کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 15 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
چهارشنبه, 04 مهر 1397   Wednesday 26 September 2018
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 22 شهریور 1397

صفحه خبر: صفحه آخر

محمد جوان: ازخواب بیدارشدم. کمی منگ بودم. احساس می‌کردم سرم گیج می‌رود. به محض این که سرپا ایستادم سکندری خوردم انگار در حالت طبیعی نبودم. میم زیر بغلم را گرفت تا به زمین نخورم. دهانم بوی بدی می‌داد. وضعیت غیر عادی بود. معده‌ام می‌سوخت. حس می‌کردم سر میز نهار در خوردن برخی اقلام زیاده‌روی کرده بودم. ازمیم پرسیدم اینجا کجاست و من اینجا چه می‌کنم، میم گفت موقع صرف نهار در خوردن زیاده‌روی کردی، حالت بد شد. بی‌سر و صدا به روح‌الله آشپز گفتم تو را بیاورد نمازخانه چند ساعتی بخوابی تا حالت بهتر بشود. در آن لحظه و با همان حال خراب دست‌ها را رو به آسمان بردم و از قادرمتعال بابت خلق «محمود واعظ‌زاده دارقوزآبادی اصل سفلی» شکر کردم و روی ماه محمودجان رفیق چهل ساله‌ام را غرق دربوسه کردم که به حالات طبیعی و غیر طبیعی‌ام کاملا اشراف دارد. حالم که بهتر شد از او پرسیدم: جلسه سران سه کشور به کجا رسید؟! پاسخ داد: جلسه عالی بود. بیانیه12 بندی دادیم. قرار شد جلسه بعدی در روسیه برگزار شود. گفتم الحمدالله، راستی سرنوشت جنگ چی شد. بچه‌های جکی جان رفتند ادلب را آزاد کردند یا شاگردان استاد ماسوتا تسوا...؟! محمود در حالی که با تعجب به من زل زده بود گفت: اصغرچرا هذیان می‌گویی، جکی چان و ماتسو کیلویی چندهستند. بازتو دو دقیقه چشم‌هایت را روی هم گذاشتی و خواب فیلم دیدی؟! لعنتی خوب مرا می‌شناخت می‌دانست که نیمی از زندگی من پای آپارات، ویدئو، ماهواره و درسالن‌های سینما گذشته است. سکوت کردم و چیزی نگفتم. نخواستم خاطرعزیزش را مکدر کنم. در حالی که دلخوری در رفتار و کلامش مشهود بود گفت: مرد مومن من تو را با هزار زحمت اینجا آوردم که برای من و حسن بال باشی نه بار. یعنی چی عینهو این ندیدبدید‌ها درخوردن زیاده‌روی می‌کنی! درحالی که قلبا ناراحت بودم به محمود اطمینان خاطر دادم از این پس حواسم را ششدانگ جمع خواهم کرد تا گزگ به دست دوست و دشمن ندهم و قسم خوردم حتی در سفرهای خارجه نیز مراقب خواهم بود تا به جز آب معدنی چیز دیگری ننوشم. محمود که خیالش راحت شده بود در ابتدا آه بلندی کشید و سپس لبخند بر لب گفت: حالا که پسر خوبی شدی امشب سورپرایزت خواهم کرد. من در حالی که نیمی از ذهنم درگیر سورپرایز و نیم دیگر در اندیشه جلسه امروز بود افسوس فرصتی را خوردم که به راحتی از دست رفت. یعنی با خودم دودوتا چهارتا می‌کردم تا ماوقع خواب و خیال را از هم سوا کنم، بلکه بدانم کجا صور خیال بوده وکدام بخش واقعیت...
رسیدن به کاخ و نشستن در کنار رئیس‌جمهور را که به خاطر دارم اما وقایع پس از آن را از یاد برده‌ام. یعنی آن همه ماجراهای جور واجور و پرسش‌های پوتین و رجب طیب اردوغان، « لیدیز‌اند جنتلمن» گفتن‌های من و تشویق آقای رئیس‌جمهور؛ همه و همه توی خواب و خیال اتفاق افتاده است؟!. ‌ای دل غافل، چی فکر می‌کردم و چی شد. صادقانه اعتراف کنم. هدف من از شرکت در این اجلاس، پایان دادن به جنگ و خون‌ریزی در سوریه نبود زیرا من هفت سال جنگ در سوریه را دیده بودم. رفتارهای هم این وری‌ها و هم آن وری‌ها – منظورم چپ و راست یا شرقی و غربی‌ها را دیده بودم - کلا برنامه‌ام این بود تا از درب رفاقت و دوستی با رئیس‌جمهور پوتین وارد شوم مجوز دیدار از کاخ کرملین و دشت‌های پهناور روسیه را از تزار بزرگ روس بگیرم. با دختران و زنان و مردان قفقازی و مردم آنان بیشتر آشنا بشوم. شب‌های باشکوه سن‌پترزبورگ را تا به سحر بیدار بمانم. بازماندگان خانواده گریگوری مه‌له‌خوف قهرمان رمان «دن‌آرام» را بیابم و بر گورآکسیانای زیبا عشق جاودانه گریگوری یک شاخه گل رز به یادگار بگذارم و از همه مهم‌تر کندوکاو کنم و ببینم چه بلایی بر سراتحاد جماهیر شوروی آمد که از آن انقلاب خونین اکتبر1917 بلشویکی به این انقلاب‌های مخملین و زپرتی گل سرخ رسیدند. بلکه با استفاده از تجارب روس‌ها سخنگوی دولت دوازدهم نقش بیشتری در مراقبت از انقلاب 57 ایران داشته باشد! که شوربختانه با این خطای سهوی هنگام سرو نهار و خواب بد موقع در نمازخانه کاخ سعد آباد همه چیز را بر باد داده بودم و... دقایقی بعد، درحالی که ازگیجی و منگی‌ام کاسته شده بود. روسیه را رها کردم و به ترکیه چسبیدم. رفیق بانفوذم را مورد خطاب قرار دادم و از او پرسیدم: محمود جان، رجب طیب اردوغان پیغامی پسغامی چیزی میزی برایم نگذاشت. محمود خنده ریزی کرد و گفت: ‌ای شیطون بلا حواست به همه چیز هست ها! اتفاقا چرا بنده خدا بعد جلسه خیلی سراغت را از حسن گرفت. موقع رفتن هم شماره تلگرامش را به من داد و گفت: این شماره را به اصغرجان بده و بگو گاه گداری خبرم را بگیرد. البته رجب اردوغان هنگام نوشتن شماره همراهش به محمود گفته بود در ترکیه هم همانند ایران تلگرام فیلتر است، او و اعضای دولتش از توئیتر و فیلترشکن استفاده می‌کنند.
حقیقتا از شنیدن پیغام و دیدن شماره همراه خیلی خوشحال شدم. درودی برمحمد جواد ظریف فرستادم که شب کودتا درترکیه تا صبح بیدار بود و نگران دولت برادرم رجب طیب اردوغان بود. چقدر خشنود شدم که با همان چهارتا کلمه ساغول ساغول و برکلا برکلایی که در راه به رجب جان گفتم به دلش نشسته‌ام. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم نثرعزیزنسین ترکیه ازشولوخوف روسی بسیارقوی‌تر، سواحل آنتالیا از ساحل دریاچه بالکان زیباتر و شب‌های استانبول هم به مراتب از شب‌های سن‌پترزبورگ قشنگ‌تر است.
از کاخ سعد آباد آمدیم بیرون، بچه‌های حفاظت خیلی اصرار کردند ما را تا پاستور و نهاد ریاست‌جمهوری همراهی کنند اما محمود قبول نکرد گفت بچه‌ها خسته‌اند ما راضی به زحمت نیستیم، یک تاکسی می‌گیریم و می‌رویم. کلا این محمود در کارهای پوپولیستی یک رگ و مویرگی از محمود احمدی‌نژاد داشت. بیرون که آمدیم با اپلیکیشن اسنپ یک ماشین گرفتیم. محمود مشکوک می‌زد. در راه مدام از آیینه‌ها پشت سر و اطراف اتومبیل را چک می‌کرد تا کسی تعقیب‌مان نکند. وقتی خاطرش آسوده شد به راننده اسنپ گفت از جاده لشکرک به سمت لواسان برود. صحبت لواسان که شد من چشم هایم بی‌اختیار گرد شد. گفتم ای کلک. مشکوک میزنی ها، لواسان چه خبر؟! گفت عجله نکن، صبر داشته باش. از لواسان تا پیش از این شناختی نداشتم فقط در روزنامه‌ها و جراید خوانده بودم که پاتوق سرمایه‌داران تهرانی و ویلاهای میلیاردی است و رستوران‌های لاکچری و همبرگر250 هزارتومانی دارد. چند دقیقه‌ای که گذشت، صبرم به سرآمد نتوانستم بیشتر سکوت کنم رو کردم و به محمود گفتم: رفیق جان، ویلای محمد پروین را کشیدی بالا یا میخوای همبرگر لاکچری به من بدی؟ گفت نه بابا، ویلای پسر پروین که مال از ما بهتران شد. همبرگر هم که غذای فست‌فودی است و مناسب حال من و تو نیست. یک ویلا با کمک یکی از بچه‌ها گرفتم. درهمان حالی که دهان من از فرط تعجب باز مانده بود و دودوتا چهارتا می‌کردم که با احتساب سگ دو زدن‌ها قبلی و حقوق سخنگویی دولت چند سال طول می‌کشد تا من اقساط کپر مرحوم ملاشاهی را بپردازم، محمود پیروزمندانه از راز خانه ویلایی لواسانش پرده برداشت و در جواب این پرسش که کدام یک از بچه‌ها به او کمک کرده است تا صاحب چنین خانه‌ای بشود، گفت: جواد خسروی را یادت هست؟ گفتم کدام جواد! گفت:جواد بانکی. جواد خوش‌تیپ، شناختی!؟. گفتم جواد پسرمرحوم عباس؟! گفت ای جانته بگردم. احسنت زدی به هدف. جواد را چند سال قبل که وزیر بودم آوردم تهران وزارتخانه، الان هم یکی ازمعاونین بانک مرکزی هست. پارسال خودش زحمت وام این ویلا را کشید. الان من و بهاره و بچه‌ها آخر هفته‌ها اگه میهمان نداشته باشیم می‌آییم لواسان. تو هم اگه یه ذره زرنگ باشی به زودی صاحب یک ویلای شیک و پیک در لواسان میشی... من بعد از شنیدن حرف‌های محمود، مهران مدیری‌وار به دوردست‌ها خیره شدم. ویلای محمود چند تا کوچه بالاتر از ویلای علی پروین بود. انصافا لواسان همانگونه که شنیده بودم جای بسیار باصفا و قشنگی بود. به خودم گفتم:شب هایش که این قدر سر زنده و حلاوت‌بخش است، روزهایش که دیگر باید بهشت برین باشد. فکر می‌کنم منطقه‌ای که محمود آخر هفته هایش را در آن سپری می‌کرد در زمره بهترین محلات لواسان به شمار می‌رفت. گویا علاوه بر علی پروین، بابک زنجانی و عده‌ای از ورزشکاران، هنرمندان و سیاسیون نامدار نیزآخر هفته را اینجا سپری می‌کردند.
دم درب ویلا رسیدیم. بهاره خانم به استقبال ما آمد. محمود گفت: بفرما خانم افتخاری، این هم پسرخاله عزیزت اصغرآقای بالاخ‌زاده فرزند هاشم آقا، کله‌پز معروف دارقوزآباد که با هزار دوز و کلک وترفند برای عرض ادب آوردم محضر شما؛ بعد هم با صدای بلند هر هرخندید. حرف هایش درباره هزار ترفند و دوز وکلک مشکوک بود. نکند محمود پشت پرده تمام قضایای امروز بود. به شیطان لعنتی گفتم و به سبک و سیاق فیلم‌ها با دخترخاله‌ام سلام و احوالپرسی کردم! با محمود، دخترخاله بهاره و بچه‌ها تا پاسی از شب نشستیم و خاطرات گذشته را زنده کردیم. دراین بین تلفن‌های مردمی زیادی هم داشتم که درساعات مقرر 20 الی 22 جواب دادم. 99درصد تلفن‌ها مربوط به تورم و وضعیت اقتصادی بود. مردم از گرانی روزافزون می‌نالیدند و چشم‌انداز را تیره و تار می‌دیدند. به آن‌ها اطمینان دادم آخر ماه به کوری چشم تندروها، با حسن می‌رویم سازمان ملل، یواشکی دونالد را می‌بینیم سه سوته مشکل برجام را حل و ان‌شاالله با این کار روی دولت پنهان را کم می‌کنیم. آخرشب، نسخه اصلی تگرام را هم از گوگل‌پلی نصب کردم و در پیوی رجب طیب اردوغان نوشتم «منی سن ایلدون عاشق» برای آن که بیشتر خوشش بیاید و در تحریم‌ها کنار دولت و ملت ما باشد یک استیکر قلب همراه با بوسه برایش سند کردم. فکرم خیلی مغشوش بود. فرصت چندانی نداشتم باید متن سخنرانی آقای رئیس‌جمهور برای اختتامیه جشنواره شهید رجایی را می‌نوشتم. فردا روز بسیار مهمی بود و روحانی باید برجک خیلی‌ها را می‌زد...!
ادامه دارد...


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام