کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
جمعه, 29 شهریور 1398   Friday 20 September 2019
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 12 شهریور 1394

صفحه خبر: آب و تاب

در زمان های قدیم، پیرزنی زندگی می کرد. آن قدر خوش اخلاق و مهربان بود که به او خاله نازنین می گفتند. خاله یک خانه کوچک داشت. در باغچه حیاطش، درخت خرمالویی بود که در فصل بهار پر از برگ های تازه می شد. پرنده ها روی شاخه های آن می نشستند و برای خاله آواز می خواندند. خاله نازنین هر روز کمی خرده نان و گندم برای پرنده ها می ریخت.
در فصل پاییز که خرمالو ها رسیده و شیرین می شدند، گنجشک ها می آمدند و خرمالو ها را می خوردند و حتی یک دانه هم برای خاله باقی نمی گذاشتند. خاله عاشق خرمالو بود اما هیچ وقت نمی توانست از خرمالو های درختش بخورد. در یک روز گرم تابستان، گربه چاق و سفیدی به خانه خاله آمد . خاله را دید که به درخت خرمالو نگاه می کند و با خودش حرف می زند. خاله
می گفت: « فصل پاییز که میاد، گنجیشکای بلا تمام خرمالوها را می خورن و یه دونه هم برا من باقی نمیذارن. اما عیبی نداره، شاید اگه می دونستن من چقدر خرمالو دوست دارم، چند تا برام می ذاشتن. »
گربه سفید از خاله و خانه خاله خوشش آمد. از روی دیوار پرید توی حیاط و رفت زیر درخت خرمالو روبه روی خاله ایستاد و گفت: « میو…میو! » خاله نازنین چشمش به گربه افتاد، خندید و گفت: « به به! چه پیشی ملوسی!
اسمت چیه؟ » گربه گفت: « میو…میو! » خاله نازنین
قاه قاه خندید و گفت: « میو اسمته؟ خوب من بهت میگم میوچی، آخه خیلی یواش میو میو می کنی. » بعد هم رفت و کمی شیر توی یک نعلبکی ریخت و توی حیاط جلوی گربه سفید گذاشت و گفت: « از حالا اسمت میوچیه، یادت نره ها! » گربه سفید گفت: « میومیو! » و شیر را با اشتها خورد و ته نعلبکی را هم لیسید.
از آن روز به بعد میوچی هر روز به خاله نازنین سر می زد و
توی حیاط خانه اش می خوابید. او فهمیده بود که گنجشک ها خرمالو ها را می خورند و چیزی به خاله نازنین نمی رسد.
برای همین تصمیم گرفت کاری کند که خاله بتواند در فصل پاییز خرمالو بخورد. بالاخره خرمالوها رسیدند و نارنجی، درشت و شیرین شدند. گنجشک ها آمدند تا خرمالوها را بخورند اما میوچی دور و بر درخت می گشت. از آن بالا می رفت و آن ها را فراری می داد. خاله نازنین وقتی خرمالو های رسیده را بالای درخت دید. دهانش آب افتاد. یک نردبان آورد و کنار درخت گذاشت و روی آن ایستاد و تا آن جا که دستش رسید، خرمالو ها را چید.
تعدادی از آن ها را هم روی درخت برای گنجشک ها باقی گذاشت و به میوچی گفت: « دستت درد نکنه میوچی. امسال باعث شدی از این خرمالوهای خوشمزه گیر منم بیاد. » بعد هم یکی از خرمالو ها را شست و خورد و گفت: « خداجون شکرت! بالاخره امسال با کمک میوچی تونستم از خرمالوهای درختم بخورم و شکمی از عزا در بیارم. »
خاله نازنین از آن خرمالو های خوشمزه به همسایه هایش
هم داد. برای میوچی هم که زحمت کشیده و
گنجشک های شکمو را فراری داده بود یک ظرف پر از شیر آورد. میوچی شیرش را خورد و میومیو کرد یعنی:
« دستت درد نکنه! » بعد هم رفت روی پشت بام دراز کشید و خودش را لیس زد. گنجشک ها که دیدند میوچی دیگر دور و بَر درخت نیست، آمدند و خرمالوهای باقی مانده روی درخت را خوردند و جیک جیک کنان پرواز کردند و رفتند.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام