کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 12 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
یکشنبه, 17 فروردین 1399   Sunday 5 April 2020
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 27 مرداد 1394

صفحه خبر: صفحه آخر

رضا جلودارزاده-بالاتر از پل سیدخندان توی ماشین نشسته بودم و منتظر یکی از دوستانم.پیرزنی با همان شکل و شمایل قدیمی ها چادری بسته بود به سر و دور کمرش،سلانه سلانه به من نزدیک شد.صدایش به سختی شنیده می شد. متوجه می شدم، انگاری دارد چیزی خطاب به من می گوید. اما متوجه نمی شدم. شیشه را کشیدم پایین.گفتم، مادر چیزی می خواهی به من بگویی؟ بفرمایید.چین و چروک صورتش در هم پیچید و از لبش سخنانی رها شد که آهسته می گفت: پسرم می خواهم بروم خونه دخترم تو نوبنیاد. هزار تومان پول داری به من بدی! بی درنگ از اتومبیل پیاده شدم در عقب را باز کردم و گفتم بشین مادر تا برسونمت.پیرزن نشست. اگرچه زیرلب کلمات و عبارتی از تشکر هم بر زبان می کشید.کولر اتومبیل هم روشن بود و خنک.چند دقیقه بعد دوستم هم رسید. نشست جلو. با سر اشاره کرد که این پیرزن ؟گفتم از آشنایان است. یک سر می رویم تا نوبنیاد می رسونیمش سریع برمی گردیم.با ایما و اشاره در طول مسیر ماجرا را برای دوستم تعریف کردم. توی مسیر یک جعبه شیرینی هم خریدیم دادیم به پیرزن. البته دوستم این کار را کرد.رسیدیم دم در خونه دخترش. پیرزن پیاده شد و از ما تشکر و سپس خداحافظی کرد.رفتیم آن سوی خیابان. دیدیم پیرزن زنگ آپارتمان را زد. دختربچه ای آمد پایین و پرید توی آغوش مادر بزرگ اش....خیال ما راحت شد! نمی دانم چرا این ماجرا را تعریف کردم.اما خیلی به من و دوستم مزه داد.انگاری احساس کرده بودیم مادر بزرگ خدابیامرز خودمان است...


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام