کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 15 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
یکشنبه, 25 آذر 1397   Sunday 16 December 2018
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 23 خرداد 1397

صفحه خبر: گلدونه

چی شد که اینطوری شد؟!خیلی کلی گفتم بذار ریز بشم؛ از اینجا شروع کنیم که تو چی کشیدی از بچگی؟ منظورم اینه که چه مدل زندگی داشتی؟پول تو جیبی رو بابا میذاشت زیر بالشت مامان تو جیبت؟یا نه صبح به صبح با توک پا بیدارت می‌کردن بری نون بخری و بعد مدرسه هم می‌فرستادنت در دکون یا پای بساط؟ ببین می‌خوام بدونم جزو عموم مردم بودی یا از این عموم مردم نماها. خودمو بگم اول،من بچگی‌ام رو یه جایی دور و برای پشت کوه زندگی کردم.یعنی از این‌ور که نگاه می‌کردی روی کوه بود‌ها‌! اما خب اگه از اون‌ور نگاه می‌کردی قطعا پشت کوه بودیم دیگه.بابام یه خونه با گچ و خاک ساخته بود که عمله گی‌یش رو خودمون کردیم.دو سال بعدم که دیدیم داره خراب میشه فروختیمش اما وقتی فهمیدیم روی سر مالک جدید خراب شده کلا از اون شهر در رفتیم.البته به همراه نصف ایل و تبار و همشهریامون. دلیل فرار اونام از شهرستان به خودشون مربوطه از خودشون بپرس. تو خلال این جریانات هم که میشه دوران کودکیِ من، از دستفروشی کیسه و لیف تا فروش دلار و پوست گوسفند هر کاری بگی کردم جان خودت.فقط مال مردم نخوردم که اونم بلد نبودم راهش رو. حالا بریم سراغ جواب شما...
چطوره خودت با خودت گفت و گو کنی و خودت هم جواب خودتو بدی! قشنگ تر نیست؟ با حال میشه‌ها‌! ورپریده بچگی پر فراز و نشیبی داشتی‌ها‌! من که بچه جنوب شهرم.تو یه خانواده پر جمعیت. پدر تلاش می‌کرد و کار می‌کرد برای اینکه ما مشکلی نداشته باشیم و بتونیم درس بخونیم و بچگی بکنیم و اینها. بچگی مون تو اوج جنگ بود. دقیقا میشه گفت هشت،نه سال ابتدایی بچگی من دقیقا تو اوج دوران جنگ و بمباران‌ها‌ی تهران بود و اتفاقاتی که توی اون ایام می‌افتاد و اینکه کشور در تب و تاب دفاع از مرزها بود و مسلما از کوچیک تا بزرگ همه درگیر استرس و نگرانی این بودیم که چی پیش میاد.

از کِی دقیقا وارد این زمینه از تخصص شدی.درسته که هنر ذاتیه و از این حرفا اما ما ایرانی‌ها‌ همه مون یه جورایی هنرمندیم و هرکدوم‌مون که یه بابایی رو ببینیم داره هنرنمایی می‌کنه حالا توی هر زمینه ای، فوراً می‌گیم که "من بلدم" و "این که کاری نداره" و از این حرفا و خداییش هم کم بلد نیستیم اما مسئله اینجاست که توی هنر هم تخصص مطرحه دیگه.صرف اینکه بگی منم بلدم کافی نیست. حالا می‌خوام بدونم تو کِی از اون مرحله "منم بلدم" گذشتی و حرفه‌ای شدی؟چی شد؟ شانس آوردی؟تیزبازی درآوردی؟زحمت زیادی کشیدی؟با توجه به ابتدای حرفم، جاده هنر و هنرمند تو این مملکت ترافیک سنگینی داره و متاسفانه دست فرمون برخی مدعیان هم افتضاحه،بگو از اولش تا همین الانو که چی‌جوری تا اینجای راه رو اومدی،بدون اینکه خط و خشی هم روت بیفته. من در این زمینه پاسخی ندارم و اگه هم داشته باشم به درد نمی‌خوره! –باتوجه به شهرتو جایگاه والای هنریم عرض می‌کنم- این از من،حالا بریم سروقت پاسخ شما.
من سال 68 که توی مدرسه بودم،یه نمایشی رو کار کردم به نام «حسنی نگو یه دسته گل» _که همه داستانشو می‌دونن_ و به نمایش علاقمند شدم. از سال 69 اما متوجه شدم که خیلی علاقه مندم و باید بیشتر یاد بگیرم. این شد که به کانون شهید مطهری تهران رفتم سمت میدون شوش و اونجا زیر نظر مربیم به نام سیدجلال قوامی و رفقای دیگه که مدرس تئاتر بودن،تئاتر رو یاد گرفتم. اصول مقدماتی بازیگری رو البته و بعدش هم در همون سال 69 وقتی کلاس پنجم دبستان بودم جایزه اول بازیگری کل کشور رو گرفتم و در همون کانون ادامه دادم و جوایز مختلفی بود که می‌گرفتم تا سال 76 که به صورت حرفه‌ای وارد این رشته شدم با نمایش «تلخ بازی قمر در عقرب» در تئاتر شهر به کارگردانی شهره لرستانی و البته حضور همزمان در کلاس‌ها‌ی دانشگاه - چون من با اصرار پدرم و البته احترام به او،مهندسی خوندم- توی دانشگاه یک کارشناس ارشد تئاتر اومد و تدریس تئاتر کرد و ما هم زیر نظر استاد علی اصغر راسخ راد، تئاتر رو به صورت حرفه‌ای آموزش دیدیم.

اغلب شُهره‌ها‌-منظورم افراد مشهوره‌ها‌!-به همون شغل و تخصص معروف‌شون بسنده نمی‌کنن و از انواع و اقسام راه‌ها‌ برای کسب درآمد استفاده می‌کنن که خب به خودشون مربوطه، منتها به ما هم هست! حالا می‌خوام بدونم تو هم مشاغل و سرمایه گذاری‌ها‌ی جانبی داری یا فقط همینه که ما می‌بینیم؟ و اینکه اگر یک جدول با درجه‌ها‌یی از صفر-سطح درآمدیِ کسانی که جزو عموم مردم هستن- تا 100 -سطح درآمدی کسانی که خودشون رو جزو عموم مردم می‌دونن!- برای تعیین میزان درآمد فرض کنیم،رقم تو کجای جدوله؟ چقدر درآمد برات مهمه و چقدر ارزش معنوی کار؟ ببین با سند و مدرک می‌خوام حرف بزنی‌ها‌، ما مورد داشتیم طرف همه جا می‌گفته پول توی کارم هیچ ارزشی برام نداره و همش از سر عشقه، بعد سر 20هزارتومن اختلاف قیمتِ پیشنهاد، رفیق بیست ساله اش رو فروخته به رقیبش!حالا جواب خودم چیه؟ این جدول به کار درآمد من نمیاد.باید یه جدول هم طراحی کنن که ارقام و اعدادش زیر صفر باشه. اونجا شاید بتونم بگم که درآمد من چه رقمیه. البته این شرایط رو تقریبا عموم روزنامه‌نگاران دارن.شغل جانبی هم تا دلت بخواد دارم؛ مثلا مسافرکشی با ماشین رفقام که گاهی زیر پامه و خودشون خبر ندارن. درباره اون مورد «درجه اهمیت پول یا عشق به کار» هم باید بگم اون مثالی که زدم از طرفی که بابت 20تومن رفیقشو فروخته، خودم بودم!
من پول را دوست دارم. اینم جواب سوالت.حالا دور از شوخی خودت می‌دونی،در کشورمون به خاطر وجود سوءمدیریت در برخی بخش‌ها، هنرمندان متاسفانه دارای امنیت شغلی نیستن و یه هنرمند هرچقدرم که کارش خوب باشه،نمیدونه که فرداروز شرایط کاریش به چه صورتی هستش و اینکه متاسفانه فرصت‌ها‌ درست تقسیم نمیشه و هنرمندها درست تامین نمیشن از همه نظر.اینکه بتونن به راحتی به هنرشون بپردازن نیاز به این هستش که حداقل حمایت‌ها‌ رو از نهادهای دولتی و خصوصی داشته باشن تا بتونن به راحتی کارهای خوب و فاخر چه در زمینه هنرهای نمایشی چه سایر هنرها داشته باشن. به خاطر همین باید بهشون حق داد اگر وارد بیزینس میشن تا بتونن حداقل‌ها‌یی رو برای خودشون فراهم کنن اما اینکه تو چه بیزینسی وارد بشن خب خیلی مهمه.هرچقدر به فضای کار و هنرشون نزدیک تر باشه فضا رو برای هنرمند آماده تر می‌کنه که بتونه در هنرش موفق بشه. به طور کلی من معتقدم که هنرمند وقتی از هنرش به درآمد برسه یعنی راهو درست رفته. وقتی فرد در مرحله‌ای از طریق فعالیت هنریش به درآمد مناسب برسه می‌تونه بگه که موفق بوده و درست دیده شده.من خیلی موافق این نیستم که بگی کار می‌کنم که کار کرده باشم. در مورد اون نمودار هم باید بگم که من فکر می‌کنم درآمدم در وسطش قرار داره.یعنی نه خیلی خوب و نه خیلی بد.حد متوسط.

یکی از اخلاق‌هایی که یه جورایی توی ما اپیدمی شده "نارضایتیهِ".هیچ فرقی هم نمی‌کنه از چی،فقط ناراضی هستیم.حتی اگه کنار خونواده توی پیک نیک داریم می‌لُمبونیم و یکی زنگ می‌زنه میگه "احوالت چطوره؟" یه جوری می‌گیم "خدارو شکر،بد نیستم" انگار که 10تا بیماری لاعلاج و 5تاحکم ابد بند زندگیمونه و بالاجبار داریم تحمل می‌کنیم این زندگی رو! حالا با این پیش زمینه،بدون تعارف و مراعات بگو؛ تو از اوضاعت راضی هستی؟
کارت، شرایطی که جامعه داره و داری درش فعالیت می‌کنی، محدودیت‌ها‌یی که وجود داره،اتفاقایی که باید می‌افتاد و نیفتاده و بالعکس،کم لطفی‌ها‌یی که از طرف مسئولان و مخاطبا به تو یا به حرفه ت شده. خلاصه چی تو دلته تو؟ بریز بیرون ببینم چیکار می‌تونم برات بکنم. البته من برای خودمم هیچ کاری نمی‌تونم بکنم.گفته باشم‌ها‌!به جایی وصل نیستم سوءتفاهم نشه.جواب من یکی که اینه که کلا در زمینه اعلام نارضایتیِ شغلی سکوت اختیار می‌کنم.حالا ببینیم تو چی برامون داری...
چرا راضی نباشم؟ من سالها تلاش کردم و همیشه امید داشتم که نتیجه تلاش‌ها‌م رو می‌گیرم و الان احساس می‌کنم بین مردم کشورم آبرو و احترام دارم و تونستم تا حد مطلوبی همه رو راضی کنم،البته بزرگی میگه من راز موفقیت رو نمی‌دونم اما راز شکست اینه که بخوای همه رو راضی کنی من هم نمی‌تونم همه رو راضی نگه دارم اما خداروشکر که هم در سینما و تلویزیون و هم در تئاتر تلاش کردم کارم رو درست انجام بدم و چون آینده روشنی رو پیش روم می‌بینم خیلی امیدوارتر به راهم ادامه میدم.من فکر می‌کنم آدمی که تلاش میکنه بالاخره راه موفقیت رو پیدا میکنه.

چی می‌خوای از جون حرفه ت؟ دنبال چی هستی؟یعنی تهش کجاست؟ هدفت چیه؟ بالاخره یه هدفی،نقطه اوجی از همون روز اول،یا حالا از روز دوم مشخص کردی برا خودت دیگه!اون چیه؟ برای رسیدن بهش چیکارا کردی؟ مرگ من مراعات ما رو نکن،بدآموزی نداره،هر کاری کردی رو بگو. زیرآب زدی تا حالا؟یا خرابکاری کردی؟ شده یه فرصت استثنایی رو از دست بدی و حسرتش رو بخوری؟ چیزی از دست دادی تو این مسیر که دیگه نشه به دستش آورد؟ ارزششو داشته یا نه؟ از نظر من که خیالت رو راحت کنم؛ همین الانم که دارم با تو مصاحبه می‌کنم دو سه نفرو کلا کردم زیرآب،هدف نهایی ام هم تو این کار روشنگریه و بعید می‌دونم هزارسال دیگه هم بهش برسم پس کلا هدفم به باد رفته ست. فرصتم که اونقدر از دست دادم دیگه دستم درد می‌کنه الان فرصتا رو از پا میدم.حالا بی سانسور بشینیم پای حرفای تو...
قطع به یقین هدف من در هنر از ابتدا به الان این بوده که در کار خودم مولف باشم و برای کسانی که در آینده من رو مرور می‌کنن و الگو قرار میدن نکات مثبتی از من دریافت کنن. من همیشه سعی می‌کنم امیدوار باشم و تلاشم بر اینه که یک تاثیر ماندگار بر زمانه خودم بذارم. در کل مصاحبه باحالی بود.اولین مصاحبه گری بودی که خودت با خودت حرف زدی و من فقط سر تکون می‌دادم اما همینش هم خیلی باحال بود. امیدوارم که مصاحبه من به یه دردیت بخوره بتونی یه بخش کوچیکی از چک و بدهیات رو باهاش رفع کنی.
این هم حال و روز امیر بعد از مصاحبه من! امیر کربلایی عزیز مدتیه در اثر یک تصادف در بیمارستان بستری شده اما همچنان دلگرم و دلخوش به روزیه که بتونه به صحنه برگرده و دل شما مردم عزیز رو شاد کنه. ما هم مثل شما آرزوی بهبودی هرچه زودترش رو داریم.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام