کاربران محترم: دسترسی به صفحات داخلی روزنامه از ساعت 15 میسر می باشد
AFTAB YAZD NEWSPAPER
جمعه, 30 شهریور 1397   Friday 21 September 2018
RSS فیدخوان
روزنامه در یک نگاه

جستجو در آرشیو

 Instagram.com/aftabyazd
طراحی و اجرا: هنر رسانه

زمان انتشار: 13 اسفند 1396

صفحه خبر: ورزشی

آفتاب یزد ـ رضا بردستانی: از وقتی یادداشت«روز قشنگ آزادی» به قلم«محسن رنانی» به دست مان رسیده، صدبار آن را از زوایای مختلف بررسی کرده ایم الا از زاویه اقتصادی، همان زاویه ای که رنانی در آن تبحری قابل اعتنا دارد.
رنانی یادداشت خود را این گونه آغاز می‌کند:
«اعجاب‌برانگیزترین پدیده‌های ساخته دست بشر یعنی فوتبال را برای اولین بار از نزدیک می‌بینم. قبلاً (در یادداشت «مسیر آشتی») اشاره کرده بودم که فوتبال را در کنار کامپیوتر و پول و چند مورد دیگر، جزء «اشرف مخلوقات‌ انسانی» می‌دانم؛ اما امروز آمدم تا آن را از نزدیک ببینم. برای اولین‌بار است که یک مسابقه را مستقیم در ورزشگاه می‌بینم.»
دیدن عکس یک استاد دانشگاه، آن هم در قد و قواره‌های محسن رنانی در کنار یکی از دانشجویان دوره دکتری که رساله اش را با او می‌گذراند، از یک بیماری نادر ژنتیک رنج می‌برد و تنها آرزویش دیدن بازی استقلال و پرسپولیس قبل از کور شدن کامل بوده ما را برد به سال‌ها قبل...
ما هم فقط یک بار پسرمان را به ورزشگاه بردیم، همان یک بار و دیگر تکرار نشد یعنی دیگر تکرارش مهم نیست چون دو سال بعد او را برای همیشه از دست دادیم!
رنانی می‌نویسد:«رنگ من رنگ بنفش است یعنی همه تیم‌های کشورم را دوست دارم. اما سلمان استقلالی خیلی تند است. در ورودی ورزشگاه یک پرچم آبی خرید و با خودش به ورزشگاه آورد. همان‌جا دعا کردم که امروز که اولین و آخرین فوتبالی است که سلمان خواهد دید، دستکم تیم استقلال بازنده نباشد تا سلمان با خاطره ای خوش این تجربه را به خانه ببرد»
ما هم آن سال همین آرزو را بی واسطه با خدا در میان گذاشتیم و ادای استقلالی بودن درآوردیم که پسرمان خوشحال باشد. او عاشق استقلال بود و آرش برهانی! به خدا گفتیم استقلال نبرد نبرد، فقط یک امروز نبازد چون معلوم نیست دیگر بتوانیم با پسرمان به ورزشگاه بیاییم!
دعای آن روز ما درست مثل دعای پنجشنبه 10 اسفند مستجاب شد اما قشنگ تر! یعنی هم استقلال برد، هم برهانی گل زد هم برهانی وقتی گل زد درست آمد و روبروی «محمد عارف» خوشحالی کرد و ما خیلی خوب می‌فهمیم رنانی چرا با چشمانی خیس این یادداشت را نوشته است و اما اصل این نوشته به این خاطره تلخ و شیرین ما ربطی ندارد.
رنانی به چند نکته مهم اشاره می‌کند از جمله این که:«من امروز با ترس و نگرانی فراوان وارد ورزشگاه آزادی شدم ولی هیچ از آن بدرفتاری‌ها و بداخلاقی که همواره درباره تماشاچیان بازی‌ها می‌گویند ندیدم یا بسیار اندک دیدم. منتظر بودم تا در هر ثانیه یک کلام زشت یا فحاشی از گوشه‌ای برعلیه تیم رقیب بشنوم اما چنین نبود. یکی دوبار بخشی از هواداران یک تیم بر علیه تیم دیگر شعارهای رکیک دادند اما فحاشی‌های انفرادی بسیار اندک بود. شعارهای رکیک جمعی هم یک «مسئله اجتماعی» است نه یک مسئله اخلاقی فردی. مشکل از تماشاچیان ما نیست، مشکل از مربیان و مدیران و راهبران این ورزش است که هنوز نتوانسته اند با رفتار خودشان و نیز با سازوکارهایی این مسئله را مدیریت کنند و جهت بدهند.» پس باید آنانی که همه«کاسه کوزه‌ها» را سر تماشاگران می‌شکنند به این فراز از نوشته رنانی بیشتر و اندکی عمیق تر توجه کنند و اما فراز اصلی در این نقطه به اوج می‌رسد:
«پیش از ورود به ورزشگاه با سلمان قرار گذاشتیم که فحش‌هایی که به گوشمان می‌خورد را بشماریم. قرار شد من فحش‌های عمومی‌و سلمان فحش‌های کاف‌دار را بشمارد. خیلی عجیب بود، ما آمده بودیم تا بر اساس آنچه شنیده بودیم با موجی از آدم‌های بی‌اخلاق که یک ریز فحاشی می‌کنند روبه‌روشویم. در طول مسابقه شاید یکی دو مورد فحاشی انفرادی شنیدیم. حتی وقتی
پس از مسابقه از ورزشگاه خارج می‌شدیم، در مسیر خروج با آن که جمعیت سرخ‌پوش و آبی پوش شانه به شانه هم حرکت می‌کردند فضا بسیار متین بود، هیچ کس نه نیشخندی کرد و نه کلام زشتی گفت. سرخ‌پوش‌ها مغموم بودند اما آرام، و آبی‌پوش‌ها شادمان بودند اما متین. برای من
باور‌کردنی نبود. به گمانم در این مورد به فوتبال جفا شده است. من امروز ورزشگاه آزادی را بداخلاق‌تر از خیابان‌های شهرها نیافتم. اگر می‌شود به زنانمان اجازه دهیم که به خیابان‌ها بروند و خرید کنند و رانندگی کنند، می‌شود به آن‌ها اجازه داد که به ورزشگاه هم بروند.»

مسئولان برای مخالفت با ورود زنان به ورزشگاه‌ها هیچ دلیل قانع کننده ای ندارند!
یک بار دیگر این جمله را مرور کنیم:«من امروز ورزشگاه آزادی را بداخلاق‌تر از خیابان‌های شهرها نیافتم. اگر می‌شود به زنانمان اجازه دهیم که به خیابان‌ها بروند و خرید کنند و رانندگی کنند، می‌شود به آن‌ها اجازه داد که به ورزشگاه هم بروند.» ورزشگاه محیطی است محدود و محصور، پر از آدرنالین، پر از حس، سرشار از انرژی و جایی برای تخلیه انرژی‌های بد و انباشته شده، بیاییم به حرف‌های یک استاد سرشناس اقتصاد و معلم خوب دانشگاه اعتماد کنیم او برای اولین بار به ورزشگاه می‌رود و شاید دیگر نرود اما او در یک روز خاص به ورزشگاه می‌رود، روزی که سرخ‌ها باختند آن هم در روزی که اگر می‌بردند تاریخی ترین بردشان را رقم می‌زدند یعنی هم رقیب سنتی خود را شکست داده بودند هم هفته‌ها پیش از پایان فصل قهرمان لیگ شده بودند! موضوعی که شاید صد سال یک بار هم تکرار نشود اما رنانی در پیشانی نوشت یادداشت خود از«روز قشنگ آزادی» نام می‌برد روزی که ماندگارترین شکست و پیروزی به زیباترین یادداشت یک استاد اقتصاد بدل شد.
رنانی البته شرط انصاف را رعایت می‌کند و شرح ماوقع را بدون یک سویه نگری می‌نگارد:«البته یکی دوبار در طول مسابقه، مثلا وقتی که در دقیقه ۵۳ داور سومین کارت زرد را به بازیکنان استقلال داد، یک بلوک از تماشاچیان استقلال که به گمانم حدود بیست هزار نفر می‌شدند از جای خود بلند شدند و یکپارچه شعاری موزون که حاوی فحش کاف‌دار بود به داور دادند؛ ولی این شعار، آنقدر موزون و هماهنگ بود که شما اصلا احساس نمی‌کردی که حاوی فحش رکیک است. و البته نظم بی‌نظیر و‌هارمونی عجیب در فحاشی جمعی برای خودش جذاب و قابل مطالعه است. گویی یک روح جمعی یکباره در آن‌ها فعال می‌شود و آن‌ها را فرماندهی می‌کند و دستورات واحدی به آن‌ها می‌دهد و شعار واحدی برای آن‌ها تولید می‌کند. من در این رفتار (فحاشی موزون جمعی) هزاران آدم با اخلاق دوست داشتنی را می‌دیدم که
جدا جدا انسان‌های شریفی هستند اما یک روح جمعی بداخلاق ناگهان در آن‌ها حلول می‌کند و آن‌ها را هدایت می‌کند.»
او منکر فحاشی در ورزشگاه نمی‌شود اما این فحاشی را خاص یک جامعه محصور و محدود نمی‌داند. در توجیه آن فحاشی موزون و هماهنگ دلیلی تکان دهنده می‌آورد البته برای درک این قسمت از یادداشت رنانی باید او را خوب بشناسید و با خلقیات و روحیات آزاداندیشانه و فراری از محدودیت او را بشناسید:«این همان روح جمعی است که به گمانم همواره در فرهنگ ما بوده است و البته در دهه‌های اخیر ما ایرانیان را بیشتر در کام خود کشیده است. چه شریفیم ما ایرانیان وقتی تنهاییم، و وقتی در گروه‌های اندک با هم همکاری می‌کنیم. اما وقتی تعدادمان فراوان می‌شود آرام آرام یک روح خشنِ بداخلاق در ما حلول می‌کند. به گمان من وجود فحاشی‌هارمونیک جمعی، چه در سیاست و چه در ورزش، ناشی از بی‌توجهی یا ناتوانی مربیان و مقامات تیم‌ها و ناتوانی سیاست‌گذاران و افراد و گروه‌های مرجع اجتماعی و سیاسی در جامعه‌ ماست.»
چرا نپذیریم؟ چرا کوتاه نیاییم در برابر این حرف خیلی حساب رنانی:«چه شریفیم ما ایرانیان وقتی تنهاییم، و وقتی در گروه‌های اندک با هم همکاری می‌کنیم. اما برخی مواقع وقتی تعدادمان فراوان می‌شود آرام آرام یک روح خشنِ بداخلاق در ما حلول می‌کند.
راه زدودن خشم از جامعه و بخشیدن فرهنگ مهر و آشتی به ایرانیان قدغن کردن ورود زنان به ورزشگاه‌ها نیست؛ ایجاد تغییر در تفکراتی است که دیگر خود جامعه هم از ادامه آن خسته شده است.
محسن رنانی رفت تا مقاله «ایدئولوژی فوتبال» را تکمیل کند و اما ما به سرعت رفتیم سراغ کتاب«اتاق آبی سهراب سپهری»، چون در خلال بررسی این یادداشت دائم به این فکر می‌کردیم که نوع قلم را در جایی دیگر هم دیده ایم تازه یادمان آمد وقتی رنانی داشت می‌نوشت:«من جمعیت ۸۰ ‌تا ۹۰ هزار نفری ورزشگاه آزادی را که دیدم دریافتم که گاهی آمارهای ما آنگونه که می‌گویند نیست» و یا آن جایی که شیطنت گونه از خاطرات دانشجویی اش یاد می‌کند:
درست رسیدیم به این جای ماجراهای سهراب سپهری و معلم نقاشی ما:«بارها بر سر درخت رفتم و لانه‌ مرغ را خراب کردم. نمره‌ اخلاقم در مدرسه بیست بود, در خانه صفر. در مدرسه سر به زیر بودم، در خانه سرکش. در مدرسه می‌ترسیدم، در خانه می‌ترساندم. مدرسه هوای دیگری داشت. خاکی دیگر بود با رسومی دیگر. دیاری بریده از کوچه و بازار شهر بود. یک جزیره بود. لاپوتا بود: در این جزیره، خوراک درسی ما آبستره بود: نصیحت متساوی‌الساقین، حکایت متوازی‌الاضلاع، قرائت قائمه. زبان اهل جزیره را نمی‌شد فهمید. دوزنده‌ خوب آنجا نبود: لباس فرهنگی بر تن ما می‌گریست. اهل عمل آنجا نبود. اهل ابتکار و تخیل نبود. دانش، حرفی در کتاب
بود. مراوده امکان نداشت. در آن هوا دل می‌گرفت. جان مشتاق رهیدن بود. در برنامه‌ درسی دبستان، نقاشی نبود. اما خط بود. کلاس خط از گرمی و لطف خالی نبود. خط هنوز معنی داشت. هنوز دوات و مرکب بود. قلمدان و قلم بود. قلم‌تراش و قط‌زن بود. می‌شد پیش کاغذ فروشان رفت و زیردستی و سنگ رومی و خاک بیز و مسطره هم خرید. شاگرد آن زمان معنی «فَتح» و «نَحت» و «فاق» را می‌فهمید. از کتاب دوم ابتدایی، خط در برنامه بود. و قلم در دبستان، قلم نستعلیق بود، با شکسته آن. معلم خط، استاد خط نبود. در کتابت «ید بیضا» نمی‌کرد. نه صراط‌السطور خوانده بود و نه آداب‌المشق... قلم‌کشی را به «صفا» و «شان» نرسانده بود. اما خطی خوش داشت.
خط را پیش خود آموخته بود. و آدمی هموار
و افتاده بود...»
این حرف‌ها خیلی مهم نیست! مهم این است که بی دلیل زنان و دختران مان را از رفتن به ورزشگاه منع نکنیم! مشکلی اگر هست آن را حل کنیم
راه حل را در منع و ممنوعیت جست و جو نکنیم!
پ.ن: خودمانیم محسن رنانی خلقا و خُلقا چقدر شبیه سهراب سپهری است! او در نقاشی و شعر استاد بود، این در اقتصاد و جامعه شناسی و هر دو خوش نگار و زیبا نویس...


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:
آفتاب یزد از چاپ نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید در بخش روی خط آفتاب روزنامه چاپ می‌گردد.

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام