کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 15 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
چهارشنبه, 04 مهر 1397   Wednesday 26 September 2018
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 21 شهریور 1397

صفحه خبر: صفحه آخر

ماه آمده وسط آسمان.دخترکی کنار حوض لاجورد، برای صنوبرهای عقیم ترانه می خواند و منتظر پدری است که بساط دستفروشی‌اش را برچیدند و بیکارش کردند، اما هنوز نیامده.
پسرکی همراه زاغ ها می خواند و می گرید و منتظر غبار پیراهن مادری است با چشم های زاغ که از وقتی کارخانه تعطیل شد،دلش را کنار ماشین های نساجی جا گذاشت و با جیب پر از خالی، خیابان ها را گز کرد.مادری که افسوس، هنوز نیامده!
مردی با موهای جوگندمی و دست های خالی پشت دیوار روز، عطر بانویی را به یاد می آورد که چهار قدم از ورِ دلش دور شد تا کلونِ خانه ستاره را به صدا درآورد،اما زن به همزیستی با نداری پایان داد و سر از خانه بخت مردی درآورد که هر صبح دلارهایش در چهار راه استانبول به پرواز در می آیند.زن از آن نیمروز تفتیده دیگر نیامد.
عاقله بانویی با لباس سرخ و دسته گلی از حسرت در گوشه میدان ایستاده و چهل سال است بی‌تاب آوای مردانه‌ای است که انعکاسش داغ یک عشق قدیمی را زنده می‌کند. نوایی که در تار و پود عشق های مجازی "اینستا" احتمالا خاموش شد و آن مردِ خالی از عشق و لطافت و بازیگوشی دیگر نیامد. پاسبانِ گلّه ای در دشتی از ارغوان،نغمه نِی خاتونی نجیب را مرور می کند که رفت تا خط و خبری از اندوه لیلی برای مجنونش بیاورد،اما در سراشیب دزاشیب دل به یک مازراتی گُل‌بهی سپرد و ساکن کوچه های فرمانیه شد و بی‌هیچ اجازه‌ای از رمه دیگر نیامد. مادری با سینه‌ای پر از شیر، گهواره را بغل کرد و لذت کودکی را برد که از زایشگاه به سرای خانواده‌ای متمول رفت تا دور از چشم فقر و نکبت بزرگ شود و قامت بیفرازد.کودکی که خیالتان راحت، عمرا بیاید!
پدری میان بزم دل‌سوختگان به پوتین های پوسیده و بی بندِ پسری می اندیشد که رفت تا از زخم های مطهر سربازان، آلاله‌ای برویاند و همراه با کبوتری سفید به خانه برگردد، اما دست ها و پاها و چشم هایش را روی مین جا گذاشت و هیهات که دیگر نیامد.موریانه ها زیر خروارها خاک به کالبد نحیف پیرمردی فکر می کنند که میان رقص جوانمرگ های این خاکِ سهراب‌کُش، به خواب شاپرکی مغبون رفت و تابوت ها را پس زد و فرشته مرگ را قال گذاشت و به هیچ قیمتی دیگر نیامد.
شب به خاموشی دیوارها یله داده و ردپای قلندر خسته‌جانی را بو می کشد که رفت فندکی،کبریتی، چیزی بخرد تا سیگار ماه را روشن کند اما یک هو دل به عشقی زمینی باخت و ماه را بی رحمانه دشنام داد و دیگر نیامد.
روزنامه‌نگار کشته مرده‌ای رفت تا گزارش قصه‌ای از آلام توده بنویسد تا شهر را به هم بریزد، اما زبانمان لال به اسکناس های تا نخورده رانت‌خواری دل بست و تیترهای جگری‌رنگ را درِ کوزه گذاشت و طفلک دیگر نیامد!
نه،هیچ کدامشان تا این لحظه نیامده اند. حالا دیگر ماه از وسط آسمان هجرت کرده و سمفونی نفس های آفتابِ ولرم شهریور گوش‌ها را خراش می‌دهد و هیچ تنابنده‌ای قصد آمدن و مرهم نهادن بر زخم های کهنه یارش را ندارد.
در این محنت‌آباد آکنده از فراموشی، "صبوری" همان سمورِ غمگینی است که جفتش را به مسلخ بردند تا از پوستش، پالتویی زیبا برای زنی بورژوا بدوزند.
سموری که خون معشوقه‌اش یخ‌های قطب را آب کرده است!


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام