کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 15 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
چهارشنبه, 04 مهر 1397   Wednesday 26 September 2018
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 21 شهریور 1397

صفحه خبر: صفحه آخر

محمد جوان: همین که خواستیم از پاستور بیرون برویم بچه‌های حفاظت نهاد جلو ماشین ما را گرفتند و به علت پخش موزیک غیرمجاز، محمدجواد ظریف و سید عباس عراقچی را پیاده کردند. هرچی گفتم آقایان حفاظت! اولا که الان دهه شصت نیست و اواخردهه 90 هست. دوما این ابرام تاتلیس هست بانو شکیرای کلمبیایی نیست که مورد داشته باشد.بالاغیرتا سخت نگیرید بگذارید ما برویم. ابرام آقا که از خودتان است. همین شیش ماه پیش نقی معمولی در صداوسیمایتان شنیدن صدایش را آزاد کرد. به گوششان فرو نرفت که نرفت. لذا زنگ زدم به محمد شریعتمداری و گفتم: ممدجان،آب دستت هست.نان دستت هست بگذار بیا که آبروی هئیت دولت در خطر است. ممد طفلک چون جثه‌اش کمی بگی نگی همچین یه نمه سنگین است و مقداری در راه رفتن کند هست یک نیم ساعتی طول کشید تا سروکله‌اش پیدا شد.جنگی دست ممد را گرفتم نشاندم صندلی شاگرد، خودم فی‌الفور پریدم پشت فرمان ماشین و همراه جوات سارگز و چاووش اوغلو« بگازبگاز» با گوگل مپ خودم را رساندم به فرودگاه.
همین که وارد محوطه باند پرواز شدیم، هواپیمای رجب طیب اردوغان بر زمین نشست.خدارا شکر کردم به موقع رسیدیم و گرنه آبرو و حیثیت ما بر باد می‌رفت.گویا دقایقی قبل از ورود ما به فرودگاه،هواپیمای ولادیمیرپوتین بر زمین نشسته بود و کمال خرازی و علی اکبر ولایتی با «رضا اردکانیان» وزیر نیرو به استقبال پوتین رفته و از فرودگاه خارج شده بودند. من و ممد «رجب و دارودسته‌اش» را گرفتیم تا دادارو دودورکنان ازماشین رضا اردکانیان و «دارودسته پوتین» سبقت بگیریم و زودتر از آن‌ها به کاخ سعدآباد برسیم. شانس نحسم، همان لحظه، نت گوشی‌ام تمام شد و گوگل مپم پرید. ناچار شدم شریعتمداری را پشت فرمان بنشانم و خودم بروم صندلی عقب و با رجب طیب اردوغان به خوش و بش بپردازم. با این که ترکی مرکی بلد نبودم ولی هرچه او می‌گفت من با ساغول ساغول گفتن و برکلا برکلایی که ازسلیمان هیوه‌چی شیربچه ترکمن صحرا یاد گرفته بودم، تایید می‌کردم تا اقتدار، شان و منزلت دستگاه دیپلماسی ما زیر سوال نرود.
به کاخ سعدآباد که رسیدم حقیقتا انگار دریچه‌های بهشت به رویم باز شد. رجب و تیم همراهش را با محمد شریعتمداری فرستادم مراسم استقبال و خودم به‌به‌کنان و چهچه‌زنان به گشت و گذار درمحوطه کاخ پرداختم. انصافا معماران و کارگران ایرانی سعدآباد را زیبا و چشم نواز ساخته بودند. یاد دیالوگ مهران مدیری در سریال باغ مظفر افتادم که خطاب به سحرجوزانی مدام می‌گفت: فروغ بابا، مربا بده بابا... به مهران حسودیم شد. کاش من هم به جای آن کپری که از بپور ملاشاهی خدابیامرز درقرق قره‌قربان به یادگار داشتم یک همچین دم و دستگاه و خدم و حشمی برای خودم داشتم.ای جان.جانته بگردم یوسوپ سارانی جان!
پس از پایان مراسم استقبال، روسای جمهور سه کشور « دوست، همسایه و برادر» و همراهان به محل نشست رفتند و مذاکرات شروع شد. البته من که به شدت تحت تاثیر فضای کاخ سعدآباد قرار گرفته بودم. علاقه‌مند بودم تا جلسه را بپیچانم و از کاخ دیدن کنم، اما میم که در جریان حال و احوالاتم قرار گرفته بود مرا به گوشه‌ای کشید و گفت: اصغرجان، حسن تاکید ویژه‌ای دارد تا تو در این نشست حضور داشته باشی و کنار دست خودش بنشینی.خانم‌ها و آقایان عزیزی که یادداشت‌های سخنگوی دولت را می‌خوانید حضرت عباسی،خدا و پیغمبری شما جای من بودید چه می‌کردید؟!. قطعا زشت هست اصغر بالاخ‌زاده یالقوز روی حرف آقای رئیس‌جمهور حرف بزند و سرش را چونان اسب پایین بیندازد و به تماشای باغ و بستان برود. لذا تصمیم گرفتم همراه میم و رئیس‌جمهور وارد سالن جلسه بشوم و شدم اما... پیش از آن که تحت تاثیر حضور دو رئیس‌جمهور عالی مقام باشم، کماکان در حیرت از این فضا و نماهای اصیل ایرانی و اسلامی بودم که در جای جای کاخ کار شده بود. تا پیش از این تاریخ و قبل از این که وارد نهاد و کاخ ریاست جمهوری بشوم یکبار در عنفوان نوجوانی محوطه و درون کاخ گلستان را از نزدیک دیده بودم که آن هم مربوط به 27 سال قبل می‌شد که در معیت میم، برای فیلمبرداری «ناصرالدین شاه آکتور سینما» چند صباحی هم در خدمت بانو سیمین بودیم، اما مجموعه سعدآباد کجا وکاخ گلستان کجا...!
اجلاس به خوبی پیش می‌رفت در واقع یک سری پروتکل‌ها و اسناد و بیانیه‌ها از قبل توسط کارشناسان و دیپلمات‌ها تهیه و مورد توافق روسای جمهور سه کشور قرار گرفته و این جلسه‌ای برای نهایی کردن آن اسناد و انتشار بیانیه طرفین به شمار می‌رفت که اگرچه این بیانیه صوری بود اما نقش فزاینده و بازتاب گسترده‌ای در سطح جهان داشت و... من جدای از آن که باسترکیتون وار به در و دیوار نگاه می‌کردم به شدت تحت تاثیرفضای حاکم بر جلسه قرار گرفته و محو تماشای روی گل مدعوین محترم بودم.
دوستان تیم ضیافت نهاد ریاست جمهوری سنگ تمام گذاشته و انواع و اقسام خوراکی‌ها را آورده بودند و طرفین هم خوش و خرم می‌نوشیدند و می‌آشامیدند و گپ می‌زدند. ترک‌ها که به شدت تحت تاثیر دستپخت « روح الله » داداش یدالله قرار گرفته بودند، ملچ مولوچ‌کنان از روحانی برای سرو چنین غذایی تشکر و قدردانی می‌کردند. تیم روسی اما غذایش را خودش آورده بود آن هم چه غذایی، به جان ننه دیوید‌بکهام یک خوراکی‌هایی آورده بودند که من توی عمرم ندیده بودم. یک چیزهایی هست از همان‌ها که می‌گویند اسمش را نیاور خودش را بیاور. آری از همان‌ها هم آورده بودند که جان‌فزا و روح‌افزا بود. نامردا فقط تک‌خور بودند و تنهایی می‌خوردند.
«پوتین جان» در اثنای خوردن و آشامیدن به مترجم گفت: به روحانی بگو این بنده‌خدایی که کنار دستت نشسته کی هست؟!. روحانی هم برداشت گفت: این نوردوچشمم، اصغرجان هست. مشاور ارشد و سخنگوی جدید دولت دوازدهم. بعد از همان خنده‌های معروف «مکش مرگ مایی» که ایام انتخابات در صداوسیما به ابراهیم رئیسی می‌زد در این جا هم برگشت و به پوتین زد.
رجب طیب اردوغان که در طول مسیر با زبان ترکی با من صحبت کرده بود و من نیز با زبان ایما و اشاره پاسخ او را داده بودم برای این که از پوتین چیزی کم نیاورد رو کرد به حسن و با فارسی دست و پا شکسته‌ای گفت: گارداش حسن! این مشاور و سخنگوی شما درباره جنگ سوریه و شرایط ما در ادلب آیا نظر و پیشنهادی دارد؟! حسن رو کرد به من و گفت: اصغر جان متوجه شدی رجب جان چی گفت. لبخندی زدم و گفتم بله جناب آقای رئیس‌جمهور کاملا متوجه شدم که رجب طیب اردوغان چه فرمود! مسئله این است که ما با وجود هجوم گسترده تروریست‌ها به منطقه ادلب و استفاده این تکفیری‌های خدانشناس از مردم به عنوان سپر انسانی،حقیقتا یک راه بیشتر نداریم. هم‌پیمانان روس و دوستان ترک ما، همه دریک لحظه،در یک آن واحد، دست ازخوردن و آشامیدن برداشتند و همه با هم به زبان شیرین فارسی گفتند: خب خب بگو،بگو چه راهی جناب مشاور....!
الله و اکبر من توهم زده بودم یا این کلک‌ها در طی این سال‌ها فارسی را یاد گرفته بودند و رو نمی‌کردند. همزمان با اینکه حرکات و گفتار میهمانان محترم را رصد می‌کردم، یک لحظه برق شادی را هم در چشمان دکتر روحانی دیدم. لذا با ذوق و شوق وافر ادامه دادم: لیدیزاند جنتلمن! اهل فیلم و سینما که هستید، نیستید؟ یکباردیگر هم همه با هم گفتند: بله بله نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. یا ابوالعجایب یا بیژن خاوری چطور شد که این‌ها همه با هم به ناگاه و یک‌هویی فارسی زبان شدند و شعارهای ساختارشکنانه می‌دهند! درحالی که حیران در این افکار مانده بودم، پو تین و رجب طیب اردوغان هر دو با هم گفتند: ادامه بده مشاورجان. ما چه کنیم. چه نکنیم؟! به سبک و سیاق روحانی لبخند مکش مرگ مایی زدم و با فریاد بلند اعلام کردم: برادران و خواهران عزیز روس و ترک‌زبان! من سنه گوربان. ویتاس روس و ابرو گوندش فدای سرمبارکتان باد.تا وقتی بزرگانی همچون بروس لی،جت لی، جکی چان، آرنولد، ژان کلود وان دم؛ سیلوستر استالونه و استاد ماسوتا تسوا هستند چه نیازی هست به تیر و توپ و تانک....!
حسن که جوگیر و به شدت تحت تاثیر حرف‌هایم قرار گرفته بود از جا برخاست، شروع به کف زدن کرد و به ناگاه گفت: و ما نیز علی برکت‌الله، پس از این پیروزی بزرگ، ان‌شاءالله سوریه را دوباره خواهیم ساخت. من سریع و به گونه‌ای که کسی متوجه نشود گوشه عبایش را کشیدم و آرام به گونه‌ای که فقط خودم و خودش بشنویم گفتم : حسن حسن! بشین بشین! شما مناطق زلزله‌زده ایران را بساز. جای هادی عامل خالی بود تا با آن همه شور و هیجان میکروفن به دست بیاید وسط کاخ سعدآباد و بگوید: خدا قوت پهلوان، خسته نباشی دلاور! جاوید باد ایران مهد دلیران.غرق درهمین افکار ناز و دلبرانه بودم که میم با لهجه‌ اصیل‌دار قوزآبادی به من گفت: اصغر اگجه‌ای، خوابی یا بیدار، وخه وخه برار که وقت رفتنه...! گویا شب شده بود و من کمی در خوردن افراط کرده بودم. ادامه دارد


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام