بسیار مورد توجه قرار گرفت. در آن برنامه من و یک نفر دیگر از افغانستان درباره اقدامات شوروی در افغانستان و آینده این جنگ بحث می‌کردیم. در آن برنامه گفتم که شوروی در جنگ افغانستان شکست خواهد خورد و به یک‌باره به ذهنم رسید گفتم حتی این شکست منجر به این خواهد شد که در اروپای شرقی نیز قدرت خود را از دست بدهد و در مقابل غرب شکست بخورد. این موضوع که من بدون هیچ مستندی به آن پرداختم در همان زمان پخش برنامه بسیار مورد توجه قرار گرفته بود. به طوری که بعد از پایان برنامه به من گفتند تماس‌های بسیاری گرفته شده و برنامه حسابی دیده شده است. یکی از معاونین سازمان که آن روز اتفاقی در پخش بود بعد از برنامه با من روبوسی کرد و از برنامه و اجرای آن تشکر کرد. نکته جالب اما این بود که سفارت آلمان غربی بسیار به این برنامه توجه کرده بود و نوار برنامه را هم خواسته بودند. شکست شوروی در اروپای شرقی و به ویژه آلمان شرقی که من به آن پرداخته بودم برای آنها جالب بود. آنها از ما خواسته بودند که مستندات خود را ارائه کنیم اما من مستندی نداشتم این نکته‌ای بود که در آن لحظه به ذهنم رسیده بود. آلمان‌ها می‌خواستند با من صحبت کنند اما سازمان اجازه نداد. جالب آنکه‌اندکی بعد دیوار برلین فروپاشید و شوروی در اروپای شرقی شکست خورد و البته خب دیگر به فکر من نرسیده بود که خود شوروی هم فروخواهد پاشید. فعالیت در سازمان را تا سال ۱۳۷۵ ادامه دادم تا اینکه در این سال بازنشسته شدم. البته همچنان کم و بیش در برنامه‌های مختلف صداوسیما حضور یافتم و به تحلیل مسائل مربوط به حوزه خودم پرداختم. تا اینکه در زمان ریاست جمهوری احمدی‌نژاد شخصی وارد فضای مدیریتی برنامه‌های تحلیلی خبری شد که بسیار ذهن بسته‌ای داشت. او تاکید خاصی داشت که دربرنامه آن چیزی که مورد نظرش است گفته شود. در هر برنامه مواردی را به من می‌گفت تا مقابل دوربین به آن بپردازم. اما به او گفتم اینکه چیزی را مقابل دوربین بگویم که خودم به آن اعتقاد ندارم این فریبکاری است و چنین کاری نمی‌کنم، خلاصه بعد از مدتی دیگر در برنامه‌های صداوسیما حاضر نشدم.
علاوه بر فعالیت در صداوسیما در اواخر دهه ۶۰ فعالیت مطبوعاتی را هم شروع کردم. در سال ۱۳۶۹ روزنامه جهان اسلام آغاز به کار کرد. مجوز روزنامه را‌هادی خامنه‌ای گرفته بود و به دنبال جمع کردن یک تحریریه و چاپ روزنامه بود. یکی از همکاران ما به نام یونسیان که با آقای خامنه‌ای در ارتباط بود پیشنهاد همکاری در این روزنامه را داد و من هم پذیرفتم. چند نفری شدیم و در یک جلسه با‌هادی خامنه‌ای گفتگو کردیم او هم گفت اگرچه مجوز گرفته اما نیاز به افرادی دارد که از کار خبر و تحلیل سررشته داشته باشند. به هر روی مجموعه با گرفتن اسپاسنر و تکمیل تیم فنی راه افتاد. تاکید آقای خامنه‌ای بر این بود که مشی روزنامه محتاط است و می‌گفت دنبال روزنامه‌ای است که درست و حسابی به نقد دولت بپردازد.
گاه تا ساعت ۱۲ شب کار می‌کردیم تا روزنامه را به چاپ برسانیم و واقعیت این است که حقوقی هم نمی‌گرفتیم. آقای خامنه‌ای می‌گفت دستش خالی است و هر از گاهی که پولی می‌رسید تحت عنوان پاداش به ما مقداری می‌داد اما حقوق مدونی وجود نداشت. در روز موضوعی تعیین می‌شد که یک نفر از ما سرمقاله‌ را بنویسد. یک روز موضوعی مطرح شده بود در یکی از محافل سیاسی که به درستی یاد ندارم اما موضوع درباره این بود که می‌توان با آمریکا رابطه برقرار کرد. آقای خامنه‌ای هم به ما در روزنامه گفت مطلبی درباره رابطه با آمریکا بنویسید. موضوع حساسی بود و کمتر کسی تمایل به نوشتن داشت. آقای خامنه‌ای به من گفت تو بنویس و تبعاتی هم اگر داشته باشد مسئولیت آن را به گردن می‌گیرم اصلا می‌خواهی با نام خودم منتشر کن. من هم پذیرفتم و سرمقاله را نوشتم، اتفاقی آن روز آقای خامنه‌ای کاری داشت و نتوانست مطلب را بخواند و ما هم منتشر کردیم. در این مطلب توضیح دادم چه ضرورت‌هایی است که رابطه با آمریکا را تغییر دهیم و این مطلب دردسر بزرگی شد و روزنامه تا نزدیکی توقیف پیش رفت. با این حال گفته شد که مرحوم هاشمی رفسنجانی که در آن زمان رئیس جمهور بود ما را نجات داد چرا که مطلب را خوانده بود گفته بود مطلب بدی نیست و به هرحال روزی این موضوع ضرورت خواهد یافت. یعنی در جلسه بررسی این موضوع در ارشاد به سردبیر ما گفته بودند بروید که‌ آقای هاشمی شما را نجات داد. در این دوران صبح صداوسیما بودیم و عصر روزنامه! بعد از دو‌ سه سال روزنامه به دلیل یک کاریکاتور بسته شد.

یکی از موضوعاتی که در جریان خاطرات خود به آن کم و بیش پرداختید مشکلاتی در سیستان و بلوچستان از جمله فقر و نبود زیرساختهای آموزشی و عمرانی بود. بعد از سال‌ها و چند دهه این رشد نامتوازن همچنان وجود دارد و استان شما یکی از نقاط محروم کشور شناخته می‌شود. دلیل این محرومیت با وجود تفاوت‌های کلانی که در ساختار سیاسی و اقتصادی ایران ایجاد شد چیست؟
در زمان شاه براساس تصوری به نام بلوچستان بزرگ و اینکه منطقه مستعد تجزیه است، دستگاه حاکم در بلوچستان سرمایه‌گذراری نمی‌کرد. حتی خلعتبری وزیر خارجه آن زمان در خاطراتش گفته شرایط در سیستان و بلوچستان را طوری مدیریت می‌کردیم که هوس استقلال طلبی نکنند. بلوچستان از زمان ساسانیان همیشه با دولت مرکزی دچار چالش بوده است. این ذهنیت در بلوچ است، براساس این برداشت نظام شاه هم تردید‌های بسیاری داشت. از ۱۹۷۵ که بنگلادش از پاکستان جدا شد و صدام هم دنبال سرمایه گذاری در بلوچستان بود و همه اینها نگرانی‌هایی درباره تجزیه ایران را در برداشت و واکنش این بود که بلوچستان توسعه متوازن نیابد! در ابتدای انقلاب با شکل‌گیری برخی گروه‌ها که مسئله خودمختاری را مطرح می‌کردند نگرانی نیز همچنان ادامه یافت.
با این حال شاهد هستیم در هر انتخاباتی که برگزار می‌شود سیستان و بلوچستان در صدر میزان مشارکت است و مردم استقبال بسیار مناسبی دارند. ارزیابی شما از این موضوع چیست؟
بلوچ‌ها می‌دانند حکومت مرکزی تحت هر عنوانی زیر بار تجزیه ایران نمی‌رود بنابراین واقع بینانه این است که قومیت‌ها در چارچوب وحدت ملی رفتار کنند. هرچند نسبت به برخی امور در مرکز کشور انتقاد دارند اما آنها همچنان به وحدت با ایران تاکید دارند و تنها به دنبال این هستند که اقتصاد و فرهنگشان بیشتر مورد توجه قرار گیرد. بنابراین در هر انتخاباتی به عنوان بخشی از ایران حضور فعال دارند و می‌خواهند مطالبات خود را از طریق صندوق رای دنبال کنند.

آمارها نشان می‌دهد مردم این منطقه بیشتر به اصلاح‌طلبان مایل هستند و کمتر با اصولگرایان همراه شده‌اند. علت را چه می‌دانید؟
به این دلیل است که مردم در این منطقه در سال‌های گذشته فکر کردند اصلاح‌طلبان شعارهای بهتری می‌دهند که در راستای خواسته‌های مردم بلوچ است. هرچند در عمل برخی از وعده‌هایی که داده شده انجام نشد اما هنوز هم این تفاوت وجود دارد و اگر شما با تحصیل‌ کرده‌های بلوچ صحبت کنید اصلاح‌طلبان را بر اصولگرایان ترجیح می‌دهند.

چالش‌‌های اجتماعی در بلوچستان بیش از سایر نقاط است، آمارهای مثل ازدواج دختران در سن پایین، طلاق‌های عاطفی، محدودیت در گذار از سنت به مدرنیسم؛ نقش مردم محلی در این چالش‌ها چیست؟
موضوع گذار از سنت به مدرنیسم مشکل کلان در همه جوامع اسلامی است. ما در تاریخ اسلام سه رخداد مهم داریم. اول حمله ناپلئون به مصر، بعد انحلال خلافت در ترکیه بعد از فروپاشی امپراطوری عثمانی و سوم شکل‌گیری رژیم صهیونستی در سرزمین‌های فلسطینی. این سه، دنیای اسلام را دچار آشوب کرد. وقتی ناپلئون مصر را گرفت برای اولین بار مسلمانان متوجه شدند ضعیف هستند، قشر روشن فکر رفت دنبال اینکه مشخص کند مشکل کجا است. افرادی نظیر رشید رضا، کواکبی و... می‌گویند باید اسلام و مدرنیسم را آشتی بدهیم. سیدجمال‌الدین اسدآبادی هم یکی دیگر از این چهره‌ها است. اما در عمل قشر رادیکال مذهبی در این منازعه دورن اسلامی پیروز شد. قشری که گفته به این دلیل شکست خوردیم که جهاد را فراموش کردیم، بنابراین مفهوم جهاد را زنده کردند، جهاد علیه کفر، گفتند تنها غرب و مسیحیت شامل کفر نیست بلکه در درون اسلام هم کفر وجود دارد و هرکس حرف ما را قبول نداشته باشد کفر است. القاعده یا داعش همین کار را می‌کند، می‌گوید ابتدا حکومت در کشورهای اسلامی را سرنگون کنیم، یک خلافت واحد اسلامی ایجاد کنیم و بعد برویم سراغ مبارزه علیه کافرهای خارج از اسلام. برخی در دنیای اسلام از مدرنیسم، هواپیما، ماشین، تلویزیون و سایر امکانات را می‌خواهند اما دموکراسی و مشارکت مردمی را نه. در این میان بلوچستان چون سال‌ها منزوی بوده دشواری بیشتری برای عبور از سنت به سمت مدرنیسم دارد.
مواردی مانند کودک همسری و سن پایین ازدواج هم به همین شکل است البته در سایر نقاط کشور نیز این چالش وجود دارد همین الان زنان اصلاح‌طلب مجلس به طور جدی دنبال افزایش حداقل سن ازدواج به عنوان یک قانون هستند اما با چالش‌های زیادی برای تصویب آن مواجه شده‌اند و حتی درون خود مجلس نیز خیلی‌ها زیر بار نمی‌روند و می‌گویند این خلاف اسلام است و دختران از ۹سال به بعد می‌توانند ازدواج کنند.
چنین مشکلاتی در بلوچستان به سادگی قابل حل نیست اما جای امیدواری وجود دارد، روزگاری در بلوچستان به دختران اجازه تحصیل نمی‌دادند ولی الان این اجازه هست. مسئله این است که برای اصلاح یک جامعه باید ذهنیت را اصلاح کرد، نسل جدید باید شرایط را تغییر دهد، اینترنت بسیار به کمک بلوچ آمده است و می‌تواند راهگشا باشد. یک معلم در روستا با کمک اینترنت مقالات تحلیلی نوشته که از هیچ کدام از مطالب تحلیلگران تهرانی کمتر نیست. اینترنت فرصت مطالعه و تحلیل را به بلوچ می‌دهد. نسل جدید باید تغییر ذهنیت ایجاد کند. قدیمی‌ها و مولوی‌ها به قدری به سنت چسبیدند که هیچ چیزی را از خارج از آن نمی‌بییند. اما همه هم اینطور نیستند، وقتی اعلام می‌کند زنان در نماز جمعه شرکت کنند چنین تصمیم در بلوچستان ساده نیست. این زن وقتی وارد مسجد شود به حقوق دیگر هم کم کم توجه می‌کند که مثلا چرا می‌تواند به مسجد برود اما نتواند به خرید لباس برود؟ تغییرات اجتناب ناپذیرند. نسل جدید می‌تواند شرایط را تغییر دهد، نسل ما تجربه تلخی داشت نتوانست اما حالا فرصت‌های بهتری فراهم شده است. قبلا هیچ یک از مولوی‌ها را نمیشد راضی کرد دخترش مدرسه برود اما الان دختران برخی مولوی‌ها تحصیلات عالی دارند، دکتر می‌شوند و مهندس از خانواده‌های بسیار مذهبی. تغییرات دارد پیش می‌رود.

به عنوان یک چهره شناخته شده استانی و شخصیتی که در سطح ملی نیز معرف بسیاری قرار دارد چه توصیه‌ای برای بهبود شرایط در بلوچستان دارید و به عبارت بهتر با جوانان بلوچ سخنی بگویید.
هر تحولی از آموزش و مدرسه می‌آید، اگر بتوان در این نظام آموزشی با تمام مشکلاتی که هست هرچه بیشتر بچه‌ها را ترغیب کرد درس بخوانند، دانشگاه بروند حتی به رشته‌ای که به درد نمیخورد این مفید است، فرصتی ایجاد شود تا در فضایی قرار گیرند که ذهنشان از فضای بسته خارج شود. کتاب بخوانند، بلوچ باهوش است به محض اینکه در مسیر قرار گیرند رشد می‌کنند. دختران بلوچ که مهاجرت کردند یا مهندس شدند یا پزشک و بسیاری از آنها دنبال فعالیت‌های اجتماعی خیلی خوب هستند. یک دختر سراوانی که مشکل حنجره دارد موسسه‌ای در لندن دائر کرده، کمک جمع می‌کند برای بلوچ‌هایی با این مشکل که قابلیت درمان دارند، این در آینده تاثیر خود را خواهد گذاشت. اگر تشکل‌سازی و نهادسازی شود موفق می‌شوید. بلوچستان جای پرتی هست ولی استعداد بسیار دارد. اولین خلبان زن دبی بلوچ است. دوتا وزیر زن بلوچ در امارات داریم از ایرانشهر و سراوان. بلوچ‌ها باید با حاکمیت در موضع تعامل باشند تا امکانات را جذب کنند و بدون تردید در حاکمیت هم هستند کسانی که معتقدند باید وضعیت بلوچستان تغییر کند و توسعه یابد. حتی فارغ از این شرایط جهانی و منطقه‌ای هم به مسئولان تحمیل می‌کند که به فکر بلوچستان باشند. الان چابهار وقتی درحال توسعه است هرجا فرصت شود باید که گفت نمی‌توان چابهار را به یکباره در سطح وسیعی توسعه داد اما چند کیلومتر آن طرف تر مردم در فقر مطلق باشند. این مسیری است که پاکستان رفت و نتیجه‌ای نداشت این توسعه نامتوازن موجب رادیکالیسم در بلوچستان می‌شود نباید گذاشت چنین مسیری طی شود. من هرجا بتوانم بر این موضوع تاکید می‌کنم که توسعه در منطقه باید متوازن شود. ما باید خودمان را بخشی از ایران بدانیم و به مسئولان بگوییم این فقر به نفع شما نیست.
سیستان و بلوچستان دو میلیون ۴۰۰ هزار نفر جمعیت دارد، ۱۰۰هزار شغل ایجاد کنند برای کل استان یک شکوفایی بزرگ است، هر یک نفر یک خانواده را متحول می‌کند، ۱۰۰ هزار شغل که عددی نیست برای یک کشور! یک ذوب‌آهن ۴۰ هزار شغل ایجاد می‌کند. بنابراین نیازمند اراده قوی برای حل فقر هستیم. اراده‌ای که متوجه باشد ۴۰ هزار تومان یارانه گره‌گشا نیست بلکه اگر شغل ایجاد کنند و منبع درآمد بسازند مشکلات حل خواهد شد. این به معنی فربه‌کردن سیستم اداری نیست هر وقت فشار زیاد می‌شود دستگاه دولتی را عریض می‌کنند و استخدام بیشتر! باید به دنبال شغل‌های تولیدی رفت. در شرایط فعلی ساحل مکران به عرصه رقابت قدرت‌ها تبدیل شده است. روسیه، آمریکا، چین، هند و... این رقابت قدرت‌ها در منطقه‌ای که تاحالا منزوی بوده می‌تواند برای مردم آنجا خسارت ایجاد کند. به نظرم در سال‌های آینده منطقه مکران نقش خاورمیانه قرن ۱۹ به بعد را خواهد داشت. جامعه بلوچ هم باید هوشیار باشد در این مسیر خسارت نبیند و متوازن رشد کند.

شما به عنوان یکی از کارشناسان برجسته حوزه شبه قاره و شرق آسیا شناخته می‌شوید. این روزها و با افزایش تنش میان روابط ایران و ایالات متحده زمزمه‌هایی وجود دارد از نگاه به شرق. در این سیاست مثلث روسیه، چین و هند اولویت اصلی درنظر گرفته می‌شود. اصولا چنین سیاستی چقدر قابلیت دارد تا منافع ایران در صجنه بین‌الملل را تامین کند و روابط با غرب را بالانس کند؟
به نظرم ذهنیت ایرانی تا حد بیشتری غربی است، در واقع ایرانیان روسیه را همان روسیه‌ای می‌بینند که قراردادهای ترکمانچای و گلستان را به ایران تحمیل کرد و سرزمین‌های بسیاری را از ایران جدا کردند. این ذهنیت منفی همچنان در بخش بزرگی از توده مردم وجود دارد. حتی در بخشی از مسئولان نیز نگاه مثبت شرقی وجود ندارد. به همین دلیل است که رفتار سیاست خارجی ما زیگزاگ است گاهی به شرق و گاهی به غرب. اما بهتر است بگوییم با تشدید تنش با غرب است که به شرق می‌رویم. یعنی از روی دلخواه چنین تصمیمی گرفته نمی‌شود. شرقی‌ها هم این نکته را می‌دانند و به همین دلیل است که به طور کامل روی ایران حساب باز نمی‌کنند و ایران را به عنوان یک شریک استراتژیک درنظر نمی‌گیرند. نکته دوم این است که ایران به دنبال توسعه است، مدل توسعه‌ای که در جامعه دنبال می‌شود بهره‌گیری از توان بالای غربی است. در مسیر توسعه سرمایه و تجهیزات غربی می‌تواند یاری‌رسان باشد. بنابراین آینده خاصی برای شرق‌گرایی وجود ندارد بلکه صرفا به عنوان یک تاکتیک موقتی می‌تواند اعمال شود اما در نهایت حل اختلافات با غرب مسیری است که می‌تواند ایران را به جایگاهی که می‌خواهد برساند.

شما حدود دو دهه پیش سرمقاله‌ای در روزنامه جهان اسلام نوشتیدکه پر سروصدا شد و از ضرورت رابطه با آمریکا گفتید. امروز در شرایط فعلی همچنان مشکلات پابرجاست و از قضا حالا با حضور ترامپ برخی معتقدند دورنمایی برای گفتگو و مذاکره وجود ندارد. در این شرایط ارزیابی شما چیست؟
کماکان معتقدم می‌توانیم با آمریکا گفتگو داشته باشیم، ترامپ هم در صحنه یک پارازیت است. در زمان رئیس جمهور سابق ایالات متحده نرمش مناسبی نسبت به ایران بود. در این برهه باید بسیاری از مشکلات خود را حل می‌کردیم تا مسیر بازگشت کاخ سفید برای سیاست‌های تند به سادگی امکان‌پذیر نباشد. با این حال این فرصت از دست رفت و در شرایط فعلی نیز باید بتوانیم مسیری برای تغییر فضا ایجاد کنیم. واقعیت این است که ایالات متحده به عنوان بزرگترین اقتصاد جهان توان غیرقابل چشم پوشی ندارد و باید بتوانیم دست‌کم بخشی از مشکلات خود با این کشور را حل کنیم تا بتوانیم با دیگران نیز مسیر هموارتری را در توسعه و تجارت طی کنیم. با جایگزین‌هایی مانند چین و روسیه که خود آنها در سطح کلان با آمریکا هماهنگ هستند نمی‌توانیم به قول معروف بالانس ایجاد کنیم و غرب را به کل نادیده بگیریم. در روابط بین‌الملل منافع ملی اولویت همه کشورها است. می‌توان منافع خود را حفظ کرد و با هرکشوری هم رابطه داشت. الان مگر هندوستان که روابط نزدیکی با واشنگتن دارد عامل آمریکا است؟ خیر دهلی‌نو براساس منافع خودش عمل می‌کند. این ذهنیت ما درست نیست. چطور می‌توان هند را وابسته به آمریکا دانست درحالی که در موارد مختلفی مخالف کاخ سفید تصمیم می‌گیرد. به عنوان نمونه برخلاف خواست آمریکا آنها قرارداد خرید موشک‌های اس ۴۰۰ از روسیه را دنبال می‌کنند. هرکشوری منافع ملی خودش دارد، الزاما رابطه به معنی قربانی کردن منافع نیست. در شرایط فعلی از نظر سیاسی مستقل هستیم ولی آیا از نظر اقتصادی یا تکنولوژی هم مستقل هستیم؟ اساسا در دنیای امروز استقلال اقتصادی و در مجموع استقلال به معنی کلاسیک آن چندان امکان‌پذیر نیست و کشورها در روابط گسترده با یکدیگر هستند. به همین دلیل است که دیر یا زود باید مشکل حل شود. این تصور که مثلا چین میان تهران و واشنگتن به نفع ایران عمل کند باطل است، آنها منافع خود را دارند، بیش از ۲۰۰میلیارد دلار مازاد تجاری چین و آمریکا است درحالی که کل روابط اقتصادی پکن و تهران ۳۰ میلیارد دلار است، طبیعی است که چینی‌ها خود را قربانی ما نکنند.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام