کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
پنج شنبه, 25 مهر 1398   Thursday 17 October 2019
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 29 مرداد 1394

صفحه خبر: زندگی

خرگوش سفید به خرگوش سیاه گفت:« بیا بریم گردش.»خرگوش سیاه گفت:«کجا بریم؟»خرگوش سفید گفت:«توی جنگل.»خرگوش سیاه گفت:« باشه،بریم گردش کنیم،بازی کنیم.دلهامونو راضی کنیم.» آنها راه افتادند و رفتند تا به جنگل رسیدند.یک درخت نارنج را دیدند.سنجاب کوچولویی روی درخت نشسته بود. سنجاب کوچولو آنها را دید و صدا زد:« خرگوش سفید، خرگوش سیاه سلام، نارنج دوست دارید؟» خرگوش ها جواب دادند:«سلام، بله دوست داریم.»
سنجاب کوچولو یک نارنج چید و به طرف آنها انداخت و گفت:«بگیرید که اومد.» خرگوش سفید پرید و نارنج را گرفت و به خرگوش سیاه داد. آنها با هم گفتند:«دستت دردنکنه،سنجاب مهربون!» خرگوش سیاه نارنج را پاره کرد؛یک قاچ به خرگوش سفید داد و یک قاچ هم گذاشت توی دهن خودش. خرگوش سفید نارنج را خورد و گفت:«وای چه ترشه!» سنجاب دادزد:«بخور تا شکمت پرشه!» خرگوش ها خندیدند و از سنجاب خداحافظی کردند و رفتند تا به یک بوته لوبیا رسیدند.خرگوش سیاه گفت:«وای!لوبیا!» خرگوش سفید گفت:«فردا زود بیا.» خرگوش سیاه خندید و دوید.خرگوش سفید هم دنبالش دوید.آنها دویدند و دویدند تا به درختی رسیدند که روی شاخه های آن چندتا طوطی
نشسته بود. خرگوش سفید گفت:
«وای چقدرطوطی!»
خرگوش سیاه گفت:«بپر تو قوطی!»
خرگوش سفید گفت:«چی گفتی؟»
خرگوش سیاه گفت:« یه وقت نیفتی!» و دوید. خرگوش سفید دنبالش دوید.آنها دویدند و رفتند تا به یک روباه رسیدند.ترسیدند و زیر بوته ها پنهان شدند.روباه زمین را بو می کشید تا غذا پیدا کند. او بو کشیدتا به بوته ها رسید.دادزد:«آهای خرگوش ها،می‌دونم اونجایید.بیایید بیرون!»خرگوش ها از جایشان تکان نخوردند.روباه دستش را جلو آورد تا آنها را بیرون بکشد.خرگوش ها یواشکی خودشان را عقب کشیدند و از زیر بوته ها بیرون آمدند و پا به فرار گذاشتند.روباه دنبالشان دوید.خرگوش ها بدو، روباه بدو. روباه پشت سر، خرگوش ها جلو. خرگوش ها به لانه شان رسیدند.پریدند توی لانه و قایم شدند.روباه ناامید برگشت و رفت تا شکار تازه ای پیدا کند. خرگوش سفید رو به خرگوش سیاه کرد و گفت:«روباه بلا!» خرگوش سیاه گفت:«هم کلک بود و هم ناقلا!» خرگوش سفید گفت:«روباه بلا، کلک بود و ناقلا، دشمن خرگوشا،
نذاشت راحت گردش کنیم.» خرگوش سیاه گفت:«اون یکی بود ما دوتا.»
خرگوش سفید گفت:«دُمبت کوتاه»
خرگوش سیاه گفت:«چی گفتی؟دُمب کی کوتاه؟» خرگوش سفید گفت:«دُمب تو.» خرگوش سیاه نگاهی به دم خودش کرد،نگاهی هم به دم خرگوش سفید انداخت و با خنده گفت:
«دم های هردوتامون کوتاس.فقط مال تو سفیده، مال من سیاه.» خرگوش سفید گفت:«دم من مثل ماه،دم تو مثل شب سیاه.» خرگوش سیاه گفت:«وای!امروز چقدر با کلمه ها بازی کردیم!من که خسته شدم،خوابم میاد.»
خرگوش سفید گفت:«منم همین طور!» خرگوش ها چشم هایشان را بستند
و خوابیدند و خواب های خرگوشی دیدند.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام